مقالات

دکتر کاظم سامی، نماینده‌ای از نسل روشنفکران مسلمان و مظلوم ایران

آقای دكتر قهاری، همفكر و دوست مرحوم دكتر سامی، وقتی به بنده اطلاع دادند كه یاران قصد انتشار یادنامه‌ای از ایشان دارند و تكلیف مقاله‌ای كردند، به یاد صحبتی افتادم كه چند ماه قبل از فاجعه‌ی دلخراش، در هال ورودی مجتمع مسكونی مشترك با هم داشتیم.

البته بعد از ۳۰ سال آشنایی، دوستی، همفكری، همدردی، همرزمی، همسایگی و همكاری، خاطراتم از دكتر سامی زیاد است؛ از انجمن اسلامی دانشجویان و پزشكان گرفته تا زندان شاه و دولت موقت و پس از آن دوران اختناق … ولی آخرین آنها را انتخاب كردم كه ضمناً نشانه‌ای از تحول فكری و نقش نسل جوانان مبارز ایران بعد از جنگ جهانی دوم می‌باشد.
دكتر سامی هیچ زمان عضو نهضت آزادی نبود ولی هم در جلسات عمومی ما می‌آمد- و كتكش را می‌خورد- و قبول تدریس در كلاس‌های نهضت را می‌كرد و هم نشریات‌مان را می‌گرفت و می‌خواند و در جاما پخش و بحث می‌كرد. در آن روز نشریه‌ای را كه از جعبه‌ی مراسلات آپارتمان ۵۲ خود برداشته بود كه از طرف نهضت به دنبال «ولایت مطلقه فقیه»، در دفاع از آرمان‌های انقلاب و مبانی بنیادی اسلام نوشته شده بود، گفت وقتی ما جزو دانشجویان مسلمان بودیم كتاب‌های شما را می‌خواندیم تا ایمان‌مان محكم شود و ضمن خواندن آنها وارد در مبارزات اجتماعی و سیاسی می‌شدیم. حالا که از برکت انقلاب و حکومت روحانیون مردم زیادی از مسلمانی استعفا داده‌اند کتاب‌ها و نشریات نهضت را، چون یگانه مبارز محکم است، می‌گیرند و می‌خوانند، و ضمن آن کسب ایمان کرده و کمی به مسلمانی برمی‌گردند…

این یك واقعیتی است كه بعد از قضایای شهریور ۱۳۲۰ و فعالیت‌های گسترده‌ی حزب تازه راه افتاده و كمونیستی توده، و میدان باز و مساعدی كه بهایی‌ها از اواخر دوران رضاشاه در مدارس و دانشگاه به دست آورده بودند، حركتی در میان «بچه مسلمان‌ها» در تهران و شهرستان‌ها و به‌طوركلی در میان متدینین متجدد و تحصیل‌كرده‌ی دانشگاه و ادارات و بازار پیدا شده بود. كسانی كه هم درد دین و وطن داشته، نمی‌خواستند این دو سرمایه یا میراث عزیزشان از بین برود و هم با خاطرات تلخ زورگویی استبداد پهلوی، خواهان آزادی و حیثیت انسانی خود شده بودند. ضمن اینكه از خرافات و تشریفات و انحراف‌های وارد شده در دین انزجار داشته و روحانیتِ زمان، در مجموع خود، نمی‌توانست جواب‌گوی اشكالات و ایرادها یا انتقادات دینی و اجتماعی‌شان باشد.
بعد از قضایای شهریور ۱۳۲۰ و پیدایش مختصر جو آزادی در جامعه استبداد زده ایران بود كه اگر بی‌دینان و بی‌وطنان فرصت و جولان یافتند، در مقابل آنها احزاب ملی درست شد كه دنباله‌اش به ملی شدن نفت به رهبری مصدق و پشتیبانی ابتدایی كاشانی كشید و نهضت‌ها و جبهه‌ها و جنبش‌ها به‌وجود آمد. همچنین محافل مذهبی روشنفكر و متعهد (مانند مسجد هدایت تهران و كانون نشر حقایق اسلامی مشهد) و انجمن‌های اسلامی و تبلیغاتی متعدد در میان دانشجویان دانشگاه‌ها و فارغ‌التحصیل شدگانِ مهندس و پزشك و معلم، در تهران و شهرستان‌ها تا اروپا و آمریكا به‌راه افتاد. ضمن اینكه یك سلسله كانون‌ها و جمعیت‌های فرهنگی و امدادی و غیره، با رنگ ملی و اسلامی در گوشه و كناركشور پدید آمد؛ خصوصاً در اصفهان و مشهد، احزاب وگروه‌های به‌اصطلاح مذهبی- ملی نیز پا به‌پا یا به‌دنبال همین انجمن‌ها و كانون‌ها به وجود آمدند.
اگر راست‌اش را خواسته باشید مؤسسات مترقی قم و نهضت‌های معترضانه‌ی روحانیت و طلاب نیز كه دنباله‌اش به رهبری انقلاب اسلامی ایران كشید، به میزان محسوسی الهام یافته و مدیون نسل مسلمان و روشنفكر اخیر ایران می‌باشند. ضمن آنكه افكار و القائات چپ‌گرانه و ماهرانه‌ی وارداتی شهریور ۱۳۲۰ بی‌دخالت و بی‌تأثیر در نشو و نمای آنها نبوده است. روحانیت تشیع همان‌طور‌كه خود توجه دارند و مرحوم شهید مطهری صریحاً گفته است‌كه عوام‌زده و مقلدِ مقلدین می‌باشند برای بقا و مقام خود راهی جز عنایت به جو و افكار عمومی و به رنگ محیط و نسل مسلمان و روشنفكر در آمدن نمی‌دیدند؛ نسل جوانی كه خواهان تجدد و تحرك است و آزاد شدن از اسارت و استبداد (و به قول مرحوم دكتر شریعتی استحمار) .

*

بعد از كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مردم متدین ایران كه همواره علاقه‌مند به حفظ و اعتلای دین و وطن‌شان بودند و دركلیه‌ی جمعیت‌های آزادی‌خواهانه و ضد استیلای خارجی و استبداد، چه در انقلاب مشروطیت و چه در ملی‌شدن نفت، مشاركت مخلصانه‌ی مؤثر داشتند؛ در صدد برآمدند از این پس بی‌نام و نشان عمل نكنند و بی‌اثر و حساب نمانند، بلكه سر و سامان و هویت به جمع خود و به مرام و اهداف و آینده‌شان بدهند.
مسلمانان مترقی می‌خواستند به‌طور صریح سایق مذهبی یا اسلام اصیل را كه وظیفه‌ی هر مؤمن را خدمت به خلق و برادری با مؤمنین یا فعالیت اجتماعی دانسته است و دوستی و دفاع از وطن را جزیی از ایمان می‌شمارد، در سرلوحه‌ی مرام و برنامه‌های سیاسی خود قرار دهند. به این نكته نیز توجه شده بود كه در همه جای دنیا- محسوساً در مشرق‌زمین و مخصوصاً در ایران- عامل دین یا عقیده و ایدئولوژی، اعم از حق یا باطل، چه بعد از اسلام و چه قبل از آن، قوی‌ترین محرك ذاتی و اجتماعی مردم بوده است‌كه نشانه‌ی نوین آن شور و شوریدگی یا انتقام و انقلاب‌هایی است كه مرام یا مذهب ماركسیسم در قرن بیستم به وجود آورده و در غرب و شرق دنیا- خصوصاً در افكار و روحیه‌ی جوانان- همچون غده‌های سرطانی رخنه كرده است.
بودند كسانی از متدینین و نیمه متدینین كه تنها به حكم خداپرستی و اسلام و به عنوان وظیفه‌ی دینی رو به فعالیت‌های اجتماعی و مبارزات سیاسی آوردند و بعضی نیز به خاطر مبارزه علیه استعمار یا استیلای بیگانگان رو به اسلام و ایمان آوردند. در حقیقت خدا و دین را كه عامل محرك بسیار قوی دیده بودند وسیله و فرع بر مبارزه و سیاست گرفتند و به خاطر مبارزه برای اهداف دنیایی رو به دین آوردند.
خلاصه آنكه دو عنصر اسلامیت و ایرانیت یا دو دسته طرفداران دین و وطن، پیوسته در كشورمان و میان ملت‌مان حضور داشته، در حراست و عظمت و اعتلای هر دوی آنها همكاری كرده‌اند، گاهی توأماً و گاهی به صورت متمایز و مجزّا.
البته همه كس این مطلب را قبول ندارد؛ درهر دو دسته بعضی روی نادانی یا تعصب‌های مثبت و منفی، آنچه را كه شده است و آنچه می‌شود، از آن خود یا صنف خود می‌دانند. رهبر فقید انقلاب در یك اعلامیه قبل از پیروزی و در ادبیات و تبلیغات تداوم انقلاب همه جا- صریحاً یا تلویحاً- آغاز مبارزات و انقلاب را در ۱۵ خرداد ۱۳۴۰ دانسته و رهبری آن را اختصاصی روحانیت شمرده بودند. از سوی دیگر بسیاری از پیروان كمونیسم، ایدئولوژی‌‌های معنوی و مذهبی و هر گونه مبارزه غیر دیالكتیك مادّی را حركات ارتجاعی سرمایه‌داری یا افكار خیال‌بافانه دانسته، وزنی برای اینها قایل نیستند. بعضی از روشنفکران طرفدار افکار غربی نیز اسلام و عمل مسلمانان و نقشی را كه روحانیون ایران داشته‌اند نفی كرده، وارد شدن مذهب را در مبارزات و در سیاست زیان‌بخش می‌شمارند.

در هر حال و با برگشت به خاطره‌ی دكتر سامی، جمع شدن دو عنصر اسلامی و ایرانیت در عصر جدید ایران و هكاری دو آرمان دین و وطن به صورت یك‌جا در افراد متعلق به نسل جوان ما اگر چه ممكن است تازگی داشته باشد ولی وجود و حضور هر دو آرمان و هر دو طرز تفكر، به‌صورت مجزّا در افراد و صنوف مختلف، سابقه‌ی بس طولانيِ دو سه قرنی دارد. هر دو عنصر یا هر دو دسته، هم علیه تهاجم نظامی و تسلط سیاسی اروپاییان- و سپس آمریكاییان- به آب و خاك و دین‌مان یا به استقلال و اقتصاد و فرهنگمان جنگیده‌اند و هم از تمدن پیشرفته‌تر و تفوق‌های فكری و علمی و صنعتی آنان رنج برده، به تكان و تلاش افتاده‌اند. ضمن اینكه چنین حالات و حركات، اختصاصی ایران ما نبوده و در كلیه‌ی كشورها و ملت‌های مشرق زمین، اعم از خاورمیانه‌ی مسلمان و خاور دورِ هند، چین و ژاپن به گونه‌ای بروز و ظهور داشته و نقش اساسی در بیداری و تحول همه‌ی این ملت‌ها و در سیاست و صحنه‌های جهانی ایفا كرده است.

