السلام علیک یا ابا عبدالله؛ اگر السلام علیك یا ابا عبدالله میگوییم، نه به دلیل این است كه چون حسین پسر علی بوده و فرزند فاطمه است ما به او سلام میكنیم؛ یعنی امام پرستی نداریم، پیغمبر پرستی هم نداریم. از این جهت سلام میكنیم كه همانطوركه در بند اول برنامه- در زیارت وارث- خواندیم، این شخص وارث آدم است، وارث نوح است، وارث
ابراهیم است. وارث ابراهیم، نه به این معنا كه پول و لباس و شمشیر از حضرت ابراهیم به او رسیده است؛ بلکه او وارث برنامه و اقدام و عمل و عقیدهای است كه حضرت ابراهیم انجام داده است؛ وارث موسی است؛ موسایی، كه برای نجات بنی اسرائیل و امت توحید، با فرعون در افتاد و وسیله شد كه فرعون به آن خاك مذلت و شكست برسد. وارث عیسی است؛ یعنی با این عملش وارث عیسی است، عیسایی كه به اذن الله مرده را زنده كرد و به جای خشونت و جبر، علیه جبر و ظلم و خشونت قیام كرد، و برادری و محبت و دوستی را وارد كرد. وارث محمدبن عبدالله، خاتم النبیین، است، یعنی اسلام و قرآن را، آنطور كه هست به مردم نشان داد و با آفات رسالت در افتاد كه بعد انشاءالله تذكر میدهم که كدام آفات رسالت؛ و اگر به غیر از حسین، بر علی بن حسین، فرزندان حسین، خاندان حسین و اصحاب او سلام میكنیم، برای این است كه آنها جمعی بودند كه- همانطوركه در این اشعار خوانده شد- همه چیزشان را، از راحتی و سلامتی و مال و فرزند، تا جانشان را در راه خدا دادند و عاشق حق بودند. چون عاشق حق و رهرو حق بودند، ما به همهی آنها سلام میكنیم، نه بهخاطر اینكه فرزند امام حسین بودند یا خواهرزاده و برادر زاده امام حسین بودند، سلام ما برای این است.
این اجتماع ما و اجتماعاتی كه همه ساله به مناسبت محرم و عاشورا در مناطق شیعه نشین تشكیل میشود، اگر صد درصد نباشد ولی از جهاتی با همه اجتماعاتمان فرق دارد، و اگر بنده عرض کردم تبریك میگویم، به مناسبت ویژگی است كه این جمعیت و حضور شما در اینجا دارد. ما و دیگران خیلی وقتها دور هم جمع میشدیم و جمع میشویم که گاهی وقتها برای پذیرایی و دوستی و مهمانی و مثلاً خیرات و خوردن غذاست؛ خیلی از اجتماعات برای تعلیم و یاد گرفتن چیزهایی است كه به دردمان میخورد و راهنماییشدن برای بهداشت، برای تربیت و برای چیزهای دیگر. خیلی اجتماعات هم تشكیل داده میشود، راهپیماییها میشود، اجتماعات برپا میشود، برای شكایت از ظلم و جوری كه به ماها میشود و نارواییهایی كه به ملت، به شخص ما، به خاندان ما و به خانوادهمان میشود؛ یا برای قیام علیه آن ظلم و ستمها و نجات خودمان است.
اما این اجتماع برای آنها نیست؛ این اجتماع مخصوص محرم و عاشورا، حتی برای دعاكردن در حق مریض و مرده و گرفتاران و قرضمندان هم نیست. اگرچه در عمل این طور شده و الان هم جناب آقای اسماعیلی به حق و به حرف برای مردگان و زندگان و مریضان دعا كردند، این عمل اضافه شده است. خوب وقتی ما یك جا جمع شدیم، میخواهیم یك بهرهای ببریم؛ بهرهمان این باشد كه برای مریض هامان، برای رفتگانمان، برای دیگران، از خدا شفا و مغفرت بخواهیم ولی در زیارت عاشورا، هیچ این نیست، چون زیارت عاشورا معتبرترین سند و راهنمایی برای عزاداری است. میخواهم بگویم از این هم بالاتر؛ اجتماعات عاشورا، آن طوری كه امام جعفر صادق و ائمه گفتهاند و در زیارت عاشورا هم آمده، حتی برای رفتن به بهشت و ثواب آخرت هم نیست.
