رویدادها

يادي از مهندس مهدي بازرگان، نادره مردي از سلاله سلسله نيکان

غلامرضا امامي


جه ساز بود که در پرده می زد ان مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر زهواست
حافظ

خرمن خاطره ها را شخم مي زنم و به منقار کلام دانه هاي درشت را برمي کشم. در خزينه خاطره چيزهايي مي ماند، براي هميشه مي ماند. با ما، درما بايد به مدد حافظه آن همه خاطره را به منقاشي از غربالي گذراند.
در درياي زمان، ماهي هاي خاطره شناورند، کدامين را برکشم؟
حالا در سالگشت خاموشي اش بر سر آنم تا از او ياد کنم. در سالگشت مرگش که خود زندگي بود، نادره مردي از سلاله سلسله نيکان که «خلاصه» خود بود و غم اين خفته چند «خواب در چشم ترش می شکست» هميشه مي شکست در او چه مي ديدي؟ آن مرد پاک، پاکباخته پايدار، با چهره اي که به پاکي بچه ها مي ماند . خود مي گفت: روز در ترني از پاريس به شهري نزديک مي رفتم، روبه رويم خانمي بود که بچه هفت ساله اش سخت شيطنت مي کرد، مادر به بچه گفت آرام باش تا اين «کوچک بزرگ» با تو بازي کند و بچه آرام شد. بازرگان تا رسيدن به مقصد با او بازي کرد و بچه و مادر بچه شاد شدند و دل از او نکندند، در پايان سفر خانم گفته بود: آقا چهره تان چقدر به بچه ها مي ماند! و بازرگان خنديده بود و مي خنديد و اين قصه را حکايت مي کرد.
در دل اين دريادل چه مي گذشت؟ در پس اين چهره که به گفته اوريانا فالاچي در يادداشت آغاز مصاحبه اش با او در بزرگي به «لوييجي پيراندلو» شباهت داشت چه انديشه هايي موج مي زد؟ در ژرفاي سر کوچکش چه پنهان بود؟ در پي چه چيز بود، چه پندارهاي بزرگي؟
شانزده سالم بودم که بازرگان را در مشهد ديدم. از دور او را ميشناختم. ما بچه هاي آن روزها کتاب «خودجوشي» و «نيک نيازي» او را مي خوانديم که واژه هايي نوساز بود. ساخت او و کتابها طرحي نو داشت. مي دانستيم استاد دانشکده فني بوده و حالا نيست و تازه از زندان بيرون آمده بود.

شب عاشورايي پس از سخن استادمان محمدتقي شريعتي او سخن گفت، به آرامي، در کنار من اميرپرويز پويان و مسعود احمدزاده بودند در خانه آقاي عليزاده بازرگان، مهندس بازرگان سخن مي گفت. عليزاده پدر دوست پر کشيده مان «غزاله».

باري وقتي که با پرويز و مسعود به ديدنش رفتيم، انگار سالهاست او را مي شناسيم. گِلمان گرفت، حرفمان گُل گرفت اما گُر نگرفتيم. هيبتي نداشت اما حرمت فراوان. در سخنش پاکي و پارسايي بود به دور از پليدي و پلشتي
در عيد اول انقلاب لباس نو پوشيد و گفت برای من صلوات نفرستید ..به شادي نوروز اگر ميخواهيد و دوست داريد کف بزنيد و مردم کف زدند چه کف زدني... در رثای دوستش <طالقانی> ازاده وقتی که جمعیت به عادت مالوف معهود سه صلوات فرستادند گفت : چه جواب پیامیر را می دهید که به نام او وبرای او یک صلوات و برای فرزندش سه صلوات می فرستید !!