با توجه به چنین اهمیت موضوع و وسعت آن- كه زندگی و تفكر دكتر كاظم سامی از موارد برجسته‌ی آن می‌باشد- جا دارد یك نظر فراتر و فراگیرتر، ولو به‌طور اجمال و فهرست‌وار، به دو قرن همكاری دین و وطن یا مقابله و مبارزاتی كه دیانت و سیاست ایرانیان و ایران با پدیده‌ی معاصر تهاجم و تمدن غرب داشته‌اند بیاندازیم.
مشرق زمین مسلمان وقتی با تمدن جوان و با طمع‌ورزی‌های فراوان اروپاییان رو به رو گشت، مدت‌های مدید در زیر پرده‌های فساد و ظلم و جهل به خواب عمیقی فرو رفته، از ترقی و تحرك و از زندگی انسانی استعفا داده بود. علاوه بر آن، و در آسیب‌پذیرترین دوران از عمر خود قرار داشت. تهاجم نظامی، سیاسی و فرهنگی اروپا از یك طرف، همه چیز ما (اعم از وطن و دین‌مان) را تهدید به مرگ می‌كرد- یا چنین احساس می‌شد- و از طرف دیگر، تفوق‌های آنها به لحاظ تمدن و تمتع از زندگی و در علوم و صنایع و امور اجتماعی، هر مسلمان با غیرت و هر انسان با اساس و شخصیت را به اشك و حسرت و به رنج و حركت در می‌آورد. به این ترتیب، بنا به ضرب المثل معروف «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد» تهاجم و تفوق اروپا- و سپس آمریكا- اگر چه توأم با خسارات و صدمات و خیانت و ننگ‌های مصیب‌بار بوده، سبب دشمنی‌ها و كینه‌ها شده است ولی ملت‌های مشرق زمین را بیدار كرد. آنان را هم به فكر استقلال و و رهایی یا آزادی و نیرومندی‌شان انداخت و هم زندگی بهتر و تمدن و ترقی یا خروج از نادانی و ناتوانی و عقب افتادگی را به خاطرشان آورد. مصایب و مسایلی را پیش چشم‌شان آورده، حیرت و حسرت و حركت و حیات‌شان داد و بعضی از آنان را به بازگشت به خود و به خدا كشاند. در حقیقت تاریخ دو سه قرن معاصر مسلمانان و مردم مشرق‌زمین چیزی جز چهره‌ها و واكنش‌ها یا تكان و تلاش‌های ناشی شده از ضربه‌ی غرب، برای خنثی ساختن و جبران آن و احیاناً پیشی گرفتن از آنان نیست.
تهاجم غرب این تفاوت بزرگ را با هجوم‌های امثال مغول و تاتار و یا توران و تیمور داشت كه آنها به قصد تصرف سرزمین‌ها و غارت ثروت‌های ما می‌آمدند و چیزی نمی‌گذشت كه تسلیم تمدن برتر و تفوق‌های فرهنگی و معنوی ما می‌شدند، در حالی كه اروپاییان غیر از زور و نیرنگی كه حامل آن بودند و تسلط نظامی و نفوذ سیاسی كه بر ما تحمیل می‌نمودند، ارزش‌های اضافی را هم به دوش یا به دست داشتند كه خود ما خواهان و خریدار آن می‌شدیم. اگر تقلیدهای سطحی كودكانه صورت گرفته است یا اقتباس و اكتساب‌های اصوليِ زاینده نموده‌ایم، هر دوی آنها ناشی از ضعف یا از قوت خودمان بوده است نه تحمیل خارجیان. تفاوت دیگر آنكه برخلاف تهاجم و تفوق‌های آسیایی و محلی كه تندتر و با خون و خرابی بیشتر ولی كوتاه و گذرا بوده است، تهاجم و تفوق و غرب، پدیده و ضربه‌ای است كه هنوز ادامه و توسعه دارد و واكنش‌ها و بازكنش‌ها كاراتر و سنجیده‌تر را ایجاب می‌نماید. به‌طوری‌كه چاره‌ای جز بررسی و عبرت‌گیری از گذشته و وحدت و فعالیت و فداكاری خیلی قوی‌تر برای آینده نداریم.
درباره‌ی جریان‌های گذشته و حركات و مبارزاتی كه از نهضت تنباكو تا انقلاب اسلامی اخیر، با مشاركت فكرها و قشرهای مختلف، انجام شده است و نتایج مثبت و منفی آموزنده داشته، خیلی صحبت كرده‌اند و همگان اطلاع دارند، ولی این بحث‌ها بیشتر به صورت حماسی و احساساتی بوده، كمتر به تحلیل و تعلیل‌های تاریخی و تطبیقی و تطبیقی پرداخته‌اند، و كمتر با دید تحقیقی نقش دو عنصر دین و وطن، یا همكاری شیفتگان و مدعیان آن دو، مورد مطالعه‌ی بی‌طرفانه قرار گرفته است.
اینك با اجازه‌ی دوستان مرحوم سامی و خوانندگان یادنامه مرور اجمالی به صحنه‌های دو قرن همكاری دو عنصر دین و وطن ملت ایران در مبارزه با ضربه یا پدیده‌ی تهاجم و تمدن غرب می‌نماییم.
صحنه‌هایی از همكاری دین و وطن در برابر پدیده‌ی غرب
یکم؛ اولین پرده‌ی صحنه‌ی این نمایشنامه‌ی تمام نشدنی را روس‌ها در سال ۱۱۳۵ هجری قمری (۱۷۲۲ میلادی) بالا زدند. همسایه‌ی شمالی ما با فرهنگ و تمدن كمتر از كشورهای غرب اروپا ولی با خشونت و اشتهای بلعیدن بیشتر، بنا به دستور و نقشه‌های توسعه‌طلبانه‌ی پطركبیر و به دنبال استمدادهای مالی و نظامی كه شاه سلطان حسین صفوی در برابر حمله‌ی افغان‌ها از آنها كرده بود، خود را در حاجی طرخان مستقر ساخته، بر دو استان قفقاز تسلط یافت و سواحل جنوبی بحر خزر- از رشت تا تمام مازندران و استرآباد (گرگان)- را تصرف كرد. اما خوشبختانه هنوز این تسلط و تصرف یا تفوق روس‌ها به درجه‌ای نرسیده بود كه نادرشاه افشار با اراده‌ی قوی و زور بازو و شمشمیر نتواند آنها را، همچون عثمانی‌ها، به سر جای خود برگردانده و مغلوب‌شان كند.
پرده‌ی اول نمایشنامه كه با شكست آغاز گردیده بود با پیروزی دولت ایران پایان یافت.

*

دوم؛ فتحلیشاه قاجار در برابر سلاح و سیاست و سازماندهی پیشرفته‌تر روس‌ها، و در اثر سستی و خسیسی و خوش‌گذرانی‌ها، و با وجود كاردانی و شجاعت و پشتكار پسر و ولیعهد خود، عباس میرزا، ناچار شد تن به سخت‌ترین شكست داده، در سال ۱۲۴۳ ه‍ .ق. (۱۸۲۷ میلادی) معاهده‌ی ننگین تركمانچای را با میانجی‌گری انگلستان امضا كند. تمام ایالت آباد و زرخیز قفقاز تا شمال رودخانه ارس خاضعانه و برای همیشه تقدیم روسیه گردید . از جمله شهرها و نواحی ایروان و نخجوان كه شاهد دفاع و دلاوری‌های چند ساله‌ی اهالی و سربازان دولتی و شكست‌های مكرر قوای روس بودند. حتی كشتیرانی دریای خزر به روس‌ها واگذار گردید و غرامتی در حدود سه میلیون و پانصد هزار لیره انگلیس بر ایران تحمیل گشت. علاوه بر آن، این معاهده نمونه و مأخذی برای قراردادها و روابط سایر دولت‌های اروپایی با ایران گردید…
*
سوم؛ اگر بازیگر صحنه‌های قبليِ نمایشنامه صرفاً عنصر وطن بود و چیزی جز طمع، و تهاجم روس‌ها از یك سو، و دفاع ایرانیان از استقلال خودشان از سوی دیگر وجود نداشت، در این صحنه‌ی مقابله و مقاتله‌ی فتحعلیشاه با روس‌ها، برای اولین بار شاهد ورود عنصر دین می‌شویم.
اولاً در حوادث سال ۱۲۴۱ ه‍ .ق (۱۸۲۶ م) كه روس‌ها برخلاف عهدنامه گلستان قریه گوگجه در ناحیه‌ی ایروان را اشغال‌كرده بودند و عباس میرزا با تشویق مأمورین سیاسی انگلستان متعرض و مصمم به جنگ با آنها شده بود، «پس از ورود شاهزاده منچیكوف ، سید هاشم مجتهد برای تحریك احساسات مذهبی مردم پایتخت… وارد تهران شد تا فتحعلی‌شاه را به جنگ وادار كند… مكاتبات و تقاضاهای زیادی از طرف ساكنین نواحی سرحدی و پیشوایان مذهبی دولت ایران رسیده بود كه… برای رفع اهانت‌هایی كه از طرف دولت روسیه به دین اسلام وارد آمده بود اقداماتی به عمل آورد… ملت و ورحانیون و اغلب زمامداران تقاضای اعلام جنگ بر ضد دولت روسیه داشتند… آقا سیدمحمد مجتهد به همراهی یك صد تن از روحانیون وارد سلطانیه شد . دسته‌ی دیگری از اهالی به سرپرستی ملا احمد نراقی نزد فتحعلی‌شاه آمدند و به تظاهرات پرداختند.»
ثانیاً آقای دیگری به نام میرزا مسیح مجتهد در رأس عده‌ای از علما و اهالی تهران كه خشمگین از معاهده‌ی ننگین تركمانچای بوده و احساسات مذهبی‌شان از نخوت و رفتارهای بسیار ناشایست گریبایدوف (Gribaydoff) سفیر اعزامی روسیه، و همراهانش جریحه‌دار شده بود، پس از اجتماع در مسجد، به سفارت روس حمله كردند و سفیر و ۳۷ نفر از همراهان وی را به قتل رساندند ! …
‌ *
چهارم؛ شكست رسوا از روس‌ها و معاهده جبران ناپذیر تركمانچای، اگر بسیار تلخ و جام زهر بود ولی وسیله‌ی بیداری و درسی برای دولتیان ایران شد. دانستند كه با پدیده‌ی دامنه‌دارتر و بس خطرناك‌تر از جنگ‌های سرحدی و ایلیاتی قدیم سر و كار داشته، باید فكر و چاره‌ی دیگری بكنند! می‌بایستی قبل از هر چیز آنها را شناخت و اسرار قدرت و موفقیت‌شان را آموخت.
در این رابطه فریگان (Friggang)، مستشار دربار سن پطرزبورگ كه برای مذاكرات صلح به تبریز آمده بود، راجع به عباس میرزا از جمله نوشته است:
«دارای احساسات نجیب و افكار بلند بود و حریص برای یاد گرفتن تمام عواملی كه باعث سیر سریع ترقیات در اروپا شده است.»

از اقداماتی كه عباس میرزا نمود، ایجاد كارخانه ذوب آهن برای ریخته‌گری توپ بود و اعزام پنج نفر محصل به انگلستان برای فرا گرفتن فنون مهندسی و پزشكی و علوم جدید؛ میرزا صالح شیرازی یكی از آنهاست كه اولین چاپخانه و اولین روزنامه را در تبریز تأسیس نمود.

همچنین است درك و دریافت میرزا بزرگ قائم مقام الملك از اوضاع ایران و پسرش میرزا ابوالقاسم قائم مقام كه در واقع صدراعظم‌های عباس میرزای ولیعهد و فرزند او محمدشاه بودند، و میرزا تقی‌خان امیركبیر كه در دستگاه آنها از پسر آشپزی به امیرنظامی رسیده بود، و هر سه نفر از رجال خدمت‌گزار بزرگ ایران محسوب می‌شوند؛ خدمت‌گزاران دردمند و روش‌بینی كه هم از داخل دولت و دربار و از كرسی صدارت و سیاست نظاره‌گر مطامع و مزایای ابرقدرت‌های زمان بودند و هم مفاسد و معایب یا نارسایی‌های ملك و ملت را لمس می‌كردند. طبیعی است كه آمال و افكار و اقدامات‌شان بر محور استقلال ایران و قدرت نظامی و نجات كشور دور بزند و نخستین هدف‌شان اصلاح دولت و دربار باشد.

