چه ساز بود که در پرده می زد ان مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر زهواست
حافظ
شب عاشورایی پس از سخن استادمان محمدتقی شریعتی او سخن گفت، به آرامی، در کنار من امیرپرویز پویان و مسعود احمدزاده بودند در خانه آقای علیزاده بازرگان، مهندس بازرگان سخن می گفت. علیزاده پدر دوست پر کشیده مان «غزاله».
باری وقتی که با پرویز و مسعود به دیدنش رفتیم، انگار سالهاست او را می شناسیم. گِلمان گرفت، حرفمان گُل گرفت اما گُر نگرفتیم. هیبتی نداشت اما حرمت فراوان. در سخنش پاکی و پارسایی بود به دور از پلیدی و پلشتی
در عید اول انقلاب لباس نو پوشید و گفت برای من صلوات نفرستید ..به شادی نوروز اگر میخواهید و دوست دارید کف بزنید و مردم کف زدند چه کف زدنی… در رثای دوستش <طالقانی> ازاده وقتی که جمعیت به عادت مالوف معهود سه صلوات فرستادند گفت : چه جواب پیامیر را می دهید که به نام او وبرای او یک صلوات و برای فرزندش سه صلوات می فرستید !!
پرسشهای پیچیده را پاسخی ساده می داد، وقتی می پرسیدند علت سقوط شاه چه بود یک کلام میگفت: خودش ….
می گفت: شنیدم که مدافعات من و دوستانم در دادگاه نظامی ضبط میشود و هر روز به گوش شاه می رسد. عافیت طلبانی نصیحت کردند آقا آرامتر، که سالهای زندان کمتر شود. گفتم و در دادگاه گفتم چقدر خوب است که حرف حقی به گوش شاه برسد، بگذار سخن راست بشنود اگر بشنود و گفت امروز ما آخرین گروهی هستیم که با تکیه به قانون اساسی سخن می گوییم، سخن ما را اگر نشنوند فردا با گلوله با شما سخن خواهند گفت. و چنان شد که او گفته بود. جنبش چریکی زاده شد.
او در دادگاه حرف خود را زد. نتیجه آن شد ۱۰سال زندان و تبعید به برازجان.
بازی تاریخ را ببین. وکیل مدافع تسخیری اش، سرهنگ آن روز و امیر پس از انقلاب، «امیر رحیمی» چنان محو جذبه و جاذبه ایمان آهن ربایی او و یارانش شد که اعلامیه های نهضت را در دادگاه نظامی خواند .
امیری که در ۲۸ مرداد به خانه مصدق حمله کرده بود حالا به حکم وکالت تسخیری، دفاع یاران مصدق را به عهده گرفته بود! دادگاه که تمام شد این وکیل مدافع مبارز هم به سه سال زندان محکوم شد!
بازرگان عجیب بود. پاک پیچیده ای بود. بر سر آنچه «حق» میدانست، بر سر ایمان خویش و پیمان خویش می ایستاد. سخت هم می ایستاد. بیدی نبود که به بادی بلرزد. درخت تناوری بود که در توفان های تند، سخت استوار می ایستاد. رودرواسی با احدی نداشت. تغافل عالمان و تجاهل عارفان سد راهش نبود.
پیر ما همیشه پذیرای حق بود. پیر بود اما همیشه تا آخرین دم ذهن جوانی داشت. وقتی «فرزند زمان خویشتن باش» کانون پرورش فکری را به او پیشکش کردم گفت: چرا جملات امام علی (ع) را فقط به فارسی نوشته اید و اصل عربی را نیاوردهاید؟ گفتم: آقای مهندس این کتاب برای نوجوانان است و من معلم عربی نیستم، این کار معلمها و مدرسهاست. خندید و گفت: حق با شماست .
به شرکت انتشار که بالاخانه ای بود در باب همایون گفت این کتاب را بخرید و به شهرها بفرستید. دوست ما آقای شریف زاده عزیز، مسئول این کار بود و کرد آن چه کرد. من «احمد رضایی» را اولین بار در آنجا دیدم که کار میکرد و سخت کار می کرد.
چیزی درون او میجوشید. به تنهایی «امتی» بود. به ایمانی که می رسید، به مصلحتی نمیاندیشید. «مصلحت» یعنی حق را رها کردن و او مصلح بود نه مصلحتجو، نمونه اش آخرین سخنرانی او «دین و آخرت هدف بعثت انبیا» که با این کتاب . همه در یچه های کهن رابست ..خط کشید بر عهد عتیق وسخنی نو اورد در یچه ای تازه گشود در یچه ای نو برای نسلی نو ..[…]
کار بزرگ او درباره قرآن با نام «سیر تحول قرآن» که با منحنی های ریاضی، این معجزه الهی را بیان کرده جاودانه است. همو در این کتاب منحنی واژه ها و جمله های چند کتاب همچون مقدمه شاهنامه ابومنصوری «Lesmats» کلمات سارتر و «دارالمجانین» جمالزاده را آورده است
چه چیز در او بود؟ وقتی مصاحبه فالاچی را خواندم که کار ترجمه شفاهی آن را دوست دیرینم دکتر سلامی به عهده داشت، دیدم بازرگان چه کرده است تا این اسب سرکش، این زن ناآرام را رام کرد. آن مصاحبه را در کتاب «گفتگوهای فالاچی» آوردم اما مقدمه مصاحبه در آنجا چاپ نشد که امیدوارم در چاپ جدید این کار بشود.
