شنبه, 26 دی 1394 ساعت 11:02

تاملی در نامه بازرگان به شاه

حسين زاهدي، روز آنلاين، ٢٠ آبان ١٣٨٧
به باور نگارنده با توجه به شخصيت فکري و خلقي بازرگان، انشاي متن نامه و نوشته آقاي اشکوري و قرائن ‏ديگر، مي‌توان استنباط کرد که بازرگان به خوبي آگاه بود که شاه محال است در آن شرايط و آن نوع دادگاه‌ها ‏خود را به حکومت ايران بسپارد، اما احتمال ميداد که شاه با تشريح وضع دادگاه‌هاي انقلابي آن زمان و احيانا ‏مسائل ديگري در دفاع از خود به نامه واکنش نشان دهد ...

انتشار نامه مهندس مهدي بازرگان به شاه و نوشته‌هاي آقاي مسعود بهنود و آقاي حسن يوسفي اشکوري در اين ‏رابطه در سايت روز آنلاين مرا بر آن داشت که کوشش کنم تحليلي در اين مورد بنويسم و در پايان به دو نکته کوتا‏هي که بي‌ارتباط با مطالب مطرح شده در اين تحليل نيست اشاره نمايم، به اميد اين که جلب توجهي به اين دو مورد ‏که از گرفتاري‌هاي جامعه امروز ماست بشود. ‏
نگارنده چند ماه قبل از طريق دوست ارجمندم آقاي عبدالعلي بازرگان از وجود چنين نامه‌اي مطلع شده بودم. به ‏گفته ايشان، کپي‌اي از اين نامه بعد از فوت مهندس بازرگا ن در ميان مدارک و اوراق باقي مانده از ايشان پيدا و ‏براي خانواده مکشوف شده بود، بنياد فرهنگي بازرگان قصد داشت آن را همراه اسناد و مدارک متعدد ديگر به ‏چاپ برساند که متاسفانه در هجوم ماموران امنيتي در سال 1379، به بنياد بازرگان و نهضت آزادي و خانه افراد ‏وابسته، ضبط و برده شده است اما نسخه‌هايي از بعضي مدارک و از جمله اين نامه باقي ماند. آقاي عبدالعلي ‏بازرگان ضمن بيان اينکه از ارسال چنين نامه‌اي تا بعد از فوت پدرشان خبر نداشته‌اند، مشورتا پرسش نمودند آيا ‏انتشار اين نامه در ايران ميتواند مفيد براي جامعه و يا حداقل تاريخ‌نگاري اين دوران باشد يا بر عکس موجب ‏بحث‌هاي بي‌ثمري خواهد شد که جز تلف کردن وقت مردم نتيجه ديگري نخواهد داشت؟ بنده پس از دقت در متن ‏نامه گفتم با شناختي که من از آن زنده ياد دارم برايم باورکردني نيست که ايشان با تجربه‌هائي که داشتند، بدون ‏صحبت با رهبر انقلاب و کسب موافقت و تضمين هاي لازم، مبادرت به نوشتن چنين نامه‌اي کرده باشند... بازر‏گان ميدانست که حتي در زمان نخست وزيري با همه تلاشي که براي نجات و يا حداقل ترتيب دادگاه و محاکمه‌‏اي عادلانه در مورد امير عباس هويدا بکار برد نتوانست کوچکترين موفقيتي به دست آورد و نامبرده اعدام شد. ‏او متوجه بوده است، حالا (در آن زمان) که قدر ت و سمت دولتي ندارد و حتي آماج شديدترين حملات از طرف ‏همه گروهاي فعال سياسي نيز هست، بخشش خواستن براي شاه در آن جوي که عليه‌اش وجود داشت کار ممکني ‏نخواهد بود. ظاهرا بايد طرح و مسائل ديگري نيز پشت صورت ظاهر اين نامه وجود داشته باشد که از آن ‏اطلاعي در دست نداريد. لذا بنظر ميرسد انتشار اين نامه نتواند کوچکترين فائده‌اي ببار آورد. ‏