اصلاحات و خدمات سه ساله‌ی امیركبیر را همه می‌دانند؛ از ناصرالدین شاه و شاهزادگان و درباریان شروع كرده، جلوی بی‌سروسامانی‌ها و بیكارگی‌ها و ولخرجی‌ها را گرفت؛ به تقوای سیاسی و تمركز قدرت پرداخت؛ سفرای خارجی را تحت كنترل در آورد؛ صنعتگران داخل و خودكفایی را تشویق كرد، و برجسته‌ترین كارهای او تأسیس دارالفنون (Ecol Polytechnique) و استخدام معلمین اتریشی و فرانسوی برای تدریس مهندسی و پزشكی و علوم نظامی و تعلیم فرهنگ نوین بود؛ و تمام این كارهای انقلابی باعث قتل او شد. حتی برای فاش كردن دسایس و دخالت‌های روس و انگلیس به سفیر ایران در اسلامبول دستور داده بود كه از طریق همتای آمریكایی خود از واشنگتن بخواهد كه با برقراری روابط سیاسی با ایران و مرام انسان‌دوستانه و صلح‌جویانه‌ای كه دارند مراقبت و حمایتی از ایران در برابر آنها اعمال نمایند…

‌ *
پنجم؛ از تصادف روزگار و از بخت خوب ایران كه مانع از مستعمره شدن ما گردید، رقابتی بود كه از ابتدا میان روس و انگلیس بر سر ایران به وجود آمده و ادامه یافته است؛ رقابتی كه از طریق موازنه منفی و شعار نه شرقی و نه غربی، درس سیاست و امنیت برای زمامداران ورزیده و شرافتمندمان گردید. خوشبختانه پدیده‌ی تهاجم و تمدن غربِ خالی از وحدت و برنامه‌ی مشترک بوده، در روابط فی‌مابینِ خود آن‌ها نیز تهاجم و قصد تسلط وجود داشت، به‌طوری‌كه ما می‌توانستیم از تصادف‌ها و رقابت‌ها به سود خود استفاده نماییم.
طمع‌ورزی و تجاوز روس‌ها به ایران، برطبق وصیت‌نامه‌ی پطركبیر، اولاً برای توسعه‌ی خاك خودشان و تصرف ایالات پرنعمت اطراف دریای مازندران بود؛ ثانیاً نظری كه همه‌ی اروپایی‌ها به هندوستان داشته و ایران را سر راست‌ترین راه برای رساندن خود به آنجا و در آوردن از جنگ انگلیسی‌ها می‌دیدند. به این ترتیب سیاست كلی و خط مشی چندین قرنی استعمار انگلیس درباره‌ی ایران ترسیم گردید: مراقبت زیركانه و ممانعت همه جانبه از راه‌یابی و دست‌یابی روس‌ها به هندوستان، از طریق حضور و نفوذ در ایران؛ ضمن استفاده‌های هر چه بیشتر تجاری و نظامی و سیاسی برای حفظ تعادل فی مابین. جالب توجه است كه امور مربوط به ایران زیر نظر و دستور نایب السلطنه هند اداره می‌شد. نتیجتاً ایران در سیاست عمومی انگلستان فرع بر هندوستان بود و حالت حاشیه‌ای داشت. مصالح آنها اقتضا می‌كرد كه در برابر طمع و تجاوز روس‌ها برای نزدیك شدن به هندوستان و آب‌های گرم خلیج فارس، مدافع و یا لااقل موافق با استقلال ایران و نیمه قدرتی برای ما باشند.
‌ *
ششم؛ پرده‌ی بعدی نمایشنامه‌ی دو قرن همكاری دین و وطن را قهرمانانی بالا زدند كه از دولتیان یا معاصرین ناصرالدین شاه بوده، برای كارداری و سفارت و مأموریت یا برای كنجكاوی و سیاحت به خارج رفته یا مقیم خارج بوده‌اند، مانند مجدالملك سینكی، یوسف‌خان مستشارالدوله، آخوندزاده، میرزا حسین‌خان سپه‌سالار، حاجی سیاح، طالب‌اوف، و از جهاتی میرزا ملكم‌خان ناظم‌الدوله. اینها كه وجه مشترك‌شان درد ایران بود، علت عقب افتادگی و چاره‌ی كار ما را به طور طبیعی و منطقی در وجود خودمان جست‌وجو می‌كردند. هنوز این فكر باطل رسوخ و پذیرش نیافته بود كه هر چه بدی و كجی و كاستی در ما هست از توطئه و تحریك خارجیان بوده، و خود ما در باره گرفتاری‌ها و دردها نه عیب و تقصیری داریم و نه تأثیری؛ كاری از دست‌مان برنمی‌آید و كاری هم نباید بكنیم!
اصلاح‌گران فوق با حضور در كشورهای عثمانی، روسیه، آلمان، انگلیس یا فرانسه و مشاهده‌ی نزدیكِ ویژگی‌های زندگی و فرهنگی یا روابط اجتماعی و اداری آنان، دیدگاهی بالاتر و فراخ‌تر از دولتیان مسئول و مقیم در ایران اتخاذ كردند. در گفت‌وگوها و گزارش‌های كتبی و در خاطرات و سفرنامه‌ها به تحلیل اروپا و اروپاییان و تعلیل تسلط و تفوق آنان پرداخته، نظریات اصلاحی و پیشنهادهایی ارمغان می‌آوردند و دست به اقداماتی در حوزه‌ی اشتغال و امكانات‌شان می‌زدند. در‌حالی‌كه آخوندزاده‌ی ایران‌دوست اصلاح‌گر، لائیك مشرب و شاید ضددین بود، كسان دیگری مانند مجدالملك و مستشارالدوله علاوه بر وطن، درد دین نیز داشته، به اثبات اصالت و حقانیت اصول و احكام اجتماعی اسلام و انطباق ارزش‌های مسلم و بعضی از قوانین حكومتی اروپا با موازین اسلام می‌پرداختند؛ لازم می‌دیدند كه از یك طرف در برابر خودباختگان تمدن و تمتع مغرب‌زمین كه مسلمانی را عامل عقب‌افتادگی مشرق‌زمین می‌دانستند، به دفاع از اسلام و فرهنگ فراموش شده‌ی خودمان بپردازند و از طرف دیگر اشكالات قشری‌های مقدس را كه فرنگی‌ها را كافر حربی دانسته و آشنایی با زبان و زندگی آنان و استفاده و اقتباس از اختراعات و اكتشافاتشان را گناه می‌شمردند، و سد راه تجدد و تحرك بودند، بر مبنای قرآن و سنت رد نمایند.
مجدالملك سینكی‌كتاب «كشف الغرایب» را نوشته، انتقاد از نظام حكومتی استبدادی‌
كرد. مستشارالدوله تبریزی كلیه‌ی اشكالات و اصلاحات را در «یك كلمه» یعنی «قانون» خلاصه كرده، آن را عنوان كتاب خود قرار داد. میرزا حسین‌خان سپه‌سالار كه بعداً صدراعظم شد، ارمغان آورنده‌ی طرح سازمان دولتی و تشكیل‌دهنده‌ی اولین هیأت وزیران به نام «كابینه دربار اعظم» شد و «مجلس مودت» را كه تصویری از پارلمان است به ناصرالدین‌شاه پیشنهاد كرد. حاجی سیاح كه همه‌ی اروپا را سیر كرده و به هندوستان و چین و ژاپن هم رفته بود، در كتاب خاطرات خود جامع‌ترین آگاهی كلی را از دنیای متمدن آن روز به هموطنان داده، مشروطیت سلطنتی را پیشنهاد می‌دهد و مخالف سرسخت ناصرالدین شاه بود.
میرزا عبدالرحیم طالب‌اوف، بازرگان ایرانی مقیم قفقاز از وطن‌دوستان مسلمان نیز نظریات خود را در یك نامه مفصل یا یادداشت «درباره‌ی حكومت مطلق استبدادی» برای اتابك می‌نویسد (۵ سال بعد از قتل ناصرالدین شاه).
‌ *
هفتم؛ درخشان‌ترین چهره‌ی بیدارگری در مبارزات دینی و سیاسی دو قرن اخیر مشرق‌زمین در برابر پدیده‌ی غرب، و پر نقش‌ترین قهرمان، این نمایشنامه، سید جمال الدین اسدآبادی معروف به افغانی می‌باشد. افغانی یا اسدآبادی، به حق معلم و مظهر كامل همكاری دین و وطن، در برابر تفوق غرب به شمار می‌ورد. در كسوت و شهرت و شغل، یك روحانی تمام عیار بود؛ بدون آنكه معتقد به حاكمیت و كفایت آخوند و مغرور به بی‌نیازی از دانش و ارزش‌های خارج باشد. در طرز تفكر، در تحرك و تجدد و در كاردانی و كارسازی نیز سرآمد روشنفكران متجدد انقلابی و یك سیاستمدار كاركشته محسوب می‌شود. نظریات و نوآوری‌های او در هر دو زمینه‌ی اسلام و نجات ملت‌های مسلمان، پردامنه‌ترین آثار را به وجود آورده است. از نظر دینی شاگردان یا پیروانی چون شیخ محمد عبده، اقبال لاهوری، رشید رضا و كواكبی لبنایی را پرورانده است. از نظر سیاسی یا ملی نیز اولاً نجات و شوكت و ترقی همه‌ی ممالك مسلمان را جست‌وجو می‌كرده، تأكیدكننده‌ی یكپارچگی و همكاری آنان در برابر استمعار زمان بوده است. ثانیاً اقتباس و آشنایی با تمدن و با فرهنگ و فنون غرب را ضروری و خالی از عیب و گناه دانسته، جهل و فساد و استبداد را عوامل اسارت و ذلت می‌شمرده است. در ایران خودمان، قیام تنباكو و قتل ناصرالدین‌شاه- كه دو عامل تعیین كننده در انقلاب مشروطیت بودند- از آثار او می‌باشد.