حالا فرازهایی از زیارت عاشورا را میخوانیم؛- یعنی بهطور خلاصه- چرا که برای خودمان اینجا جمع نشدهایم، برای تجلیل و تذكر از كسانی در اینجا دور هم جمع شدهایم كه در راه حق و عدالت قیام كردهاند، و این جمع ارزشهایی داشتند، اخلاقی، انسانی، الهی؛ ارزشهایی كه در دیگران وجود نداشت و ما به خاطر آن ارزشها گِرد هم آمدهایم، اگر عزاداریم، اگر محزون هستیم، اگر اشك میریزیم، برای این است كه: چرا در این جهان و به دست انسانها، مظاهر و پرچمداران حق و حقیقت و عدالت با چنین سختی به قتل رسیدند؛ ما برای حق غصه میخوریم؛ اشك برای بدبختی مردم و برای بدبختی انسانها میریزیم.
ببینید، اگر تبریك عرض كردم برای این است كه هم این جمع- انشاءالله- و جمعهای دیگر، یا اكثریت آنها، چنین ارتقاء مقام و چنین رشدی پیدا كردهاند كه از خانهشان حركت كردند برای اینكه بیایند و در چنین مجلسی که برای دردهای شخصی نیست، شرکت کنند. از خودخواهی و از تنگنظری و خودبینی، بالاتر آمدهاند. همگام و همدرد و علاقهمند و عاشق حق و عدالت و فضیلت و ارزشهای عالی انسانی شدهاند؛ بنابراین جا دارد تبریك بگویم. سابقاً در این ایام محرم و عاشورا، افراد به هم كه میرسیدند میگفتند:
«اَعْظَمَ اللهُ اُجُورَنَا وَ اُجُورَكُمْ بِمُصابِنا بِالْحُسَین(علیه السلام)»(۱)
البته حالا کمتر چنین چیزی میگویند، برای بنده همیشه این سئوال مطرح بوده است که چرا چنین چیزی میگویند. از دیروز، پریروز كه به فكر این صحبت و تصدیع بودم و از خود میپرسیدم اینكه اجر ندارد، یك عدهای كشته شدهاند، بچه و فرزند و بزرگ و كوچك و برادر و همه چیزشان، و جانشان را دادهاند، حالا ما از خدا اجر میخواهیم؟ این خیلی مفت خوری است، به دلیل اینكه مصیبت گرفتیم، در این ماتم شركت كردهایم. فكر كردم كه شاید علتش همین است- یعنی غمزده، ماتم زده و مصیبت گرفتن ما یك عملی است كه پیش خدا شایستهی اجراست- كه امیدوارم همهی شما مشمول آن اجر باشید- یك برتری و یك مزیتی است كه انسان اقلاً یك روز عاشورا یا یك دههی محرم، از آن صدف تنگ و كوچك خودخواهی- كه خودخواهی را هم به معنای بدش نمیگویم- به فكر خود بودن ولو به فكر سلامتی و تغذیه رشد فرزند و اینها بودن بیرون میآید، یك مقام ملكوتی پیدا میكند. جایش در عوالم بالا، عوالم فوق بشری و انسانی میشود؛ این اجری است كه خدا میدهد.