پرسشهاي پيچيده را پاسخي ساده مي داد، وقتي مي پرسيدند علت سقوط شاه چه بود يک کلام ميگفت: خودش ....
مي گفت: شنيدم که مدافعات من و دوستانم در دادگاه نظامي ضبط ميشود و هر روز به گوش شاه مي رسد. عافيت طلباني نصيحت کردند آقا آرامتر، که سالهاي زندان کمتر شود. گفتم و در دادگاه گفتم چقدر خوب است که حرف حقي به گوش شاه برسد، بگذار سخن راست بشنود اگر بشنود و گفت امروز ما آخرين گروهي هستيم که با تکيه به قانون اساسي سخن مي گوييم، سخن ما را اگر نشنوند فردا با گلوله با شما سخن خواهند گفت. و چنان شد که او گفته بود. جنبش چريکي زاده شد.

او در دادگاه حرف خود را زد. نتيجه آن شد 10سال زندان و تبعيد به برازجان.
بازي تاريخ را ببين. وکيل مدافع تسخيري اش، سرهنگ آن روز و امير پس از انقلاب، «امير رحيمي» چنان محو جذبه و جاذبه ايمان آهن ربايي او و يارانش شد که اعلاميه هاي نهضت را در دادگاه نظامي خواند .
اميري که در 28 مرداد به خانه مصدق حمله کرده بود حالا به حکم وکالت تسخيري، دفاع ياران مصدق را به عهده گرفته بود! دادگاه که تمام شد اين وکيل مدافع مبارز هم به سه سال زندان محکوم شد!
بازرگان عجيب بود. پاک پيچيده اي بود. بر سر آنچه «حق» ميدانست، بر سر ايمان خويش و پيمان خويش مي ايستاد. سخت هم مي ايستاد. بيدي نبود که به بادي بلرزد. درخت تناوري بود که در توفان هاي تند، سخت استوار مي ايستاد. رودرواسي با احدي نداشت. تغافل عالمان و تجاهل عارفان سد راهش نبود.

پير ما هميشه پذيراي حق بود. پير بود اما هميشه تا آخرين دم ذهن جواني داشت. وقتي «فرزند زمان خويشتن باش» کانون پرورش فکري را به او پيشکش کردم گفت: چرا جملات امام علي (ع) را فقط به فارسي نوشته ايد و اصل عربي را نياوردهايد؟ گفتم: آقاي مهندس اين کتاب براي نوجوانان است و من معلم عربي نيستم، اين کار معلمها و مدرسهاست. خنديد و گفت: حق با شماست .
به شرکت انتشار که بالاخانه اي بود در باب همايون گفت اين کتاب را بخريد و به شهرها بفرستيد. دوست ما آقاي شريف زاده عزيز، مسئول اين کار بود و کرد آن چه کرد. من «احمد رضايي» را اولين بار در آنجا ديدم که کار ميکرد و سخت کار مي کرد.


چيزي درون او ميجوشيد. به تنهايي «امتي» بود. به ايماني که مي رسيد، به مصلحتي نميانديشيد. «مصلحت» يعني حق را رها کردن و او مصلح بود نه مصلحتجو، نمونه اش آخرين سخنراني او «دين و آخرت هدف بعثت انبيا» که با اين کتاب . همه در یچه های کهن رابست ..خط کشید بر عهد عتیق وسخنی نو اورد در یچه ای تازه گشود در یچه ای نو برای نسلی نو ..[...]

کار بزرگ او درباره قرآن با نام «سير تحول قرآن» که با منحني هاي رياضي، اين معجزه الهي را بيان کرده جاودانه است. همو در اين کتاب منحني واژه ها و جمله هاي چند کتاب همچون مقدمه شاهنامه ابومنصوري «Lesmats» کلمات سارتر و «دارالمجانين» جمالزاده را آورده است

چه چيز در او بود؟ وقتي مصاحبه فالاچي را خواندم که کار ترجمه شفاهي آن را دوست ديرينم دکتر سلامي به عهده داشت، ديدم بازرگان چه کرده است تا اين اسب سرکش، اين زن ناآرام را رام کرد. آن مصاحبه را در کتاب «گفتگوهاي فالاچي» آوردم اما مقدمه مصاحبه در آنجا چاپ نشد که اميدوارم در چاپ جديد اين کار بشود.