آقای دكتر عبدالهادی حائری مؤلف كتاب «تشیع و مشروطیت» به سیدجمال عنوان «طراح سازش مذهبیان و غرب‌گرایان» داده است و اعتمادالسلطنه وزیر انطباعات ناصرالدین شاه در روزنامه رسمی «اطلاع» او را «جهان دیده‌ای متمدن و عالمی متدین» معرفی می‌نماید. سید‌جمال‌الدین دقایق و دستورهایی را توجه و توصیه كرده است كه هنوز هم اهمیت و ضرورت دارد. در یك خطابه‌ی منبری كه طرز تفكر و تصویه‌هایش را نشان می‌دهد از جمله چنین گفته است :

«… ای ایرانیان، ای برادران و هموطنان عزیز… دیگر خواب بس است… بنگرید كه جهان چگونه متمدن گشته است؛ همه‌ی وحشیان آفریقا و سیاهان زنگبار به سوی تمدن، علم، كار و ثروت پیش می‌روند… در سراسر ایران یك كارخانه متعلق به خود نداریم… در تمام ایران تنها یك فرسخ راه‌‌آهن داریم كه حتی آن هم در دست روس‌هاست… همه‌ی اینها به علت استبداد و فقدان عدالت و قانون است. حتی علمای شما هم در اشتباهند… همچنین است رفتار فرمانروایان شما كه با ظلم و قدرت مافوق تصور، شما را از مایملك و آزادی و حقوق حقه محروم می‌سازند و با همه‌ی اینها بیگانگان همراهند… در تمام ایران تنها آخوندها و مقامات دولتی و درباریان ثروتمندند و بقیه‌ی مردم زندگی را به فلاكت می‌گذرانند… وظیفه‌ی شما این است كه بیدار شوید و به خود قوت دهید و خود را پرورش دهید تا… نیرومند گردید، قابل احترام و دانا شوید تا سپاه و توپ و تفنگ داشته باشید. تجارت خود را توسعه دهید، راه‌آهن داشته باشید… كارخانجات را خود داشته باشید و از بیگانگان بی‌نیاز گردید. لیكن همه‌ی اینها را تنها به یك شرط می‌توانید به دست آورید و آن هم دانش است… در سراسر مملكت مدارس افتتاح كنید… در پی آموزگارانی شرافتمند و با معلومات كه حرص حاه و مقام نداشته باشند. مثلاً از آمریكا یا یك كشور دیگر بفرستید تا فرزندان شما چهارنعل به سوی علم و دانش بتازند. وقتی علم آموختند تسلیم موضعی كه پدران‌شان در آن بودند نخواهند شد. آنها عدالت، آزادی و مساوات، یعنی سه اصلی كه قرآن كریم بر آن متكی است و من آن را در نشریات خود آورده‌ام و همواره از روی منبر شفاهاً شرح داده‌ام، خواستار خواهند شد…»
ملاحظه می‌كنید كه چه اختلاف‌های اساسی با روحیه و رهبری و با روش‌های روحانیت انقلاب اسلامی دارد!
‌ *
هشتم؛ از آثار سرنوشت‌ساز آن نابغه‌ی بی‌نظیر شرق، یكی تحریم تنباكو به فتوای میرزای شیرازی مرجع بزرگ شیعیان بود و دوم قتل ناصرالدین شاه به دست میرزا رضای كرمانی كه از مریدان سید و ناظر بی‌رحمی‌های دلخراش مأمورین شاه در دستگیری و تبعید او، و در زندان خودش بوده است.
اولی اقدام ضد استیلای خارجی بود كه از ناحیه‌ی عنصر دین اعمال شد، و دومی را باید اولین عمل انقلابی مردمی و واكنش ضد استبدادی منبعث از دین و وطن بدانیم…
در قیام تنباكو توجه و تعلیم از ناحیه‌ی سید‌ جمال‌الدین بوده و در نامه‌ای كه برای میرزای شیرازی می‌نویسد، با مهارت تمام احترام روحانیت و مقام مرجعیت را به جا آورده، احساسات دینی او و شیعیان را برمی‌انگیزد؛ هم انگشت روی نخوت و مظالم استبدادی شاه گذاشته است و هم آثار شوم تسلط و حضور مسیحیان «كافر» را در بلاد اسلام برجسته می‌نماید.
تحریم تنباكو از نظر سیدجمال‌الدین اسدآبادی دو ضربه‌ی كاری بر قدرت دیرینه‌ی استبداد و بر سلطه‌ی نوین استعمار در ایران بود؛ درحالی‌كه هدف و حكم میرزای شیرازی محو و مبارزه با سلطه‌ی كفر در جهان اسلام بود و سه نتیجه‌ی بزرگ از آن حاصل شد:
۱) اثبات قدرت فوق‌العاده‌ی روحانیت و دین در میان ایرانیان (همان طوركه سید پیش‌بینی كرده بود)؛
۲) تیره شدن روابط دولت با روحانیت و رو در رو قرار گرفتن شاه و علما؛
۳) هشدار به انگلستان كه باید روحانیت شیعه را به حساب آورده، تسلیم آن شوند یا به گونه‌ای تحمل و تسخیرش نمایند .
البته از این اقدام یا حركت بهره‌برداری و نتیجه‌گیری فوری به عمل نیامد. هم انگلیسی‌ها علاوه بر دریافت غرامت كلان- و روس‌ها- به توقعات خود و اخذ امتیازات اقتصادی و سیاسی ادامه دادند و هم ناصرالدین‌شاه خودكامگی و خوش‌گذرانی‌ها را ادامه داد. وقتی می‌خواست ۵۰ سال سلطنت‌اش را جشن بگیرد- یا برایش جشن بگیرند- و صبح آن روز با خیال راحت و بدون قُرُق كردن صحن و حرم حضرت عبدالعظیم، به زیارت رفته بود با گلوله‌ی میرزا رضا كرمانی از پا درآمد! بدون آنكه در میان عوام و خواص مملكت این عمل بی‌سابقه و پیامدار،‌ چندان مورد توجه و تعقیب قرار گیرد.
‌ *
نهم؛ سلطنت فتحعلی‌شاه دوران درگیری‌های جنگی بوده، اولین تكان و توجه به دولت ایران داده شد. سلطنت ناصرالدین شاه، با تعادلی كه مابین دو سیاست بزرگ همسایه و متكی بر حمایت آنها ایجاد شده بود، برای ایران دوران امنیت محسوب می‌گردید. روس و انگلیس با تدبیر و تزویر، به جای خشونت و تحمیل، هر یك مواضع جدید را احراز می‌كردند اما به موازات امنیت داخلی و ارتباطات خارجی فرصت برای مسافرت‌ها و آشنایی و مشاهدات اروپا فراهم آمده بود كه سبب آموزش و مختصر بیداری ملت گردید. روزنامه‌های فارسی منتشر شده در اسلامبول، قفقاز، هندوستان، لندن و پاریس اندیشه‌های نوین از آبادی، و آزادی و استقلال را در میان سواددارانی كه سرشان برای ارزش‌های فرهنگی درد می‌كرد پخش می‌نمود و زمینه‌هایی برای انقلاب فراهم می‌شد.
در سلطنت مظفرالدین‌شاه در اثر بی‌‌لیاقتی او و ضعف دولت، بذرهای آگاهی و بیداری مردم و امواج آزادی‌خواهی و تجدد كه در مدت ۵۰ سال سلطنت پدرش پاشیده شده بود و دنبال می‌شد به ثمر نشسته، توانست گسترش و نفوذ نسبی در قشرهای مختلف با سواد و بی‌سواد، مملكت، حتی در بین علما، به وجود آورد. سر و صدایی از گوشه و كنار مملكت بلند می‌شد. انگلیسی‌ها هم كه از نفوذ زیاد روس‌ها در دربار و دولت و مزایای اعطایی به آنها ناراضی بودند بدشان نمی‌آمد كه اوضاع ایران دگرگون گردد و شاه و دربار از صاحب‌اختیاری مملكت به گونه‌ای بركنار یا محدود و مشروط گردند. كشور آماده و آبستن حوادث و منتظر بهانه بود. یكی از این بهانه‌ها یا عوامل تحریك كننده، ظلم بی‌حد و حسابی بود كه عین‌الدوله صدراعظمِ مظفرالدین‌شاه و فراش‌های او و حكام و مأمورین دولتی به‌ مردم می‌كردند. یك روز كه به طلاب مسجد خان اهانت شده، فراش‌های عین‌الدوله آنها را كتك زده بودند، روحانیت و مقدسین بازار به هیجان آمده، غیرت ملی و غیرت دینی دست به یكی شدند. بهانه‌ی همزمان دیگر، جسارتی بودكه مستشاران بلژیكی و «فرنگی‌های كافر» به ساحت روحانیت نموده، مجلس جشن و مستی با عبا و عمامه و قلیان كشیدن چهار زانو برگزار كرده بودند… و عكسی از آن مجلس به دست مردم افتاد ! مقدمه یا جرقه‌ی انقلاب كه در كشورهای دیگر غالباً تحمیل‌های مالیاتی و اجحاف طبقاتی است، در مشروطیت ایران احجاف حكومتی و اداری و اهانت‌های دینی بود. دو عنصر وطن (یا ملت) و دین (یا روحانیت) توأماً تحریك شده بودند. آنچه مردم در مرحله اول می‌خواستند «عدالتخانه» بود. مجلس یا محكمه‌ای را از شاه تقاضا داشتند كه بتوانند شكایات و تظلم‌های خود را از دست دولتیان بدان جا ببرند . امنیت قضایی مورد نظرشان بوده و رشد و آینده‌نگری بیشتری نداشتند. مظفرالدین شاه كه مرد سلیم النفس و ترسویی بود آن را قبول كرد.
البته در این مدت تراوش نهضت‌های آزادی‌خواهانه در كشورهای همسایه، مانند روسیه و عثمانی یا عراق و هندوستان كه برای رهایی از مظالم استبداد و استعمار به‌وجود می‌آمد، ایران را نیز فرا می‌گرفت.
رجال و روشنفكران درس‌خوانده و فرنگ‌رفته آرزوها و ارمغان‌های خود را در محافل و در مطبوعات معدود زمان تعقیب می‌كردند و به موازات آنان اقلیتی از علمای مترقی و منصف نیز احساس وظیفه- و شاید مصلحت- كرده بودند كه به ندای وجدان و ایمان، صدای خود را در مدارس و منابر بلند كرده، مردم را علیه استبداد به حركت در آورند. تجربه‌ی ناصرالدین‌شاهی نشان داده بود كه دخالت خارجیان و خودكامگی شاه متكی و محتاج یكدیگرند و تا استبداد هست، اهانت به دین و اسارت مردم از بین نخواهد رفت. به‌این‌ترتیب یك تفاهم تاریخی و همكاری ضمنی مابین دو جناح روشنفكر و روحانی علیه خودكامگی شاه به وجود آمده بود كه تا حدودی مفهوم و مورد قبول مردم نیز بود. تفاهم و تحركی كه منتهی به انقلاب مشروطیت و صدور فرمان عدل مظفر گشت.
این نكته قابل توجه است كه طرفداری علما از انقلاب مشروطیت به قصد ریاست‌طلبی یا داعیه‌ی حكومت و ولایت نبوده، برای اجرا یا صدور اسلام نیز مردم را دعوت به هجوم یا حركت نمی‌نمودند، بلكه صرفاً جنبه و حالت دفاع از دین و وطن را داشته، اجابت به تظلم‌ها و شكایات مقلدین خود علیه ظلم و فشارهای دربار و دولت می‌نمودند. بحث‌های سیاسی و اصلاح‌طلبی را بر قوانین اسلامی شالوده ریزی كرده، موضع خود را یك موضع مذهبی اعلام می‌نمودند و بر ضد لامذهبيِ حكام و رژیم‌های استبدادی، كه آنان را به وجود آورنده‌ی لامذهبی می‌دانستند، برخاستند. پیوند دیرینه‌ی علما با طبقه‌ی متوسط اجتماعی ایران، یعنی بازرگانان و كاسبان خرده پا بدون دخالت و تأثیر در موضع‌گیری علما، به‌سود انقلاب مشروطیت نبوده است. تجار بازار و صاحبان صنایع محلی و اهل حرفه از ورود كالاهای خارجی و امتیازاتی كه به بیگانگان داده می‌شد زیان می‌بردند.
به‌طور‌كلی در انقلاب مشروطیت، روحانیت شیعه سخن‌گوی ملت بود و داعیه و وظیفه‌ای برای خود قایل نبود.
انقلاب مشروطیت ایران مانند همه‌ی انقلاب‌ها در ضربه‌ی اول نمی‌توانست به نهایت مقصود برسد. محمدعلی‌شاه زیرِ همه‌ی وعده‌ها و فرمان‌های مظفرالدین‌شاه زد. خصوصاً كه در داخل جناح‌های روشنفكر اداری و روحانی و حتی در توده‌ی مردم اعتقاد و موافقت كامل با آزادی و مشروطیت با تجدد و تغییر اوضاع وجود نداشت. روحانیت سنتی شیعه نیز حكومت انتخابی را كه منافی با نصب خلیفه از طرف خدا و رسول می‌دانست، قبول نداشت و نه رأی اكثریت را حاكم می‌دانست. علاوه بر آن، «آزادی» را مترادف با بی‌بند و باری و رونق بی‌دینی می‌دیدند.
درگیری واقعی مابین مشروطه خواهان و مستبدین در سیزده ماهه‌ی استبداد صغیر محمدعلی شاه (۱۳۲۶ تا ۱۳۲۷ ه‍ .ق) روی داد. همچنین حماسه‌های دلاوری ملت ایران كه توانستند، علی‌رغم دخالت مسلحانه و بی‌رحمانه، و پشتیبانی علنی روس‌ها از استبداد، محمدعلی‌شاه را اخراج و مجلس توپ بسته شده را افتتاح نمایند، افتخار باقی مانده از این دوران است . كتاب «تَنْبِیهُ الاُمَّة وَ تَنْزِیهُ الْمِلَّة» نائینی نیز كه در انطباق واثبات مبانی مشروطیت یا آزادی و حاكمیت ملت، با قرآن و سنت و در جواب ایراد و اشكال‌های علمای مستبد نوشته شده است، یادگار این ایام می‌باشد.