میگفت در زندان قصر که بودم، بیکار نبودم، کتاب مینوشتم و کتاب می خواندم و سخنرانی می کردم. شبی خاطرات خلع ید عهد زنده یا د دکتر مصدق را باز می گفتم، به مناسبت، یادی از «دکتر رضا فلاح» کردم و یاری او را در آن سالها ستودم و گفتم درست است که حالا همه کاره صنعت نفت است اما سندی بر خیانت او در آن سالها ندیدم و از یاریها و خدمات او در آن سالها یاد کردم.
خفیه نویسان گزارش کرده بودند، روزی «صنعتی زاده» آمد به پا در میانی، روز دیگر «مهندس فریور» ما را نزد دکتر امینی برد به دلجویی، روزی هم پیام آوری از سوی «فلاح» آمد با سپاس که «فلاح» خواسته بود واسطه شود که مهندس کوتاه بیاید و شاه ببخشد! به هر سه تن گفتم من عقیده خویش گفته ام بی هیچ نیتی و نیازی به نامی و نوایی، اگر از زندان هم بیرون روم هرگز سر سازش ندارم. همیشه سخت سر بود مهندس .
وقتی هم که از زندان بیرون امد به قم رفت تا مراجع ثلاته را به دادخواهی و ستم ستیزی فرا خواند اما مر جعی به خانه راهش نداد.
می گفت پس از کودتای ۲۸ مرداد روزی زاهدی مرا خواست. معاونم، شاگردم مهندس روحانی بود. میدانستم با اسلام بیگانه است و تعلقات دیگری دارد اما مدیری مدبر بود. زاهدی با احترام گفت آقای مهندس آیا همچنان مصدقی هستید؟ گفتم شکر خدا که هستم و اگر خدا بخواهد همیشه خواهم بود، زاهدی گفت خود استعفا دهید اینگونه احترامتان حفظ میشود. استعفایم را نوشتم و مهندس روحانی را به مدیریت سازمان آب پیشنهاد کردم و برگزیدم. چنین شد که او مدیر شد. شاید بسیار کسان و نسل جوان ندانند که لوله کشی آب تهران و کولر ابی کار و یادگار اوست.
به آنچه می اندیشید عمل می کرد. به آنچه می کرد ایمان داشت. همواره از او سه چهره به یاد می ماند. سه چهره ناهماهنگ که در او هماهنگ است؛
اول استاد ترمودینامیک دانشکده فنی
دوم سیاستمداری نستوه، ستیزه گری بی سیاست (به معنای سیاسیکاری)
و آخر دینداری دانا.
همچون یک تکه کاشی زیبا، نقش یک قالی قدیمی، کهکشانی از رنگها و طرحهای گوناگون. «وحدتی» در عین کثرت، کثرتی در کمال «وحدت». بیفزایم از همه اینها مهمتر انسانی مهربان و مهرورز
یاد دارم به سال ۱۳۴۶ روزی که از زندان آزاد شد، با جلال آ ل احمد به دیدارش رفتیم با دسته گلی به خانه پرگلش در خیابان ظفر. جلال از خاطرات «ملکوم ایکس» یاد کرد که به زبان فرانسه خوانده بود و خواست که بازرگان این کتاب را بنگرد. جلال به عادت مالوف به کتاب حاشیه ها زده بود فراوان. جلال که کتاب را سخت پسندیده بود فرصت ترجمه نیافته بود، کتاب را به من سپرد که به بازرگان برسانم. کتاب را به بازرگان رساندم.