دیروز كه آقای (علیاصغر) معینفر، آخر جلسه، زیارت عاشورا را خواندند و مخصوصاً آن ذكر سجده را خواندند و ما سجده كردیم، آنجا تأیید این مطلب را دیدم. در ذكر سجده این بود:
«اَللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ، حَمْدَ الشَاكِرینَ لَكَ عَلَی مُصَابِهِمْ» (از زیارت عاشورا)
خدایا من تو را حمد میكنم آن حمد و ستایشی كه شاكرها برای تو، روی مصیبت آنها میكنند. یعنی از اینكه من درك این مصیبت را كردم و در این مصیبت وارد شدم، این یك مقام و مرتبه و ترقی است، چون:
«اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَذَا»
تو مرا هدایت كردی، من حمد تو را میكنم.
«اَلْحَمْدُلِلّهِ عَلَی عَظِیمِ رَزِيَّتِی»
من شكر میكنم كه این رزیت من، این مصیبت من، خیلی بزرگ است، بزرگتر از غصهای است كه برای مرگ فرزندم خوردم. مثلاً برای مرگ مادرم، چون آن غم و غصه میآید و یك روز تمام میشود ولی این غصه تمام نشده، قرنها همین طور میآید تا عمر هست. من تو را شكر میكنم كه این واقعه، این پیشآمد كه جنگ باطل، و جنگ شیطان علیه خدا بود، صورت گرفت و این مصیبت وجود دارد و من هم در این مصیت شریك هستم. در آخر ذكرِ سجده دعا میكنیم، دعا نمیكنیم برای شفای مریضها- البته دعا به جایش درست است- برای مغفرت میگوئیم:
«ثَبِّتْ لِی قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الحُسَيْنِ»
خدایا قدم من را، گام من را، حركت من را، در نزد خودت- اساس خداست- با این همراهی كه من با حسین(ع) دارم، با اینكه هم درد و هم رنج او و هم غصه با خاندان و یاران او شدم، این باعث بشود كه من در راه حركت به تو ثابت قدم باشم با حسین. بعد در همین زیارت چیزهایی كه گفتم:
«يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتِ وَ عَظُمَتِ الْمُصِیبَةُ بِكَ عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِیعِ أَهْلِ الإِسْلامِ»
یعنی این مصیبت فقط برای ما نیست، این پیشآمد، این ظلمی كه شد- از یك طرف- و فضیلتكشی و حقكشی كه شد- از طرف دیگر- این مصیبتِ تمامِ اهل اسلام است. و ما به این ترتیب، با تمام اهل اسلام هم صدا و هم درد و هم آواز میشویم. آن وقت دلمان به درد میآید، و میخواهیم خودمان را جدا كنیم، اظهار نفرت و جدایی بكنیم. این است كه دنبال آن سلام، لعنت میفرستیم، و میگوئیم:
«فَلَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً أَسَّسَتْ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقَامِكُمْ وَ أَزَالَتْكُمْ عَنْ مَرَاتِبِكُمُ الَّتِی رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فِیهَا وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدِینَ لَهُمْ بِالتَّمْكِینِ مِنْ قِتَالِكُمْ بَرِئْتُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ أَشْيَاعِهِمْ وَ أَتْبَاعِهِم و أَوْلِيَائِهِمْ.»
نه تنها ناراحت و افسرده و غمگین هستم- و اگر معرفت و رشدِ عاطفی و انسانیمان بیشتر باشد- از این پیشآمد گریان هم هستیم، بلكه متنفریم و لعنت میفرستیم- البته لعنت به این منظور نیست كه اگر ما نگوئیم خدا نمیكند یعنی هم صدا با خدا میشویم، و از خدا میخواهیم همانی را كه خود خدا میخواهد- یعنی لعنت بر كسانی كه اساس ظلم و جور را بر اهل بیت روا داشتند، اهل بیتی كه وارث پیغمبران بودند و منادی خدا برای بشریت. چنین افراد و چنین اعمالی را كه آنها كردند و اساس ظلم و جور را فراهم كردند- بعد بنده میگویم به چه دلیلی این كار را كردند؟ و این آفت از كجا پیدا شد- ما از اینها تبری میجوییم، و میگوییم خدایا ما با اینها نیستیم. همانطوركه دیروز دكتر شهریار روحانی میگفت، ما در واقع میخواهیم خودمان را از اینها دور بكنیم، برکنار بکنیم، و خودمان را مصون بداریم از اعمالی كه آنها كردند كه ما در عمرمان نكنیم.