‌ *
دهم؛ ملت ایران و روشنفكران ملی و مذهبی بر استبداد پیروز شدند ولی یك پیروزی نیم بند و یك مشروطیت نارس و نارسا.
نارس از این جهت كه نه روشنفكران، نه روحانیون ونه ملت، دشمنی و درك درستی نسبت به استبداد ۲۵۰۰ ساله كه اسیرش بوده‌ایم نداشتند؛ استبدادی كه در رگ و ریشه‌ها، در فرهنگ و خون ما و در تمام شئون زندگی فردی و اجتماعی ایرانیان رخنه كرده است و به سهولت و سرعت ریشه كن نمی‌شود. نسبت به آزادی و حاكمیت قانون یا ملت نیز روی هم رفته ناآشنا بودند. این ارزش‌ها و ارزش‌های خود انسان ‌را، با دیده و دل و با دانش و آزمایش، همچون بزرگان غرب، نه درست دریافت كرده و نه دربست جویای آن شده بودند. به این واقعیت یا وظیفه نیز متوجه و متعهد نشده بودند كه آزادی و حاكمیت مردم یا دموكراسی و مشروطیت تنها در اثر بیداری و نگهداری خود ملت می‌تواند باقی بماند و ثمربخش شود.
اتفاقاً احمدشاه، برخلاف پدر نسبت به‌مشروطیت و سوگند وفاداری خود به قانون اساسی، صداقت داشت و از این جهت، مسئله‌ای در میان نبود. در ابتدای امر از ناحیه‌ی انگلیس و روس هم اعمال نفوذ و كارشكنی‌های مهم ابراز نگردید. ولی كسانی كه انقلاب كرده و مشروطیت مال آنها یا خواسته‌ی آنها بود، یكی بعد از دیگری جا خالی كرده نهال نحیف مشروطیت را به حال خود گذاشته یا به دست مدعیان قدیم و فرصت‌طلبان جدید سپردند.
روحانیون به مساجد و مدارس و به اشتغالات و افكار كهنه رفتند و بعضی هم اظهار ندامت كردند. سخن‌گویان و سرداران، سربه‌دار یا بركنار گشتند. رجال و روشنفكران نیز سرگرم سازماندهی یا سیاست‌بازی شدند. مجلس اول تا حدودی حالت طبیعی قانونی و انتخابات آزاد مردمی داشت ولی مجلس دوم به بعد میدان زد و بند و زورآزمایی برای احراز قدرت یا فروش مملكت شد. ملت در انتخابات شركت نمی‌كرد یا از روی نادانی و ناامیدی رأی خود را به دلالان سیاسی می‌فروخت.
مشرطیت ما نارسا بود از این جهت كه نه پشتیبانی و نگاهداری شد و نه آزادی و حاكمیت ملی فرصت و قدرت برای اداره‌ی مملكت و شكوفایی و اثربخشی پیدا كرد.
نتیجه‌ی قهری این نارسایی و نابسامانی و آشفتگی بود كه هرج و مرج و فقر و بیچارگی را به بار آورد و مملكت به موضعی بدتر از گذشته برگشت نمود. سیاست‌های شمال و جنوب نیز بهترین استفاده را از ضعف دولت، و در غیاب ملت برای تثبیت و تحمیل خود و استیلای خارجی باز كرد. بی‌صاحب و سامان شدن آزادی وقتی حاصلی جز هرج و مرج و مصیبت به بار نیاورد، قهراً زمینه را برای دیكتاتوری یا بازگشت به استبداد و استیلای خارجی فراهم می‌نماید. سلطنت مشروطه‌ی احمدشاه تبدیل به مشروطه سلطنتی یا استبدای پهلوی گردید.
اما چرا چنین شد؟ و چرا مشروطیت ایران نارس و نارسا از آب در آمد؟
علت امر را باید در نارس و نارسا بودن خود انقلاب و در ضعف تدارك زمینه و در تعلیم و تربیت ملت دانست. آزادی‌خواهی و مشروطیت انقلابی ما از پیامدهای مهم تهاجم و تفوق یا تمدن غرب بود. همان‌طور‌كه در صحنه ها یا پرده‌های ۵ و ۶ دیدیم الهام یافته از مأمورین اعزامی سفر كرده‌های به خارج بود كه متأسفانه رغبت یا فرصت كافی برای ایفای صحیح و كامل رسالتی كه تاریخ به عهده‌شان گذارده بود نیافتند.
كسانی‌كه در دوران ناصرالدین شاه و بعدها به تقلید یا به تعلیم تمدن غربی و رمز
تفوق و تسلط آنها می‌شتافتند، بیشتر مفتون زرق و برق‌ها و فضولات فرنگ می‌شدند یا متوقف در ظواهر و نظامات و سازمان‌هایشان می‌گشتند. كمتر به عمق و علت‌ها نظر می‌كردند. خصال ذاتی و معنویات و ارزش‌های اجتماعی اروپاییانِ پیشرو را كه پایه و مایه‌ی نیرومندی و برتری و ترقی آنان است، نمی‌دیدند و گاهی عكس آن را گزارش و نمایش می‌دادند. فعالیت و وظیفه‌شناسی، نظم و انضباط، خدمت‌گزاری و نوع‌دوستی، علم و ادب اندوزی و همچنین راستی و درستی، امانت و عدالت، حقیقت جویی و انصاف و صدها صفات و حالاتی را كه لااقل در روابط داخلی خودشان و در مقایسه با آداب و عادات ما، در سطح خیلی بالایی قرار داشت، حساب نمی‌كردند كه اگر آنها هم در مجموعه و اكثریت خود اهل دروغ و دغلی، خیانت و فریب‌كاری، خودخواهی و تك‌روی، بدخواهی و بدبینی بوده، و به دانایی و توانایی، به انسانیت و شرافت، و به ملت و مملكت عشق نمی‌ورزیدند و حاضر به گذشت و شهادت در راه استقلال و آرمان‌هایشان نبودند، هرگز به چنین مقام و موقعیت‌ها نمی‌رسیدند، و آقا و مسلط بر دنیا نمی شدند.
یكی از رموز ثروت و قدرت آنها كار كردن دسته‌جمعی یا مشاركت و همكاری در واحدهای عظیم اقتصادی، سیاسی و اداری است كه بدون یگانگی و اعتماد صورت پذیر نیست و اتحاد و اعتماد بدون صداقت و امانت و عدالت نمی‌توانسته است امكان‌پذیر باشد.
نتیجه‌ی این بینش و آموزش ناقص آن شد كه تلاش و تبلیغات اصلاح‌گران دل‌سوخته، یا روی ظواهر سطحی و تشریفات تقلیدی رفت یا صرفاً به تغییرات سازمان‌ها، به لحاظ قوانین و تجهیزات كشور، و به اخذ علوم و صنایع و فرهنگ برتر پرداختند، بدون آنكه عنایتی به صفات و روحیات و ارزش‌هایی بنمایند كه سازنده‌ی شخصیت و ساختار آنها و ریشه‌ی تمدن و برتری‌هایشان می‌باشد. به این ترتیب عملاً‌ به خودمان اجازه‌ی هرگونه بیكارگی و تنبلی، بی‌بندوباری و فساد و حتی نادرستی و خیانت داده شد، و تقوا و تلاش فراموش گردید. طبیعی است كه نمی‌توانستیم به نتایج مطلوب محسوسی برسیم. مانند آن زاغ شدیم كه كبك شدن را نیاموخته، زاغ بودن را از دست داده بودیم. از دل‌سوختگان و آموزش‌دهندگان ما کسانی نیز بوده و هستند که تنها رفاه‌طلبی و خوش‌گذرانی‌های اروپا و آمریكا و فسادهای طبیعی هر تجمع و تمدن یا نیرنگ و سیاست‌بازی‌ها و به طور كلی بدی‌های آنها را می‌بینند و می‌پرورانند یا آن معایب و مفاسد را برای تحریك كینه و انتقام علیه آنها و ایجاد ناامیدی و بی‌گناهی در خودمان توصیف و تشریح می‌نمایند.
عمل هر دو دسته‌ی اغوا و انحراف ملت بوده است و كندی و نارسایی حركت…
‌ *
یازدهم؛ با تجربه‌ی تلخی كه دولت و ملت ایران از مشروطیت ناقص و نابسامان خود به دست آوردند، مختصر علاقه و اعتقاد به آزادی و حاكمیت را از دست دادند و بیش از هر چیز تشنه و خواهان سلامتی و امنیت شده بودند و پس از آن آبادی و ترقی مملكت، از طریق تمركز دولت و تجدد در زندگی. در اوضاع و آگاهی‌های مردم آن زمان، كودتای سوم حوت (اسفند) ۱۲۹۹ (شمسی) كه سیدضیاء را به رئیس‌الوزرایی و رضاخان را به سردارسپهی و سلطنت رساند، یك انقلاب مترقی ملی محسوب می‌شد و نوعی مبارزه علیه عقب افتادگی و اسارت ایران. مراجع تقلید بزرگ زمان(مانند مرحوم حاج شیخ عبدالكریم حائری و آقا سید ابوالحسن اصفهانی) نیز آن را امضا كردند.
دولت سه‌گانه‌ی سیدضیاء‌الدین طباطبایی و عزاداری‌های عاشورای رضاخان قیافه‌ی مذهبی هم به كودتا داده بود.
باید انصاف داد كه رضاشاه تا حدود مطلوبی ایجاد امنیت و تمركز قدرت كرد و دست به‌ اقدامات اصلاحی و تجددخواهانه‌ی زیادی زد. عدلیه و معارف و انتظامات و به خصوص ارتش و به‌طور‌كلی ادارات را از آشفتگی و كهنگی بیرون آورد. ولی از آنجا كه رفتار او با مردم و مطبوعات و مجلس و اقدامات اجتماعی اصلاحی‌اش توأم با آزار و اعمال زور و بعضاً برخلاف قانون و آزادی بود، و با معتقدات مذهبی اكثریت ملت نیز تعارض داشت، رفته رفته به او چهره‌ی یك دیكتاتور ستم‌گر و یك مستبد ضد دین را داد. خصوصاً بعد از آنكه دست تجاوز به اموال و املاك مردم دراز كرده و ایالات شمال و غرب ایران را به بهای اندك و غالباً صوری، تصرف می‌نمود. كار او تصرف املاك و ساختن قصر و مؤسسات شخصی به خرج دولت و مردم شده بود و مأمورین املاك او بیداد می‌كردند. عملاً‌ قانون و مجلس و مطبوعات ملی را تعطیل نمود. غالب متدینین و روشنفكران آزادی‌خواه یا اصلاح‌طلب از او برگشتند. مردم زیرفشارهای دولت و اختناق پلیس به ستوه آمده، جای پناه یا فراری نداشتند. تا آنكه بالاخره جنگ جهانی دوم به دادشان رسید، رضاشاه فرار كرد، و به انگلیسی‌ها پناه برد! با ورود جابرانه و فریبكارانه‌ی قوای روس و انگلیس و آمریكا، كشور ما با امكانات و خطوط ارتباطی و دولت خود در اختیار آنها قرار گرفت. رضاشاه فرار كرد و محمدرضاه شاه به جای پدر بر تخت نشست.
امر مسلم این است كه رضاشاه می‌خواست- و چنین كاری را باور داشت- كه دولت ایران مقتدر و مستقل بوده و مملكت ایران آباد و زیبا و مترقی باشند. كما اینكه هر اربابِ ملكِ عاقل و با عرضه می‌خواهد خودش مسلط، مِلك‌اش آباد و رعیت‌اش پایدار باشد، تا بهره‌ی بیشتر برد و تفاخر بیشتر كند. آنچه را كه نمی‌خواست و به راستی ارج نمی‌نهاد، شخصیت و استقلال مردم بود و ارزش دادن به آنها و آزادی ملت كه در عهد احمدشاه از اعتبار افتاده بود. ضمن اینكه از خارجی‌ها بدش می‌آمد و نمی‌دانست كه انگلیسی‌ها او را آورده و پشتیبانش هستند و حتی تن به بعضی از خودسری‌هایش می‌دهند، برای آنكه ایران از هرج و مرج داخلی و آسیب‌پذیری خارجی بیرون آمده، ایلات و عشایر مطیع شوند، در منطقه آرامش برقرار باشد، از روابط و امتیازات به دست آمده مخصوصاً نفتِ جنوب بهره ببرند و سر و كارشان با یك نفر و یك دستگاه باشد. روس‌ها هم چون می‌دیدند فشار و اجحافات رضاشاه زمینه را برای انقلاب كمونیستی آماده می‌نماید و فئودال‌ها را از میان می‌برد او را تحمل می‌كردند. اما به تدریج مستی قدرت و كامروایی‌های داخلی، او را مغرور و از جریان‌های خارج و حوادث روزگار غافل نمود. پیش از آنكه جنگ جهانی دوم درگیرد، با حسن نظری كه ایرانی‌ها به‌طور‌كلی و شخصِ او به آلمان‌ها و به در افتادن هیتلر با انگلیسی‌ها داشتند، عمده‌ترین روابط اقتصادی و صنعتی را با آلمان‌ها برقرار كرد و در زمان جنگ میدان فعالیت سیاسی و امكانات نظامی و جاسوسی زیادی به آنها داد و چون به تذكر و اخطارهای متفقین اعتنا نكرد، و از طرف دیگر در میان ملت پشتیبان و مدافعی نداشت، طومار سلطنت و قدرت‌اش به آسانی و سرعت از طرف ابرقدرت‌های زمان بسته شد و كشور ایران با حداقل خرج و زحمت عملاً به تسخیر متفقین در آمده و پل پیروزی آنها گردید؛ و یك بار دیگر ثابت گردید كه استقلال در سایه‌ی استبداد استقرار و ارزشی ندارد.
‌ *
دوازدهم؛ پس از فرار رضاشاه از ترس ملت و روس‌ها و پناهنده شدن به انگلیسی‌ها هرج و مرج و آشفتگی دوران احمدشاهی مجدداً به سراغ‌مان آمد. با این تفاوت كه مملكت به لحاظ سرمایه و سازمان، و ملت به لحاظ آموزش عمومی و بینش اجتماعی- سیاسی در بالاترین سطح قرار داشت. تجربه‌ی رضاشاهی نیزمجدداً عشق و نیاز به استقلال و آزادی را در دل‌ها روشن كرده بود. به جای ضعف و سلیم النفسی مظفرالدین شاه كه بعد از قتل ناصرالدین شاه وسیله برای انقلاب مشروطیت شد، این بار نیز شاه شدن صوری و با ترس و ابتدایی محمدرضاشاه از یك طرف، و حضور سه جانبه‌ی متفقین با تأثیر خنثی كننده‌ی متقابله‌ی آنها، دوران فترت و فرصتی را برای ایران به وجود آورد . صدای ملت مجدداً علیه استعمار و استبداد بلند
شد و كار به ملی‌شدن نفت و سركوبی سلطنت انگلستان منتهی گردید.
ابتدا حزب كمونیستيِ توده به اتكای روس‌ها تأسیس شد و سپس ملّی‌یون به راه افتادند. چند حزب تازه‌ی ملی، و یكی دو سال بعد به‌مناسبت انتخابات مجلس، نهضت ملی ایران، به رهبری دكتر مصدق شكل گرفت. انجمن‌های اسلامی و گروه‌ها و احزاب‌ كوچك مذهبی- ملی كه همه‌ی آنها روشنفكر و مستقل از روحانیت سنتی بودند نیز در همین فترت و فرصت به وجود آمدند. جوانان درس خوانده‌ی غالباً دانشگاه دیده، كه هم وطن‌دوست بودند و هم دیندار و روشنفكر، از عقب ماندگی و از نادانی و ناتوانی ملت رنج برده، و خواهان تمدن و ترقی بودند. درحالی‌كه روحانیت رسمی نه جواب‌گوی مسائل و اشكالاتی بودكه از ناحیه‌ی علوم و نظریات غربی مطرح شده بود و نه از عهده‌ی مقابله با افكار اجتماعی- فلسفی كمونیسم و یا شرق اروپا برمی‌آمدند كه دین و وطن ما را تهدید به مرگ و تسلیم می‌كرد.
نهضت ملی كردن نفت مبارزه‌ای بود بیشتر علیه استیلای خارجی، در هیكل و هیأت شركت نفت انگلیس و ایران، مبتنی بر این طرز تفكر كه در كلیه‌ی شئون مملكت و ملت حضور و عاملیت بیگانگان را دیده، تصور می‌كردند كه با بریدن دست آنها همه‌ی كارها درست می‌شود. پیروزی نهضت از این جهت كه مبتنی بر خلع‌ید و اخراج شركت صد درصد انگلیسی نفت جنوب و شكسته شدن پشت امپراتوريِ انگلستان- به اقرار خود آنها- گردید و یكی از افتخارات بزرگ و امیدواركننده‌ی ایران می‌باشد، نتیجه‌ی همكاری دین و وطن در طبقات باسواد و بی‌سواد ملت بود؛ بدون آنكه متدینین تشكل و تظاهر مخصوص به خود داشته باشند و بدون آنكه هنوز نسل روشنفكر مسلمان وارد میدان شده باشد. البته مرحوم كاشانی با مصدق همكاری كرد و روی طبقات متوسط متدینین كه اكثریت شركت‌كنندگان در مبارزه را تشكیل می‌دادند تأثیر داشت، ولی بیشتر پشتیبانی بود تا ابتكار و رهبری، مانند روحانیت انقلاب مشروطیت .