در «بعثت» کتابی از او به چاپ سپردم. بهانه چاپ کتاب این بود که نویسندهای که نسب از «حجاز» داشت و بیشتر گوینده بود تا نویسنده از من خواست که از مهندس مقدمه ای برای کتابش بگیرم، به اصرار و الحاح هم خواست. به مهندس که مراجعه کردم آن کتاب را شایسته تمجید نیافت. گفتم آقای مهندس خود نظرتان را درباره دین و تمدن بنویسید. پذیرفت و مقدمه مفصلی نگاشت- درباره نویسنده آن کتاب، آن سالها و پس از آن سالها سخنانی بر سر زبانها بود، اما مقدمه مهندس آبی پاکی ریخت به آن حرفها. داستان دکتر فلاح را آن روز از او شنیدم-وقتی کتاب درآمد روی جلد نام مهندس را بالاتر از نام او گذاشتم و حق هم چنین بود و آن نویسنده دلخور شد که چرا چنین کرده ام! و همین و همین ها داعی دعوایی شد که «بعثت» را رها کردم و به پیشنهاد دوستم زنده یاد «سیروس طاهباز» به کانون رفتم. دنیای بچه ها بهتر و بازتر بود
پس از انقلاب هم نویسنده آن کتاب درباره بازرگان سخنانی سخت تند و تیز بر زبان راند. و کتاب با مقدمه بازرگان اما با حذف نام وی درآمد. حتی در مجلس در حضور او گفتند بازرگان مرده است و وقتی «وکیلی» دست به پشت او زد، گفت آقا ما مردهایم، لطفا غسل مس میت کنید!
آخرین کارم در بعثت چاپ جداگانه آن مقدمه بود به نام «دین و تمدن» با روی جلد زیبایی کار فرزندش، خلف صالحش «عبدالعلی بازرگان»
روزی که به دیدن جلال در کوچه فردوسی تجریش رفتیم، بازرگان جلال را سخت ستود از برای کتاب «خسی در میقات»ش و طرحی ریخته شد برای علت شکست نهضت ملی مصدق. «مصدق» ساروج و سیمایی بود که آن دو را سخت به هم پیوند میداد. هرگز در سالهای زندگی ام چون آن روز جلال را شاد و سرخوش و سرحال ندیده بودم. جلال پیشنهاد کرد که مهندس عضو «کانون نویسندگان» شود با این همه کتابی که نوشته که اگر باز هم به زندان رفت کانون از او دفاع کند. باری بگذریم.
اکنون او نیست، اما او همیشه هست و همیشه و همیشه با ماست. در دل و اندیشه ماست. شرمنده رهروانی که عمل بر مجاز کردند و با دریغ، خیابانهای تهران بانگ مردمی را شنید که در آغاز انقلاب فریاد میکشیدند «بازرگان بازرگان نخستوزیر ایران»… و نیز پس از سالی مردمی بانگ برمیآوردند «مرگ بر بازرگان پیر خرفت ایران».!!..
کسانی که به «باید»ها بسنده کردند. شک نکردند «شاید»ها را نشنیدند
می بینیم که مادر ایران نام «مهدی بازرگان» را همیشه در دل دارد و بر لب. مردی که همیشه می ساخت و هر چیز را جای خودش میخواست. میخواست جای خدا و < مر دان خدا > عوض نشود . مر دان خدا در زمین نگردند و خدا .. جانشین انان در اسمان .. می خواست به نام خدا خلق خدا را میازارند وسخن شاعر شورشی ناصرخسرو قبادیانی را از یادبرند که:
خلق همه یکسره نهال خدایند
هیچ نه برکن تو زین نهال و نه بشکن
از او بیاموزیم پارسایی و پایداری و پاکی و پاکبازی را
پیام پاک او زمان و زمانه را درمینوردد، سد زمان را می شکند و به جاودانگی ره می سپرد. پیام پاک او همان است که در قرآن آمده: «کلمه طیبه همچون درختی پاک ریشه ای پایدار بر زمین دارد و شاخه ها روی به آسمان، گسترده سر می گشاید»
بذر کلام او برمیکشد و بالا می رود. او می رود با زمان، بالا و بالاتر و به آسمانها که می رسد به ما می نگرد و نگران ما، مردم ما و ملت ماست
در این شبهای سرد زمستان، ذکر خاطره او گرممان می سازد. به گرمای او، شب را و سفر را به سحر و سپیده می رسانیم. یاد او، «یاد بعضی نفرات» زنده مان میدارد. از او بسیار بیاموزیم و:
نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
ازیاد نبریم که پایانه عمر پیر پاک ما، پایان پیام و پیمان و اندیشه او نبود
و گمان مبریم: که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است
خاطره آخری که از او دارم شبی بود که پس از استعفایش از نخستوزیری به سینما فلسطین آمد همراه یار پاک پایدارش، دکتر سحابی، دعوتش کرده بودیم که بیاید و فیلم تازه کیارستمی را ببیند
آمد و سخن گفت و از سر صدق و صفا همچون همیشه از سفرش به الجزایر حکایتها کرد. هرگز در دوران صدارتش او را ندیده بودم. دیده بودم اما از دور. این بار که از نزدیک دیدمش گفت: فلانی کجایی؟ چرا به سراغ ما نیامدی و نمیآیی؟ گفتم:
کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را
لبخندی زد. گفتم چون دوستتان داشتم و دارم، دور بودم اما: حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود.
کرگدن، ضمیمه روزنامه اعتماد ۲۹دی ماه