با موافقت ايشان براي اينکه بررسي کاملتري شده باشد موضوع را با دوستاني صاحب‌نظر در ميان گذاشتم. ‏نامبردگان نيز معتقد بودند چنين نامه‌اي در آن شرايط مملکت نمي‌تواند بدون گرفتن موافقت و تضمين و حتي ‏احتمالا همکاري رهبر انقلاب و شايد ديگران نوشته شده باشد. واين مسئله مطرح شدکه قطعا بازرگان در خاطر ‏داشته که وقتي به دنبال اظهار تمايل دکتر بختيار براي رفتن پاريس به عنوان يک ايراني (و نه نخست وزير اما ‏بدون استعفا دادن) و ديدار با رهبر انقلاب، براي يافتن راه حلي براي مشکلات آن روز مملکت، تلاش کرد ‏موافقت شوراي انقلاب در تهران را که که آقايان بهشتي و هاشمي رفسنجاني و رهبر فعلي جمهوري اسلامي از ‏جمله آنان بودند به دست آورد و از اين طريق موافقت آيت الله خميني نيز با اين شرط کسب شد که متني که به ‏تصويب رهبر انقلاب و دکتر بختيار رسيده بود از راديو تلويزيون اعلام گردد. بختيار اين شرط را انجام داد، ‏معهذا فرداي آن روز که بختيار عازم مسافرت بود ناگهان آيت‌الله از نظر خويش عدول کردند و گفتند بايد اول ‏استعفا کند تا پذيرفته شود (آقاي ابوالحسن بني صدر مي‌گويند که ايشان تلاش کرد نظر آيت‌الله را تغيير دهد). ‏
بازرگان که اصولا مردي بسيار پايبند مباني اخلاقي، و با شکستن قرار و پيمان مخالف بود، به اين اقدام با بياني ‏قريب به اين مضمون، انقلاب به نام اسلام و پيمان شکني... اعتراض جدي نمود. بالاخره رهبر فقيد انقلاب ‏شخصا تمام مسئوليت اين اقدام را از هر لحاظ بعهده گرفتند (مشروح اين مطلب در کتاب آخرين تلاش‌ها نوشته آقاي ‏دکتر يزدي در همان سال‌هاي اوليه انقلاب منتشر شده است). درست است که رهبر انقلاب در مقابل مصلحت ‏بزرگ پيشبرد و موفقيت انقلاب چنين اقدامي را مصلحت ديده‌اند اما به يقين بازرگان ميدانست که باز ممکن است ‏مصلحت بزرگتري براي آيت الله خميني پيش آيد که بخشيدن شاه را غير ممکن سازد. لذا بعيد است او که پا يبند ‏اخلاق بود، چنين مسئوليتي را فقط به اعتماد قول بپذيرد. قاعدتا بايد طرح جامع‌تري در پشت اين نامه باشد. به هر ‏حال دوستان انتشار نامه را به تنهايي کار مفيدي ندانستند ولي انتشار آن را در مجموعه‌اي از اسناد و مدارک ‏تاريخي از جهت تاريخ آن دوران مفيد دانستند. ‏
اخيرا متوجه شدم نامه مزبور توسط آقاي دکتر يزدي در سايت ميزان نيوز منتشر شده که تحليل آقاي مسعود بهنود ‏را به دنبال داشت که آن را نشانه ساده‌دلي و شايد در معنا ساده‌لوحي او تلقي کرده بودند. گرچه در اواخر نوشته ‏خود در پاراگراف "يک فرض ديگر" بصيرت و ذهن وقاد ايشان به طرف درک درست‌تري رفته و نشان داده‌اند ‏که همان "مسعود بهنود" تحليگر شايسته هستند. کاش با بصيرتي که در تحليل مسائل دارند به اين "فرض ديگر" ‏بيشتر پرداخته بودند. خوشبختانه نوشته آقاي يوسفي اشکوري روشني تازه‌اي به گوشه‌اي از اين موضوع انداخت ‏و انتشار نامه را مفيد گرداند. نگارنده در اين نوشته ميخواهد کوشش کند که چه نکات ديگري ميتوان از نامه ‏بازرگان با توجه به نوشته آقاي اشکوري و با شناخت افکار و منش بازرگان در زندگيش، استنباط کرد :‏
‏1- توضيح روشن آقاي اشکوري آشکارا تاييدي است برمطلبي که از قراين قابل استنباط بود يعني طرح موضوع ‏از طرف بازرگان با آيت الله خميني و گرفتن قول و ضمانت از ايشان. ‏
‏2- نامه آقاي هاشمي رفسنجاني به بازرگان در پاسخ انتقاد يا اعتراض بازرگان به روش‌هاي ايشان و نظام ‏حکومتي، بر طبق نوشته آقاي اشکوري نشان مي‌دهد :‏
الف – بر خلاف عهد و پيمان که موضوع بايد اکيدا منحصرا نزد رهبر انقلاب و فرزندشان آقاي سيداحمد کاملا ‏محرمانه بماند، موضوع با آقاي هاشمي رفسنجاني و احتمالا با مشاوران نزديک ديگر در ميان گذارده شده است. ‏