اگر همكاری كامل و صادقانه بوده و دوام می‌آورد مسلماً كودتای ۲۸مرداد۱۳۳۲ پیش نیامده، استبداد و استیلای خارجی برنمی‌گشتند و ملت از مبارزه ناكام بیرون نمی‌آمد.

‌ *
سیزدهم؛ نیمه‌ی اول سلطنت محمدرضاشاه، دوران ضعف استبداد بود و حركت ملت ایران به سوی استقلال، و بزرگ‌ترین شكست استیلای خارجی یا انگلستان. نیمه‌ی دوم كه با واكنش مشترك و پیوند استیلای خارجی و استبداد آغاز گردید، شدیدترین اسارت و محرومیت را به لحاظ سلب استقلال و آزادی برای ما به‌وجود آورد؛ ضمناً مصلحت مشترك آمریكا و شاه اقتضا می‌كرد كه ایران به لحاظ اقتصاد و عمران و همچنین نیروی نظامی دوران شكوفا، ولی بی‌وفایی را داشته باشد.

تاریخ تكرار می‌شود، با نوسان‌ها و جزر و مدها. كودتای ۲۸ مرداد كه به ابتكار و فرماندهی آمریكا و با همكاری انگلیس و كشورهای اروپای غربی و با خرسندی شاه صورت گرفت برنامه‌ریزی شده و غافل‌گیرانه بود. مصدق و همكارانش به زندان و تبعید افتادند یا اختفا اختیار كردند؛ بدون آنكه ملت فاتح كمترین كاری انجام دهد. مردم پرورش یافته در فرهنگ استبدادی كه دستِ خالی با اراده و هیاهو پشت امپراتوری انگلستان را شكسته بودند، چون تمرین حزبی و تشكیلات و تداركات لازم را نداشتند كاری جز غصه‌خوری و دردِ دل و نفرین از دست‌شان برنیامد.