ميگفت در زندان قصر که بودم، بيکار نبودم، کتاب مينوشتم و کتاب مي خواندم و سخنراني مي کردم. شبي خاطرات خلع يد عهد زنده یا د دکتر مصدق را باز مي گفتم، به مناسبت، يادي از «دکتر رضا فلاح» کردم و ياري او را در آن سالها ستودم و گفتم درست است که حالا همه کاره صنعت نفت است اما سندي بر خيانت او در آن سالها نديدم و از ياريها و خدمات او در آن سالها ياد کردم.

خفيه نويسان گزارش کرده بودند، روزي «صنعتي زاده» آمد به پا در مياني، روز ديگر «مهندس فريور» ما را نزد دکتر اميني برد به دلجويي، روزي هم پيام آوري از سوي «فلاح» آمد با سپاس که «فلاح» خواسته بود واسطه شود که مهندس کوتاه بيايد و شاه ببخشد! به هر سه تن گفتم من عقيده خويش گفته ام بي هيچ نيتي و نيازي به نامي و نوايي، اگر از زندان هم بيرون روم هرگز سر سازش ندارم. هميشه سخت سر بود مهندس .
وقتی هم که از زندان بیرون امد به قم رفت تا مراجع ثلاته را به دادخواهی و ستم ستیزی فرا خواند اما مر جعی به خانه راهش نداد. 

مي گفت پس از کودتاي 28 مرداد روزي زاهدي مرا خواست. معاونم، شاگردم مهندس روحاني بود. ميدانستم با اسلام بيگانه است و تعلقات ديگري دارد اما مديري مدبر بود. زاهدي با احترام گفت آقاي مهندس آيا همچنان مصدقي هستيد؟ گفتم شکر خدا که هستم و اگر خدا بخواهد هميشه خواهم بود، زاهدي گفت خود استعفا دهيد اينگونه احترامتان حفظ ميشود. استعفايم را نوشتم و مهندس روحاني را به مديريت سازمان آب پيشنهاد کردم و برگزيدم. چنين شد که او مدير شد. شايد بسيار کسان و نسل جوان ندانند که لوله کشي آب تهران و کولر ابی کار و يادگار اوست.

به آنچه مي انديشيد عمل مي کرد. به آنچه مي کرد ايمان داشت. همواره از او سه چهره به ياد مي ماند. سه چهره ناهماهنگ که در او هماهنگ است؛
اول استاد ترموديناميک دانشکده فني
دوم سياستمداري نستوه، ستيزه گري بي سياست (به معناي سياسيکاري)
و آخر دينداري دانا.

همچون يک تکه کاشي زيبا، نقش يک قالي قديمي، کهکشاني از رنگها و طرحهاي گوناگون. «وحدتي» در عين کثرت، کثرتي در کمال «وحدت». بيفزايم از همه اينها مهمتر انساني مهربان و مهرورز
ياد دارم به سال 1346 روزي که از زندان آزاد شد، با جلال آ ل احمد به ديدارش رفتيم با دسته گلي به خانه پرگلش در خيابان ظفر. جلال از خاطرات «ملکوم ايکس» ياد کرد که به زبان فرانسه خوانده بود و خواست که بازرگان اين کتاب را بنگرد. جلال به عادت مالوف به کتاب حاشيه ها زده بود فراوان. جلال که کتاب را سخت پسنديده بود فرصت ترجمه نيافته بود، کتاب را به من سپرد که به بازرگان برسانم. کتاب را به بازرگان رساندم.
در «بعثت» کتابي از او به چاپ سپردم. بهانه چاپ کتاب اين بود که نويسندهاي که نسب از «حجاز» داشت و بيشتر گوينده بود تا نويسنده از من خواست که از مهندس مقدمه اي براي کتابش بگيرم، به اصرار و الحاح هم خواست. به مهندس که مراجعه کردم آن کتاب را شايسته تمجيد نيافت. گفتم آقاي مهندس خود نظرتان را درباره دين و تمدن بنويسيد. پذيرفت و مقدمه مفصلي نگاشت- درباره نويسنده آن کتاب، آن سالها و پس از آن سالها سخناني بر سر زبانها بود، اما مقدمه مهندس آبي پاکي ريخت به آن حرفها. داستان دکتر فلاح را آن روز از او شنيدم-وقتي کتاب درآمد روي جلد نام مهندس را بالاتر از نام او گذاشتم و حق هم چنين بود و آن نويسنده دلخور شد که چرا چنين کرده ام! و همين و همين ها داعي دعوايي شد که «بعثت» را رها کردم و به پيشنهاد دوستم زنده ياد «سيروس طاهباز» به کانون رفتم. دنياي بچه ها بهتر و بازتر بود
پس از انقلاب هم نويسنده آن کتاب درباره بازرگان سخناني سخت تند و تيز بر زبان راند. و کتاب با مقدمه بازرگان اما با حذف نام وي درآمد. حتي در مجلس در حضور او گفتند بازرگان مرده است و وقتي «وکيلي» دست به پشت او زد، گفت آقا ما مردهايم، لطفا غسل مس ميت کنيد!