ب‌-‏ مي‌توان احتمال داد موضوع نه مدتي بعد که در اثر نرسيدن پاسخ از پادشاه مسئله‌اي تمام شده و مرده بوده، ‏بلکه در همان آغاز توسط رهبر انقلاب با مشاوران بسيار نزديک نظير آقاي هاشمي رفسنجاني در ميان گذارده ‏شده است. ‏
و باز به خاطر مصالح بزرگتر مملکت، يک اصل اخلاقي در مورد حفظ تعهد و پيمان ناديده گرفته شد. تجربه نشان ‏داده است که اين روش‌ها نهايتا زيان بخش خواهد شد. ‏
‏ت‌-‏ نامه آقاي هاشمي به بازرگان و متهم کردن بازرگان به اينکه "شما بوديد که با نوشتن نامه به شاه فراري ‏ميخواستيد شاه را به کشور باز گردانيد" اين پرسش را پيش مياورد که چرا نامه بازر گان که از آن استنباط کرده‌اند که او ساده دلانه داشت شاه را گرفتار مرگ ميکرد و به نوشته بهنود "عجب کاري نکرد پادشاه" در نظر آقاي ‏هاشمي درست معکوس آن يعني برگرداندن شاه به قدرت تلقي شده است. بعيد به نظر ميرسد آقاي هاشمي براي ‏گرفتن انتقام از انتقاد بازرگان، به او چنين تهمتي بزنند بلکه بشتر بنظر ميرسد از مجمو عه طرح و گفتگوها در ‏آن زمان واقعا چنين نگراني برايشان پيش آمده بوده است. ‏
ث‌-‏ آيا ممکن است تصور کرد همانگونه که از اولين روزهاي سقوط بختيار طالبان قدرت از همه گروه‌ها ‏ميدانستند که شرط لازم براي به قدرت رسيدنشان شکست کابينه موقت بازرگان و به لجن کشيدن او و يارانش مي‌باشد و در آن زمان هم احساس خطر بازگشت احتمالي بازرگان به قدرت را داشته و دنبال ضربه‌زدن و خراب ‏کردن او در افکار عمومي بوده‌اند، احيانا يکي دو نفر از آنها از جريان توافق بازرگان و رهبر انقلاب به نوعي ‏مطلع شده و با امکاناتي که داشته‌اند مانع رسيدن نامه به شاه شده باشند؟ اعلاميه دفتر فرح پهلوي مبني عدم ‏وصول چنين نامه‌اي ميتواند دليلي بر صحت اين فرض باشد. اگر نامه به دفتر شاه ميرسيد قطعا عده‌اي از ان ‏مطلع مي‌شدند و احتمالا به نوعي مطلب درز ميکرد. با توجه به اينکه نامه چيزي نبوده است که بازرگان با پست ‏فرستاده باشد و احتمالا توسط پيکي فرستاده شده اما ظاهرا تحويل نشده است. ميدانيم که مراودات بازرگان ‏از همان آغاز انقلاب توسط گروه‌هاي مختلف کنترل مي‌شد. ‏
‏3- آيا بازرگان مردي ساده‌انديش و در حقيقت ساده‌لوح و به دور از درک واقعيت‌ها بود؟ گذشته زندگي او نشان ‏ميدهد که فردي بود که به ابعاد مختلف هر مسئله‌اي نگاه مي‌کرد. به هيچ وجه آرمان‌گرا به معناي خوش‌خيال نبود... فرد ‏ساده‌انديش ممکن است بتواند مدارج عالي علمي را بگذراند، اما قادر نخواهد بود مديريت موفقي در يک سازمان ‏داشته باشد. بازرگان علاوه بر استادي دانشگاه هشت سال (دو دوره) رياست دانشکده فني را به عهده داشت که ‏رقباي متشخصي در آنجا وجود داشت، رياست هيئت خلع يد و مدير شرکت نفت، رياست سازمان آب تهران و ... ‏را داشته که به گواهي همکارانش همه را با شايستگي انجام داده است. هشدارهاي ارزنده اش در ماه‌هاي آخر ‏حرکت‌هاي انقلابي، تاکيد و هشدارش به اينکه نظام موجود را بخاطر نظامي که معلوم نيست چيست بهم نزنيد. ‏شرايطي که براي پذيرش نخست وزيري گذاشت و هم از رهبر انقلاب و هم از شوراي انقلاب تصويب و تاييد آن را ‏گرفت، همه نشان از بصيرت و واقع‌گرائي او دارد. توجه به همين گفته بازرگان "اگر آقاي خميني جواب نداد يا ‏تکذيب کرد چي؟" که در پاسخ به پيشنهاد آقاي اشکوري براي نوشتن نامه به رهبر انقلاب و اعتراض به نقض ‏پيمان، گفته است، نشان ميدهد که بازرگا ن با اينکه بسيار صديق و پاک طينت بود ساده لوح نبود و در هر مسئله ‏احتمالات و امکانات مختلف را در نظر مي‌گرفت. ‏