از آنجا كه دستگاه كودتا از ابتدای كار به‌طور غافل‌گیرانه و با خشونت و وحشت بر مسند قدرت نشسته بود و به همان صورت ادامه و شدت می‌داد، هرگونه مخالفت و حركت، بی‌رحمانه كوبیده می‌شد. ولی همان خشونت و شدت عمل توأم با همكاری و هدایت سیاست خارجی از یك طرف، و آمادگی حاصله از تجربه و تمرین‌های گذشته از طرف دیگر، سبب شد كه در طی ۲۵ سال دوران استبدادی شاهنشاهی، پردامنه‌ترین حركت و پیروزمندترین قیام خودجوش ملت بساط ۲۵۰۰ ساله‌ی استبداد را به رهبری عنصر دین از كشور ایران برچیند !
بلافاصله بعد از كودتای ۲۸ مرداد كسانی پیدا شدند كه حاضر به رسوایی ایران نبوده، خواستند چنین تصور نشود كه ایرانیان از نهضت ملی و از رهبر خود برگشته‌اند، و چون مخالفت مؤثرِ مثبت علیه دیكتاتوری از دست‌شان برنمی‌آمد، با خاطره‌ای كه از مقاومت فرانسویان در دوران اشغال آلمان‌ها داشتند، «نهضت مقاومت ملی ایران» را تشكیل داده و علی‌رغم اختناق و آزارها به فعالیت زیرزمینی با انتشار نامه‌ها، نشریات، و انجام تظاهرات و عملیات، از جمله اعتراض دسته‌جمعی به قرارداد ننگین كنسرسیوم نفت پرداخته، افراد زیادی را به زندان فرستاده و نگذاشتند كه پرچم مبارزات ملی برای استقلال و آزادی به زمین افتد.
نهضت مقاومت ملی علاوه بر اینكه تركیب نسبتاً برابر از احزاب ملی و از قشرهای مختلف دانگشاهی، بازاری، روحانی و اداری تهران و شهرستان‌ها بود، دو فرق اساسی با نهضت ملی شدن نفت داشت؛ یكی اینكه برای اولین بار، بنا به گفته و پیام تأییديِ دكتر مصدق از زندان، ملّی‌یون ایران به مبارزه‌ی خود سامان و سازمان داده، و با تعیین مرام و هدف و نظم دست به كار شده بودند؛ نكته‌ی دیگر اینكه با تجربه‌ای كه از مخالفت باطنی شاه با ملی‌شدنِ نفت و با جنبشِ‌مليِ ایران علیه استیلای خارجی به عمل آمده، سوءنیت او در استنكاف از فرهنگ ملی و مخالفت با خروج كاركنان انگلیسی و مخصوصاً در كودتای آمریكایی- انگلیسی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ظاهر گردیده و ثابت شده بود كه تكیه‌گاه و اسباب كار استیلای خارجی، استبداد شاهنشاهی است. هدف اصلی نهضت مقاومت ملی، آزادی و قیام علیه استعمار بود. مبارزه با استبداد یا استیلای خارجی كه هدف اصلی ملی شدنِ نفت بود، در مقام دوم قرار گرفت.
اختلاف دیگری كه خالی از اهمیت نیست دگرگونی در جو سیاسی یا در تركیب عناصر تشكیل دهنده‌ی استیلای خارجی می‌باشد. انگلستان كه در پیروزی ملی شدن نفت ایران- به اعتراف خودش- از ابرقدرتی دنیا كنار رفته بود، و جای خود را در سیاست ایران و دخالت خارجیان به آمریكای تازه نفس و جوان داد؛ ضمن اینكه شوروی نیز پس از جنگ جهانی، مقام و موقعیت برتری در استیلاگری بر ایران احراز كرده بود. ولی برای حزب توده كه همیشه مقابل ملّی‌یون و دو عنصر دین و وطن بوده است مبارزه با استعمار (یا امپریالیسم آمریكا و غرب اروپا) و پشتیبانی از سیاست شوروری هدف اصلی محسوب می‌شد، و كسب آزادی و مبارزه با استبداد به صورت فرعی مطرح می‌شده است.
با موفقیتی‌كه فرمانداری نظامی و ساواك در قلع و قمع سازمان‌های رسمی حزب توده و جلوگیری‌كلی از فعالیت شخصیت‌های ‌ملی و‌گروه‌های اسلامی به‌دست آورده بودند، اختناق و فشار به‌حد اعلی رسیده و مشاورین آمریكایی مسلط بر سیاست ایران ضروری دیدند‌كه سوپاپ‌های اطمینانی باز شود، و دولت اعلام آزادی انتخابات‌كند.
اعلام آزادی انتخابات ملی از طرف دولت و اجباری كه به تظاهر بر اجرای آن داشت، گردانندگان نهضت مقاومت ملی را تشویق نمود كه با مراجعه به سران جبهه ملی و وزرای سابق دكتر مصدق، پیشنهاد مشاركت در انتخابات و احیای جبهه‌ی ملی را بنمایند. در جبهه ملی دوم نمایندگان هر دو عنصرِ وطن و دین حضور داشته و فعالیت بیشتر از آنِ دومی بود. افرادی از آنها حزب نهضت آزادی ایران را تشكیل دادند كه ایدئولوژی آن صریحاً بر مبنای اسلام، برای خدمت به ملت ایران بوده، فعالیت اجتماعی و سیاسی را به عنوان فریضه‌ی دینی انجام می‌دادند.
با استفاده از فترت كوتاهِ نیمه آزادی دركشور، گروه‌های «ملی- اسلاميِ» دیگری نیز تشكیل شده بود‌ كه خودآگاه یا ناخودآگاه پیرو مكتب سیدجمال‌الدین اسدآبادی بوده، اعتقاد و علاقه توأم به دین و وطن داشتند. مدافع دین و وطن و خواهان تمدن و تجدد بودند و مخالفت با قشری‌گری روحانیت و با خرافات و انحرافات از قرآن و سنت داشتند.
پس از پیروزی شاه در رفراندوم انقلاب به اصطلاح «شاه و مردم» و به زندان انداختن قبلی ملّی‌یون و مبارزین روشنفكر مسلمان و محكوم كردن آنان، فواره‌ی قدرت و غرور او با برگزاری جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی به اوج خود رسید و با بلند شدن فواره سرنگونی او و استبداد شاهنشاهی آغاز گردید!
در غیاب مبارزینِ قانونيِ ملی و اسلامی كه به زندان افتاده یا تحت كنترل بودند، گروهك‌های جوان و با اخلاص زیاد، با ایدئولوژی‌های انقلابی اسلامی یا ماركسیستی، از همه طرف جوشیدن گرفته و به استقبال شكنجه و شهادت می‌رفتند. از حوزه‌های دینی نیز طلاب و علمای جوان، با رنگ كم و بیش چپيِ ضد آمریكایی و انحصارگری روحانی به رهبری آیت‌الله خمینی، موقع را مناسب دیده بودند كه به صفوف ملّی‌یون و مسلمانان اضافه شوند.
خشم علیه مفاسد و مظالم شاه و ساواك تقریباً كلیه‌ی قشرهای كشور را با هدف مشترك ضد استبداد فرا گفته بود، از دانش‌آموزان تا بازاری و اداری و روحانی، با اكثریتی از طبقات متوسط مسلمان در تهران و در شهرها و روستاها. درباره‌ی رهبری آقای خمینی نیز كه لبه‌ی تیز حملات خود را متوجه شاه و دربار نموده، او را مسئول دخالت‌های آمریكاییان می‌دانست، تقریباً‌ اتفاق كلمه وجود داشت و این بار، در همكاری دین و وطن، اكثریت و حاكمیت از آنِ عنصر دین گردید.
در این رهگذر سیاست حقوق بشر كارتر را كه كمك شایان به آزادی‌های مطبوعات و منبر كرده بود، و اجازه‌ی تشكیل و تجمع مبارزین را داد نیز نباید نادیده گرفت.
ملت ایران در طی ۲۷ سال بعد از فرار رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰ توانسته بود در كشاكش حوادث جهان، در جریان‌های سیاسی ایران و در نوسان‌های مبارزاتی، آموزش و آمادگی‌های مفیدی را كسب نماید و بالاخره با حركت و همكاری فراگیر دین و وطن و با ابراز اراده و اخلاص بی‌سابقه، نظام ۲۵۰۰ ساله‌ی استبداد شاهنشاهی را سرنگون ساخت.
‌ *
چهاردهم؛ پیروزی ملت ایران در انقلاب بهمن ۱۳۵۷ كه به تلقین رهبری، عنوان اسلامی بر آن گذارده شد و به لحاظ سرعت و سهولت از یك طرف و خودجوشی و مشاركت عمومی از طرف دیگر، در تاریخ انقلاب‌های دنیا كم نظیر بود، چنان احساس قدرت و غرور در گروه‌های گرداننده‌ی انقلاب ایجاد كرد كه به فكر تداوم انقلاب افتادند. تداوم انقلاب برای تحقق هر چه بیشتر اهداف دیرینه‌ی خود و پیشرفته‌تر از آنچه در شعارهای مشترك و برنامه‌ی مصوب «آزادی- استقلال- حكومت اسلامی (نه شرقی و نه غربی)» آمده بود. همگی خواهان تداوم انقلاب بودند ولی هر كدام تداوم را در جهت خواسته‌های خود می‌خواستند؛ وحدت و صمیمیت قبل از پیروزی تبدیل به تشتت و تعارض گردیده، شعار «همه با هم» جای خود را به شعار «همه با من» داد. در هر حال، انقلاب راه جهش‌های تازه‌ای در پیش گرفت.

اولین‌ گام و حمله‌ی مشترك تداوم‌دهندگان انقلاب، كنار زدن ملّی‌یون و مبارزین مسلمان روشنفكر بود؛ كسانی كه در پایه‌گذاری انقلاب سهم اساسی داشتند و پای‌بندِ تعهدات و وعدها بوده، برای اجرای قانون اساسی مصوب آرای عمومی اصرار می‌ورزیدند. خواسته‌ی آنها این بودكه ملت و مملكت از اسارت اسبتداد روحانی و دخالت استیلای خارجی رهایی یابد. هدف عمده‌شان استقرار و اقتدار كشور و ترقی ایران در سایه‌ی امنیت، عدالت، راستی و خدمت، بر طبق اصل عالیه و احكام اسلامی بود.

مظلوم‌ترین معترضین و پس‌زده‌شدگان از خدمت و نظام، روشنفكران مسلمان (از
جمله دكتر كاظم سامی) بودند كه صرف نظر از پایمان شدن سابقه و حقوق مبارزه، به جای رسیدن و رساندن كشور به آمال دیرین، شاهد خرابی ایران و خیانت به اسلام و ایمان مردم شدند.
گروه‌های كمونیست و نیمه كمونیست و چپ گرایان افراطی، توقع‌شان از تداوم انقلاب بر محور قلع و قمع قهرآمیز افراد و افكار و ارزش‌های به اصطلاح طاغوتی دور می‌زد كه آنها را رسوب یافته‌ی سرمایه‌داری و مالكیت خصوصی یا وابستگان به اقتصاد خارجی می‌دانستند. در سیاست داخلی خواهان تحقق طبقه‌ی مشترك بودند و در سیاست خارجی درافتادن و درگیری با دولت‌های غربی به ویژه آمریكای امپریالیست را تجویز و توصیه می‌كردند. گروه‌های جوانِ معتقدِ مسلمان که دركِ احساساتی و تصور ابتدایی از اسلام داشتند، ریاضت و شهادت در راه اشاعه و اجرای اسلام در ایران و جهان، و امحای كفر و گناه و رفاه و استكبار به صورت قاطع و انقلابی بود.

اما رهبر انقلاب، و با الهام از ایشان روحانیت و روحانیون مبارز و مقلدین و معتقدین به ولایت مطلقه فقیه، مقصد و مسیر خود در تداوم انقلاب را به تدریج و دیرتر از سایرین آشكار و اجرا كردند، و موفق گردیدند با ایجاد جو و جریان‌های مناسب، به قلب كردن آرمان‌های اصیل انقلاب و پیاده كردن اهداف و برنامه‌های خود بپردازند.