خوب این طالبین مقام و مال و شهرت یا شهوت- آن طور كه معمولشان است- برای پیشرفتشان، همانطوركه ابنزیاد نقشه كشید و تمهید كرد و مردم کوفه و سایرین را تجهیز کرد، و به نام دین و به نام خدا، و به مأموریت از طرف خلیفه رسول الله، یك عده مستضعف و بیچاره را، شیعه خودشان و پیرو خودشان و فرمانبر خودشان کردند و میكنند. این است كه ما در زیارت عاشورا، حتی از آن نوع اشخاص هم كه هیچ كاری نكردند، و عملی انجام ندادند، نه كشتند، نه ظلم كردند، ولی فقط به این عمل راضی شدند، یعنی در دلشان ساكت شدند، این است كه در همین زیارت عاشورا میگوییم:
«لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً ظَلَمَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّة سَمِعَتْ بُذَلِكَ فَرضِيَتْ بِهِ.»
اینجا یك حاشیهی كوچولو دارم؛ در انتخابات ماقبل آخر زمان شاه، که آزادی انتخاب نبود، برای اعتراض به عدم آزادی انتخابات، یك عدهای- همانها كه جبهه ملی را تشكیل داده بودند یا تشکیل شد، یادم نیست- تقریباً به رهبری مرحوم سید باقرخان كاظمی، رفتیم به مجلس سنا و بست نشستیم. فقط برای اعتراض به اینكه و خواهش اینكه آزادیمان را میخواهیم- آزادی انتخابات طبق قانون اساسی- هیچ چیز دیگر هم نمیخواهیم. خوب، به ما جا هم دادند. حضور ما در آنجا اول به عنوان بست بود و بعد دیدند که افراد و اشخاص زیادی به دیدن ما میآیند، یعنی هم صدایی بهوجود آمد و کتابخانه- چون در آنجا ما را جا داده بودند- كتابخانه مجلس سنا به زندان تبدیل شد، و ما مجبور شدیم آنجا بمانیم، دیگر اجازهی خروج نمیدادند. در همان ایام و احوال، از جمله كسانی كه به دیدن ما آمدند، آقای تقیزاده بود. تقیزاده با آن سوابق طولانیش در مشروطیت و همكاری که با اینها داشت، ضمن خوش و بش و همدردی، رو به ما كرد- و بیشتر رو به سید باقرخان كاظمی كه قبلاً وزیر دارایی مرحوم مصدق بود- و گفت: آقا، یعنی چه؟ این چه كاری است؟ چه فایده دارد؟ آخر چه نتیجه؟ همه میدانند این طور هست. حالا شما آمدهاید اینجا كه چی؟ در واقع صحبتهای او دلسوزی و نصیحت بود، سید باقرخان همین را خواند. گفت: ما میخواهیم مثل مردم كوفه نباشیم، ما در زیارت عاشورا- بیان ایشان بود- لعنت میفرستیم و میگوئیم:
«لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً ظَلَمَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّة سَمِعَتْ بُذَلِكَ فَرضِيَتْ بِهِ.»
ما فقط این را میخواهیم كه شاه و مردم ایران و دنیا بدانند كه ما راضی به عدم آزادی نیستیم، همین. ببینید، در زیارت عاشورا، این هست، یعنی تا آنجا پیش میرود كه وجودمان اصلاً نتواند این را بپذیرد، وجودمان به آن رضایت ندهد. باز در زیارت عاشورا میخوانیم :
«اَللَّهُمَّ اجْعَلْنِی عِنْدَكَ وَجِیهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فِی الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ»
همان امام شناسی یوسفی اشكوری؛ خدایا ما را در دنیا و آخرت نزد خودت وجیه و خوش سیما و خوشرو و آبرومند بگردان، به واسطه این پیروی و علاقهمندی و دلسوزی كه برای حسین و قیام حسین داریم.
« يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ إِنِّی أَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى وَ إِلَى رَسُولِهِ وَ إِلَى أَمِیرِ
الْمُؤْمِنِینَ وَ إِلَى فَاطِمَةَ وَ إِلَى الْحَسَنِ وَ إِلَيْكَ وَ بِالْبَرَاءَةِ مِمَّنْ قَاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ.
بَرِئْتُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ أَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ ثُمَّ إِلَيْكُمْ بِمُوَالاتِكُمْ وَ مُوَالاةِ وَلِيِّكُمْ.
اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی فِی مَقَامِی هَذَا مِمَّنْ تَنَالُهُ مِنْكَ صَلَوَاتٌ وَ رَحْمَةً وَ مَغْفِرَةٌ.»
تا اینجا، جنبهی فردی و درونی بود، رابطهای كه بین هر مسلمانی یا هر انسانی. چون غیر مسلمانها هم در دنیا بودهاند و هستند، ارمنی، زردشتی، هندی و غیره كه در این مصابت شركت میكنند یعنی این واقعهی كربلا یك واقعهی انسانی است، فقط یک واقعهی اسلامی نیست، غیر از این یک جنبهی جهانيِ بشری دارد؛ و یك مسئلهی تاریخی است.
در یكی از همین سخنرانیها- گمان میكنم سخنرانی آن در سالی است كه دكتر امینی نخستوزیر شده بود، بعد آن واقعه دانشگاه که اتفاق افتاد- در مسجد دزاشیب(۲) راجع به حادثهی عاشورا صحبت کردم. عذر هم میخواهم كه اگر برای بعضیها تكرار است، چون دیروز هم شهریار (روحانی) اشارهای كرد. این پیشآمد عاشورا، واقعه كربلا، یك واقعیت و یك اهمیت واقعی تاریخی در دنیاست، حدفاصل مابین دو دوران از تمدن بشریت است. یك زمانی بود كه ظالمها ظلم میكردند و ظلم آنها- یعنی پادشاهان؛ حكام، امیران، اربابها، گردن كلفتها- ظلم مشروع حساب میشد، یعنی اگر مثلاً نرون شهر روم را آتش میزند، به نظر کسی نمیآمد كه چرا نرون شهر رم را آتش زده، چرا؟ خوب، چون شهر رم مال امپراتور است، مال خودش است. یا در تاریخ انقلاب فرانسه مینویسند وقتی پیش لویی چهارده اظهار میكردند كه دولت باید تصمیم بگیرد که مثلاً فلان کار بشود یا نه، و تو این كار را با مدارا انجام بده، او گفت L’etat c’esk moi ، دولت یعنی من، من دولتم، این حرفها چیست؟ یا محمد علی میرزا وقتی علیه مشروطیت شمشیر كشید، صریح میگفت اجداد من با زور بازو و با شمشیر این مملكت را گرفتند، مملكت مال من است، پس این وكلا غلط میكنند فضولی میكنند. اشكال ندارد! بروند مجلس ولی وارد سیاست نشوند. این حرف او بود.
همهی دیكتاتورها، همهی گردن كلفتها، عملی كه میكردند، مالك الرقابی و جانشینی خدا را میكردند، و این هم به نظر مردم و هم به ادعای خودشان یك امر عادی میآمد. خوب طبیعی است كه بگویند: «اَلْحَقُ لِمَنْ غَلَب» حق با كسی است که غالب شد. ببینید، در تاریخ ایران، و در سلسله سلاطین همهاش روی این اصل است- خوارزمشاهی میآید مثلاً جای- نمیدانم- سلجوقی را میگیرد، جای غزنوی را میگیرد، به زور آمده و گرفته، كما اینكه تركمن و- نمیدانم- دزد و غارتگر هم از بالای گردنه سرازیر شده، میآید توی یك ده، توی یك شهر، چون آنجا را گرفته، مالك همه چیز هست. نمیدانم اشرف افغان كه تا دروازه اصفهان میآید، شاه سلطان حسین به او پیغام میدهد كه تو اگر مثلاً اینجا را برای ما بگذاری، و به ما كاری نداشته باشی، من دخترم را به تو میدهم؛ او هم جواب میدهد: دخترت كه سهل است، همه دخترهایت، زنت، و همه چیزت مال من است و خیلی هم به نظرشان عادی میآید. یعنی همه سلاطین این را گفتهاند: من چون غالب شدم و زورم از تو بیشتر است، همه چیز تو مال من است. اندرونت هم مال من است. خزانهات هم مال من است، زنت هم، همه چیز مال من است.