به باور نگارنده با توجه به شخصيت فکري و خلقي بازرگان، انشاي متن نامه و نوشته آقاي اشکوري و قرائن ‏ديگر، مي‌توان استنباط کرد که بازرگان به خوبي آگاه بود که شاه محال است در آن شرايط و آن نوع دادگاه‌ها ‏خود را به حکومت ايران بسپارد اما احتمال ميداد که شاه با تشريح وضع دادگاه‌هاي انقلابي آن زمان و احيانا ‏مسائل ديگري در دفاع از خود به نامه واکنش نشان دهد. او فکر ميکرد چنين اقدامي راه را به سوي يک گفتگو و ‏توافقي که متضمن تامين جاني براي شاه و خانواده سلطنتي باشد که نتيجتا زندگي را براي شاه و دولت کشورهايي ‏که شاه احيانا در آنجا رفت و آمد يا اقامت ميکرد راحت و مطمئن مي‌ساخت و نيز از طرف ديگر جمهوري ‏اسلامي را از خطر بازگشت شاه به قدرت که به علت تجربه 28 مرداد 1332 دغدغه بسيار بزر گ کل دولتمردان ‏و نيروهاي سياسي طالب قدرت بود، مصون مي‌داشت. و اين براي دست اندرکاران امور سياسي ايران در آن ‏روزها و حتي تا چند سال بعد بسيار ارزشمند بود. به بحران گروگان‌گيري و احتمالا روابط ايران و آمريکا نيز ‏که براي دولت وقت آمريکا بي‌نهايت ارزشمند و پراهميت بود پايان ميداد. بنابراين چنين راهي از پشتيباني و نفوذ ‏آمريکا نيز بهره‌مند مي‌گرديد. بعيد نيست چنين جنبه‌هايي يا مشابه آن در شکل‌هاي ديگر را بازرگان در همان ‏آغاز مذاکرات اوليه، با رهبر انقلاب در ميان گذاشته باشد... آري جناب بهنود درست نوشته‌اند، ميتوان و "بايد ‏بار ديگر بر او درود فرستاد"، "بر مردي که تباهي ارزش‌ها را مي‌ديد" و همچنان پايبند ارزش‌هاي اخلاقي که به ‏آن باور داشت استوار مي‌ماند و عليرغم بي‌مهري عظيمي که از مردمي ديد که پنجاه سال براي آزادي آن‌ها تلاش ‏کرده بوده، وقتي احساس کرد ممکن است در معرض احتمال خطر جنگ قرار گيرند، همه حيثيت خود را گرو ‏گذاشت و به تلاش براي نجات آن‌ها بر خاست. ‏
اما دو نکته ايکه در اول مقاله به ان اشاره کردم : ‏
فرهنگ جامعه ايران، ما را افرادي شکاک و بدبين با طرز فکرکردني بسيار پيچيده و توهم‌آميز بار آورده است. ‏اين مسئله و به ويژه شکاک و بدبين‌بودن که عامل فکر وجود توطئعه نيز هست مورد اشاره و تاکيد سياحاني که در ‏قرون گذشته به ايران آمده‌اند قرار گرفته است. در اين فرهنگ اگر کسي آن ويژگي‌ها را نداشته و در هر مسئله با ‏خردمندي، سود و زيان و احتمالات عقلاني و نه توهم‌آميز، را بسنجد، او را "صا ف و صادق" به معناي ساده لوح ‏قلمداد مي‌کنند امريکائي يا سوئدي‌ها و ... را آدم‌هاي احمق و ساده مي‌پندادرند، خلاصه "زرنگي" به معناي ويژه ‏و رايج در جامعه، مورد ستايش است و هرکس زرنگ نباشد ساده و بلکه ابله است. آنهائي که پنجاه ـ شصت سال ‏پيش به اروپا و آمريکا مسافرت کرده‌اند به ياد دارند که چه اعتمادي در اين جوامع وجود داشت و چه راستگويي‌‏اي حاکم بود. از وقت ورود به گمرک و بازديد چمدان که به حرف انسان اعتماد مي‌کردند و چمدان را زيرو رو ‏نمي‌نمودند تا در بقيه مراحل زندگي روزمره اعتماد در سطح وسيعي در جامعه وجود داشت و يکي از دلائل ‏پيشرفت اين جوامع همين درستي و راستي و اعتماد موجود بين مردم بود. جوامعي نظير ما که خيلي زرنگ بودند ‏عقب ماندند. عدم امکان تحزب در مملکت و عدم شکل‌گيري يک تشکل سياسي منجسم و وسيع بين ايرانيان مهاجر ‏به دليل ذهنيت شکاک و بدبيني ريشه‌دار بين ماست. بايد باور داشت که خردمندي در بدبيني و شکاک بودن نيست ‏بلکه در صداقت و بررسي عاقلانه و نه توهم‌آميز مسائل است و داشتن اعتماد به يک ديگر. ‏