این اهداف و برنامه‌ها را كه كم و بیش در پندار و گفتارهای قبل از پیروزی انقلاب آقای خمینی انعكاس داشته است به شرح زیر می‌توان خلاصه نمود :
۱- حاكمیت و رهبری روحانیت، همراه با ادغام دین و سیاست و هدف قرار دادن اسلام برای انقلاب و نظام؛
۲- ادامه‌ی رسالت انبیا به عنوان وظیفه‌ی رهبری و حكومت اسلامی، به صورت اشاعه و اجرای اسلام در جهان، از طریق صدور انقلاب و جنگ و جهاد در صورت لزوم؛
۳- كفر ستیزی انقلابی و استكبارزدایی بین‌المللی، همراه با برانگیختن و نجات مستضعفین، تا حد رفع فتنه و فساد از عالم؛
۴- تكفیر و طرد ملی‌گرایی و رفاه خواهی و فراموش كردن یا در مراحل بعدی قرار دادن ایران، همراه با فدا شدن ایرانیان برای خدمت به اسلام و مستضعفین جهان؛
۵- روحیه‌ی انتقام و انهدام یا تخاصم و تهاجم در برابر بیگانگان غیرمساعد و خودی‌های غیر موافق؛
۶- انتقام‌گیری با دست خالی، از تهاجم و تمدن غرب و انكار ارزش‌ها و دست‌آوردهای آن، از جمله آزادی و حاكمیت و حقوقی انسان.
خلاصه و ماحصل كلام آنكه در زمینه‌ی همكاری دین و وطن، در مبارزات گذشته و در انقلاب و نظام، اولویت و انحصار به عنصر اول داده شده، عنصر وطن و ملت در محاق قرار گرفت.
آرمان‌های اصیل و قدیم انقلاب و مبارزات ملی كه در شعار سه جمله‌ای «آزادی- استقلال- حكومت اسلامی» خلاصه شده بود، نفی نگردید و از قلم و زبان‌ها خراج نشد ولی به گونه‌ای تغییر شكل یافته، قلب ماهیت داد:
الف) جمله‌ی سوم یا حكومت اسلامی، با عنوان جمهوری اسلامی در صدر قرار گرفت. اما حكومت اسلامی به صورت و سیرت حكومت روحانی، با وظیفه‌ی تبلیغ و تحمیل اسلام، یا حكومت دین- كه برخلاف «لاَ إِكْرَاهَ فِی الدِّینِ» قرآن می‌باشد- و نه حكومت اسلامی با وظیفه‌ی حفاظت و آبادی و امنیت ملك و رفاه رعیت یا ملت، آن‌طوركه در نامه علی(ع) به مالك اشتر، والی اعزامی مصر، آمده است.
ب ) استقلال مقدم بر آزادی شد ولی نه استقلال ایران در حد تمامیت ارضی و
خودكفایی و خودگردانی، یا رهایی از دخالت و تحمیل‌های خارجی، بلكه انتقام‌گیری‌ و تلافی‌گری و دشمنی.
ج ) آزادی به مفهوم سرنگونی استبداد شاهی و طاغوت‌های درباری، به عنوان افتخار و یادگاری از انقلاب باقی ماند، ولی سرنگونی علی‌الاطلاق استبداد و عدم حاكمیت هر نوع طاغوت و تحمیل، در بوته‌ی اجمال و انكار قرار گرفت. آزادی مردم و غیرتابعین و موافقین با حاكمیت، در عقیده و بیان و قلم و اجتماع- آن‌طوركه در قانون اساسی آمده است- عملاً مردود و محكوم گردیده «سلطنت مشروطه»ی سابق جای خو را به «آزادی مشروطه» و محدود شده داد.
همكاری صمیمانه‌ی دین و وطن به رهبری آیت‌الله خمینی بزرگ‌ترین پیروزی را نصیب انقلاب اسلامی ایران كرد اما تداوم انقلاب با انحصارگری روحانیت و طرد عنصر وطن، خون و خرابی و تلخ‌ترین شكست را به بار آورده، ایران و اسلام را دچار تاریك‌ترین سرنوشت ساخت !
*
در مورد اهداف و برنامه‌های جانشین شده ممكن است گفته شود كه متعالی‌تر و جهانی‌تر از اهداف و آرمان‌های اولیه انقلاب بوده است و امام خمینی با بینش الهی، منزلت و شأن بالاتری به انقلاب و به جمهوری اسلامی ایران داده‌اند.
در اینكه به‌طوركلی اهداف و آرمان‌های عرضه شده، خصوصاً اگر با دید شاعرانه و ایده‌آلیستی عارفانه نگریسته شود، گسترش بیشتر به‌عالم انسانیت یافته است و داعیه‌های برتر دارد، شاید حرفی نباشد و همین انگیره‌های جهانی- الهيِ ظاهراً متعالی، یكی از عوامل ارادت و شهادت یا ایثارهای معجزه آسای انقلاب بوده است؛ ولی صرف نظر از اینكه باید دید تا چه حد با حق و حقیقت و واقعیت یا با خود اسلام و خواست خدا انطباق دارد و بلند برنامه‌های مورد نظر عقلی و عملی بوده است یا خیر، امر مسلم این است كه هم با خواسته‌ها و شعارهای اكثریت مردم و عهد و وعده‌ها، متفاوت مغایر است و هم همه‌پرسی و تصویب عمومی روی آنها به عمل نیامده است تا مشروع و مجاز گردد.
در هر حال، چون غرض ما در یادبود خاطرات و خدمات یار شهیدمان دکتر سامی، مرور اجمالی به تاریخ مبارزات ملی ایران در برابر تهاجم و تمدن غرب و به سوابق و سنت پیش‌كسوتان او بوده است؛ باید بگوییم كه رهروان این كاروان، از قائم مقام و امیركبیر گرفته تا سیدجمال و نائینی و پس از آنها مدرس و مصدق، مقصد و مسیر مشترك‌شان نجات ایران و ایرانیان (و مسلمانان) از دست بیگانگان بوده است و بیداری و آزادی و حاكمیت ملت برای رسیدن به سلامت و خدمت و سعادت در صراط مستقیم به سوی خداوند رحمن رحیم…

رحمت خدا بر سامی و بر همگی آنها باد !
۱۳۶۸/۸/۳

  •  این اثر مقاله‌ای است كه در بزرگداشت زنده‌یاد دكتر كاظم سامی در ۳/۸/۱۳۶۸، برای درج در یادنامه اولین سالگرد شهادت ایشان نوشته شده است و ما آن را از نسخه‌ی مستقلی که چاپ و منتشر شده و توسط مؤلف فقید در آن اصلاحاتی تکمیلی به عمل آمده است، آماده کرده‌ایم و به علاقه‌مندان تقدیم می‌داریم (ب.ب.ف.)


۱٫ فعلاً كاری نداریم كه جریان به چه صورت درآمد و چه كلاهی بر سر ایران و اسلام رفت ! …
۲٫ در حالی كه ۱۵ سال قبل از آن به موجب عهدنامه‌ی گلستان- آن هم با وساطت انگلستان- ایالات گرجستان، دربند، باكو، شیروان، شكّی، گنجه، قره‌باغ، مغان، و قسمتی از تالش را به دولت روسیه واگذار كرده بود.
۳٫ نماینده‌ی فوق‌العاده تزار به دربار ایران.
۴٫ اقامتگاهی نزدیك زنجان كه فتحعلی‌شاه برای نظارت بر عملیات جنگی اختیار كرده بود.
۵٫ از فقهای بزرگ اخیر كه واضع اصلی ولایت فقیه و مداح فتحعلی‌شاه بود.
۶٫ نقل از كتاب «تاریخ سیاسی و دیپلماسی ایران»، تألیف دكتر علی‌اكبر بینا، از انتشارات دانشگاه سال ۱۳۴۲، جلد اول صفحات ۲۰۸ و ۲۰۹٫
در پاورقی همین صفحات به نقل از گزارش صدراعظم روسیه denerbroder چنین اضافه می‌نماید :
«به نظر می‌آید وزیر خارجه انگلستان می‌خواست ایران را به جنگ با ما وادار كند و وقتی… از سیاست مسالمت‌آمیز امپراتور الكساندر اطمینان حاصل نمود، مصمم گردید از احساسات ضد روسی ایرانیان جلوگیری كند ولی جلوگیری از طغیان احساسات ملی برای وی غیر مقدور بود.»
۷٫ از همان مأخذ، ص ۲۵۷٫
۸٫ به نقل منقطع از كتاب «مقدمه‌ای بر تاریخ جنبش ملی ایران» نوشته‌ی آقای مهندس عزت الله سحابی، شركت سهامی انتشار، تهران، سال ۱۳۶۴، صفحات ۲۲۲ تا ۲۲۴٫
۹٫ تعبیر جدیدی كه معمولاً در ادبیات و تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی ایران به كار برده می‌شود و صحبت از «قدرت اسلام» برای ترس یا تحقیر ابرقدرت‌ها و سایرین می‌نماید، صحیح نیست. اسلام به معنای یك آیین یا یك مكتب و طریق چیزی نیست كه از خود قدرت یا ضعف داشته باشد؛ قدرت و عمل همیشه از انسان‌ها و از موجودات زنده است كه حامل و مخزن انرژی بوده یا مولد و زور دهنده‌ی آن باشد (كه البته اصل و منشأ آن خداست). ابزار و ایجاد انرژی از انسان‌ها نیز ناشی از اراده‌ی انسان بوده، عشق و ایمان است كه باعث ظهور یا شدت و ضعف اعمال می‌گردد. هم ایمان به خدا و اعتقادهای درست و حق سبب حرارت و حركت و قدرت شده و جسم و جان‌ها را فدای خود می‌كند و هم به‌طوری‌كه تجربه‌ی تاریخ گواه مكرر می‌باشد، ایمان یا عشق و علاقه‌های باطل و فاسد نیز افراد و اجتماعات بشری را به‌شوق و شور و شهادت می‌اندازد، و موجب و مولد عملیات و نتایج عظیم می‌گردد. در هر صورت، قدرت‌های ناشیه و عملیات انجام شده می‌تواند دلالت بر وجود ایمان و حضور و تأثیر مكتب بنماید ولی لزوماً دلالت بر حقانیت مدعا و رسیدن به سعادت ندارد.
۱۰٫ نقیصه و شكایتی كه در همه‌ی ادوار حتی بعد از مشروطیت و در جمهوری اسلامی وجود داشته و دارد. افراد و اصناف ملت و مردم در برابر دولت و دولتیان بیچاره و محكوم‌اند. یك فرد ایرانی در برابر یك دستگاه دولتی، حتی یك كارمند مالیاتی یا انتظامی و ثبت اسناد، واقعاً بی‌پناه و دست بسته است. اداره یا مأمور دولتی به دلیل دولتی بودن، خود را مجاز به هر اجحاف و فشار و زور و معاف از هر مسئولیت و قانون می‌داند. در فرهنگ دولتی ایران- كه میراث دوران ایلغار و تصرف شهرها و آبادی‌ها به دست ایلات و امثال مغول و تاتار است- زور گفتن به مردم و پایمال كردن حق و مال آنها به سود دولت یا خود مأمور، چیزی نیست كه مورد بازخواست و ایراد قرار گیرد، چون ظاهراً به نفع دولت عمل كرده است. قوانین كشور و سنت‌های دولت بر این اساس و بر مبنای مقصر دانستن علی الاصول مردم نوشته شده است و اجرا می‌گردد. دولت و مردم در ایران دو دشمن غالب و مغلوب حساب می‌شوند!
۱۱٫ در تلگرافی كه آخوند خراسانی و حاج شیخ مازندرانی (دو نفر از سه مرجع بزرگ نجف) در۱۳۲۸ ه‍ .ق (۱۹۱۰م) به نایب السلطنه ایران و «وزارتین جلیلتین داخله و جنگ و ریاست مجلس محترم ملی» كرده‌اند همكاری صمیمانه‌ی عناصر دین و وطن یا علمای آن زمان با انقلاب مشروطیت به خوبی آشكار می‌گردد (نقل از كتاب «تشیع و مشروطیت» آقای عبدالهادی حائری، تهران، سال ۱۳۶۰، صفحه ۱۲۳) :
«البته بدیهی است كه زحمات و مجاهدات علما و امرا و سروران عظام ملی و مجاهدین دین‌پرست وطن‌خواه و طبقات مختلف ایران در استقرار اساسی قوام مشروطیت و این همه بذل نفوس و اموال در تحصیل این سرمایه سعادت، برای حفظ دین و احیای وطن اسلامی و آبادانی مملكت و ترقی و اجرای احكام و قوانین مذهب و سد ابواب حیف و میل و صرف آن در قوای نظامیه و سایر مصالح مملكتی و قطع مواد تعدی و تحمیل چند نفر نفس‌پرست خودخواه خود رأی بود…»
۱۲٫ در سال ۱۳۳۰ كه برای خلع‌ید به جنوب رفته بودیم در سخنرانی‌ها و اجتماعات انبوه برای سه كس كف می‌زدند: مصدق، كاشانی و شاه؛ چهره‌ی واقعی شاه هنوز برای مردم روشن نشده بود. كاشانی بعد از انتخاب شدن به ریاست مجلس خود را كنار كشید و مانند شیخ فضل الله نوری در صف مخالفین قرار گرفت.
۱۳ . بقره(۲) / ۲۵۶ : در [پذیرش] دین اکراه و اجباری نیست؛ … (به نقل از قرآن مبین، ترجمه و تفسیر علی‌اکبر طاهری قزوینی)