همانطوركه میگویند: وقتی اسكندر آمد به پرسپولیس (تخت جمشید)، و آنجا را گرفت وزیر یا صدراعظم- نمیدانم- دارا رفت خدمت او، تعظیم كرد و كلیدهای همان قصر و خزانه را دو دستی تقدیم كرد گفت: ما تا حالا امانتدار شما بودیم، اینها مال شماست، با كمال پررویی و بیحیایی این را گفت. ما میگوییم بیحیایی ولی آن موقع عادی بود. قبل از اینكه انقلاب پارلمانی در انگلستان بشود و انقلاب مشروطیتی درست بشود و به اصطلاح، وقتی پلیس كسی را توقیف یا جلب میكرد- من جملهی فرنگیش را میگویم- میگفت :
Au nom de la Loi je vous arrête
به نام قانون، من شما را توقیف میكنم، یعنی قانون حاكم است، حكومت قانون؛ و قانون هم منبعث از مردم. انگلستان انقلابش همین بود و قبل از آنكه در اروپا، رشد بشر به آنجا برسد كه حالا مردم باید حاكم باشند و قانون باید حاكم باشد، نه اراده یك فئودال یا یك پادشاه یا یك امپراتور یا یك هیتلر یا یك رضاشاه؛ قانون باید حاكم باشد. ده، دوازده قرن قبل از آن، وقتی اسلام آمد، پیغمبر در رسالتش، اصلاً و ابداً نه فحش داد، نه مشت گره كرد، نه زور گفت، نه شمشیر به كار برد، صرفاً تذكر داد، و خداوند هی به پیغمبر میگوید:
«وَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ وَكِیلاً.»(۳)
«وَمَا جَعَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِیظًا وَمَا أَنتَ عَلَيْهِم بِوَكِیلٍ.»(۴)
«لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ.»(۵)
و به مردم گفت : «لاَ اِلَه اِلاَّ اللهِ» كه همانطوركه در این اشعار هم آمده بود، یعنی الهی و معبودی و شخص متبعی برای شما جز خدا نیست و خدا هم تجسمش یا تكلمش چیست؟ قرآن است. یعنی شریعت است، قانون است، یعنی قرآن حاكم است بین شما، و به انسانها ارزش داد «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ»(۶) و به آنان کرامت بخشید و انسان با گفتن «لاَ اِلَه اِلاَّ اللهِ» مقام یافت. یعنی ای آدم، تو انسان، هیچ الهی نداری، هیچ کسی نباید بر تو حكومت بكند. هر چیزی و هر عنوان و هر اسمی داشته باشد جز خدا. خدا هم همان طور كه حضرت رسول میگویند: كتاب است و سنت، یعنی كتاب، كلام خدا در قرآن است.