‏4- بنابر اخبار و نوشته‌هاي روزنامه‌هاي ايران و جهان، اخلاق در جامعه ايران به ويژه در دستگاه دولتي و ‏ساختار حکومتي به گونه وحشتناکي تنزل يافته است و کم کم به سطح افراد برجسته دولت و حتي بخشي از ‏روحانيت نيز رسيده است. دروغ، تهمت، تقلب، جعل و نظائر آن بگونه عادي شده که حتي دولت براي رهائي از ‏استيضاح وزير متهم به جعل مدرک که گويا منحصر به اين يکي هم نيست آشکارا اقدام به خريدن نمايندگان با ‏پرداخت پول‌هاي کلان به آنها کرده است. مقامات مسئول نظاره‌گر اين جريان‌ها هستند بدون اينکه اعتراض و ‏اقدامي بکنند. ژان پل ساتر در کتاب اگزيستانسياليسم يا مکتب انسانيت مي‌گويد:‏
هرفردي بايد متوجه باشد عملي که انجام ميدهد همانند قانوني است که براي مجاز بودن آن کار وضع ميکند. بنابر‏اين اگر کسي در پيروي از او و يا برحسب آموختن از او آن کار را انجام دهد، مسئوليت آن با اوست. (نقل به ‏مفهوم و از روي حافظه) و اصولا اعمال و رفتار انسان در اطرافيانش تاثيرگذار است و به نسبت پايگاه اجتماعي‌‏اش در افراد بيشتري. وقتي اصولي اخلاقي به خاطر مصالحي ولو خيلي بزرگ که به سود مليون‌ها انسان باشد ‏از طرف مقامات بالا ناديده گرفته شود و در حقيقت قرباني گردد تدريجا براي مصالح کمي کوچکتر هم ناديده ‏گرفته مي‌شود و بالاخره کار به جائي مي‌رسد که به مصلحت و سود بيشتر شخصي اصول اخلاقي زير پا نهاده ‏مي‌شود. و اين ظاهرا وضعي است که در ايران پيش آمده است. من يقين دارم افرادي نظير آقاي کردان و يا ديگران ‏ايمان به خدا دارند و نماز و روزه خود را بجا مي‌آورند و چه بسا اعمالي مستحبي نيز انجام دهند. ‏
اما بعضي از آنها بسياري از اعمال خلاف اخلاق نظير دروغ گفتن، تهمت ناروا، تقلب، تجاوز به حقوق ديگران ‏در رقابت‌ها و جعل مدرک براي تصاحب منصبي که خق آن را ندارند و ... نيز به راحتي و بدون دغدغه از خدا ‏انجام ميدهند و مطمئن هستند به آخرتشان لطمه‌اي نمي‌خورد. انتظار مي‌رفت در جمهوري اسلامي به علت جنبه ‏ديني داشتن اگر هنر و علم و اقتصاد پيشرفت نکند لااقل در اخلاق و ساختن جامعه‌اي اخلاقي و راستگو و درست ‏کردار کاملا موفق شود، اما بنظر مي‌رسد در اين مورد شکست بزرگتري دارد. شايد علت اين باشد که در فقه ما به ‏ويژه در قرون اخير توجه به اخلاق به کلي مغفول مانده و همه کارها و تلاش‌ها در اين حوزه متوجه احکام و ‏حدود، مناسک و عبادات وشعائر و امور فرعي ديگر شده است و اثر قابل توجهي در حوزه اخلاق پديد نيامده ‏است. ‏
اگر زعماي برجسته مملکت چه در ميان دولتمردان و چه در ميان روحانيون بلندپايه سريعا و شديدا به چاره‌جوئي عملي نه شعاري نپردازند جامعه نهايتا از هم مي‌پاشد. اينجاست که در مي‌يابيم پا فشاري و اصرار مرحوم ‏مهندس بازرگان بر رعايت مباني اخلاقي در هر شرايطي تا چه حد بالائي درست و عاقلانه بوده.