آخرين کارم در بعثت چاپ جداگانه آن مقدمه بود به نام «دين و تمدن» با روي جلد زيبايي کار فرزندش، خلف صالحش «عبدالعلي بازرگان»
روزي که به ديدن جلال در کوچه فردوسي تجريش رفتيم، بازرگان جلال را سخت ستود از براي کتاب «خسي در ميقات»ش و طرحي ريخته شد براي علت شکست نهضت ملي مصدق. «مصدق» ساروج و سيمايي بود که آن دو را سخت به هم پيوند ميداد. هرگز در سالهاي زندگي ام چون آن روز جلال را شاد و سرخوش و سرحال نديده بودم. جلال پيشنهاد کرد که مهندس عضو «کانون نويسندگان» شود با اين همه کتابي که نوشته که اگر باز هم به زندان رفت کانون از او دفاع کند. باري بگذريم.

اکنون او نيست، اما او هميشه هست و هميشه و هميشه با ماست. در دل و انديشه ماست. شرمنده رهرواني که عمل بر مجاز کردند و با دريغ، خيابانهاي تهران بانگ مردمي را شنيد که در آغاز انقلاب فرياد ميکشيدند «بازرگان بازرگان نخستوزير ايران»... و نيز پس از سالي مردمي بانگ برميآوردند «مرگ بر بازرگان پير خرفت ايران».!!..

کساني که به «بايد»ها بسنده کردند. شک نکردند «شايد»ها را نشنيدند
می بينيم که مادر ايران نام «مهدي بازرگان» را هميشه در دل دارد و بر لب. مردي که هميشه مي ساخت و هر چيز را جاي خودش ميخواست. ميخواست جای خدا و < مر دان خدا > عوض نشود . مر دان خدا در زمین نگردند و خدا .. جانشین انان در اسمان .. می خواست به نام خدا خلق خدا را میازارند وسخن شاعر شورشي ناصرخسرو قبادياني را از يادبرند که:
خلق همه يکسره نهال خدايند
هيچ نه برکن تو زين نهال و نه بشکن
از او بياموزيم پارسايي و پايداري و پاکي و پاکبازي را
پيام پاک او زمان و زمانه را درمينوردد، سد زمان را مي شکند و به جاودانگي ره مي سپرد. پيام پاک او همان است که در قرآن آمده: «کلمه طيبه همچون درختي پاک ريشه اي پايدار بر زمين دارد و شاخه ها روي به آسمان، گسترده سر مي گشايد»
بذر کلام او برميکشد و بالا مي رود. او مي رود با زمان، بالا و بالاتر و به آسمانها که مي رسد به ما مي نگرد و نگران ما، مردم ما و ملت ماست

در اين شبهاي سرد زمستان، ذکر خاطره او گرممان مي سازد. به گرماي او، شب را و سفر را به سحر و سپيده مي رسانيم. ياد او، «ياد بعضي نفرات» زنده مان ميدارد. از او بسيار بياموزيم و:
نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم
جامه کس سيه و دلق خود ازرق نکنيم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنيم
ازياد نبريم که پايانه عمر پير پاک ما، پايان پيام و پيمان و انديشه او نبود
و گمان مبريم: که به پايان رسيد کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است

خاطره آخري که از او دارم شبي بود که پس از استعفايش از نخستوزيري به سينما فلسطين آمد همراه يار پاک پايدارش، دکتر سحابي، دعوتش کرده بوديم که بيايد و فيلم تازه کيارستمي را ببيند
آمد و سخن گفت و از سر صدق و صفا همچون هميشه از سفرش به الجزاير حکايتها کرد. هرگز در دوران صدارتش او را نديده بودم. ديده بودم اما از دور. اين بار که از نزديک ديدمش گفت: فلاني کجايي؟ چرا به سراغ ما نيامدي و نميآيي؟ گفتم:
کي رفته اي زدل که تمنا کنم تو را
کي بوده اي نهفته که پيدا کنم تو را
غيبت نکرده اي که شوم طالب حضور
پنهان نگشته اي که هويدا کنم تو را
لبخندي زد. گفتم چون دوستتان داشتم و دارم، دور بودم اما: حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود.


کرگدن، ضمیمه روزنامه اعتماد 29دی ماه

 

 

 

آقاي دكتر قهاري، همفكر و دوست مرحوم دكتر سامي، وقتي به بنده اطلاع دادند كه ياران قصد انتشار يادنامه‌اي از ايشان دارند و تكليف مقاله‌اي كردند، به ياد صحبتي افتادم كه چند ماه قبل از فاجعه‌ی دلخراش، در هال ورودي مجتمع مسكوني مشترك با هم داشتيم.

دوشنبه, 28 دی 1394 ساعت 09:31

دكتر شريعتي، خاطرات وانديشه‌ها

در فاصله كوتاهي كه به انتشار يادمان فراق معلم شهيد انقلاب، دكتر علي شريعتي مانده بود با سئوالاتي پيرامون «نفش فكري دكتر در پيروزي انقلاب»، نگرش وي بر برداشت سنتي از دين، ميزان نقدپذير بودن آراء ايشان، نحوه‌ي برخورد دكتر با فرهنگ و تمدن مغرب‌زمين و ... به سراغ مهندس مهدي بازرگان رفتيم و ايشان با توجه به نامساعد بودن وضع مزاجي و فرصت زماني‌كوتاهي ‌كه تا انتشار ويژه‌نامه در اختيارشان نهاده‌ بوديم، در گفت‌وگويي يك ساعته با سرويس معارف روزنامه جهان اسلام شركت نمودند و به ذكر نكاتي تاريخي- توضيحي درباره‌ي مقاطع خاصي از زندگي دكتر پرداختند كه ذيلاً توجه خوانندگان گرامي را به آن جلب مي‌نمائيم:

دوشنبه, 28 دی 1394 ساعت 09:29

فرازهایی از زیارت عاشورا

السلام علیک یا ابا عبدالله؛ اگر السلام عليك يا ابا عبدالله مي‌گوييم، نه به دليل اين است كه چون حسين پسر علي بوده و فرزند فاطمه است ما به او سلام مي‌كنيم؛ يعني امام پرستي نداريم، پيغمبر پرستي هم نداريم. از اين جهت سلام مي‌كنيم كه همان‌طور‌كه در بند اول برنامه- در زيارت وارث- خوانديم، اين شخص وارث آدم است، وارث نوح است، وارث

برای طالقانی یک اسلام بیشتر وجود نداشت *
اسلام قرآن و سنت محکم و مطمئن پیغمبر
با سلام و تشكر و تجديد تقاضاي اينكه با فرستادن يك صلوات، درود رحمت به شهداي 17 شهريور 1357، و استاد عزيز آقاي طالقاني اداي دين بفرمائيد.

دوشنبه, 28 دی 1394 ساعت 09:12

وفات و حیات طالقانی

وفات و حيات طالقاني *

«إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا.»
(مریم(19) / 96)
(براي آنان كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند رحمان به زودي دوستي و محبت قرار خواهد داد.)