خوب این پیشآمد یعنی رشد بشر و درك اینكه من دیگر تابع این ارباب یا این امیر یا آن حاكم یا این رهبر یا هیتلر و یا فلان نیستم و همه باید تابع قانون باشیم.، اما این كه طمع بشری، و جاهطلبی و شهرتطلبی و شهوتپرستی او را كه از بین نمیبرد، آنها هستند، چهكار بكنند؟ گرگی میشوند در لباس میش، خودشان را در لوای قانون و بهنام قانون جلو میآورند. زمان موسی چنین چیزی نبوده، زمان عیسی چنین چیزی نبوده، زمان پیغمبر اسلام است كه پدیدهای پدیدار میشود، و از همان مکه هم قرآن هشدارش را میدهد، و نام نفاق و منافق در بین میآید. قرآن هشدار میدهد، و اوّلِ سوره بقره(۲) هم میخوانیم، دو سه آیهاش وصف مؤمن است، دو آیه یا یك آیه وصف مشرك است، هفت هشت تا آیه وصف كسانی است كه اسمشان بعداً میآید، وصف منافق است كه به صورت ظاهر میگویند ما با شما هستیم، خدا را میپرستیم، چنین و چنان میكنیم ولی زبان چرب و نرم، بیان خیلی جالب و تحت عنوان اینكه ما مدافع دین هستیم، مدافع رسول خدا هستیم، ولی قرآن در سورهی بقره(۲)، خیلی قشنگ اینها را معرفی میکند. این آیات را تطبیق كردهاند، میگویند یک آیه در شأن معاویه، و یكی در شأن علی(ع) است.
«وَمِنَ النَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِی الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلَى مَا فِی قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ.
وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِی الأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيِهَا وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الفَسَادَ.»(۷)
بعضی از مردم با گفتار دلفریبشان تو را به تحسین وا میدارند درحالیكه «أَلَدُّ الْخِصَامِ.» هستند، از شدیدترین دشمنان هستند:
«وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِی الأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيِهَا وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الفَسَادَ.» (بقره(۲) / ۲۰۵)
همین كه به ولایت و حكومت رسیدند، حاكم شدند، امپراتور شدند، رهبر شدند، … وليّ امر شدند، فساد شروع میشود، نتیجهی فساد چیست؟ نتیجهی ولایت اینها چیست؟ حرث والنسل، تولید و نژاد و مردم و نفوس هلاك میشدند. آن وقت پشت سرش برای مقابله چنین میآید:
«وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللهِ وَاللهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ.»(۸)
كه در تعبیرها میگویند که اولیها دربارهی معاویه است اما مخصوص معاویه نیست، مصداقش معاویه است و دومی در باره علی است. دربارهی حسین و اصحاب حسین هم همین است:
«يَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللهِ» (بقره(۲) / ۲۰۷)
اما خدا نظرش چیست؟ «لاَ يُحِبُّ الفَسَادَ»، خدا فساد را دوست ندارد، به «عباد» رئوف هست، به بندگانش رأفت و محبت و مودت دارد.
خوب، حالا این واقعهی كربلا، درسی است برای ما، نه تنها به ما مسلمانها درس میدهد كه حواستان جمع باشد، امام است، و ما حق داریم او را بعد از پیغمبر پیشوا بدانیم، فقط اوست كه این كار را كرده و گفته، بنابراین واقعاً امام است منتها امامی است، كه بعداً مشخص میشود، او قیام میكند علیه چی؟ علیه اولین انحراف اسلام و- به دنبال علی- انحراف ازدین، انحراف از دیانت، انحراف از دیانت به حكومت، ادغام دین و سیاست. ببینید حسین چهكار میكند ؟
در یکی از جلسات- اوایل تأسیس انجمن اسلامی مهندسین منزل آقای مهندس سالور كه ما برنامه معین میكردیم كه چی صحبت كنند، مطهری راجع به تقیه صحبت كرد، برای طالقانی و برای بنده هم برنامهای بود. مرحوم طالقانی گفت آخر علت و منشأ این نهضت حسین و این قیام چه بوده؟ چرا نمیگوییم؟ چرا نمیگویند؟ نوبت به بنده كه رسید گفتم خیلی واضح است مبدأ و منشأ این حركت، حركت علیه استبداد بود. Tout simplement همین وهمین. ببینید، تمام اینها از كجا شروع شد، نطفهاش كجا بود؟ معاویه بر خلاف عهدنامهای كه با امام حسن بسته بود كه حالا حكومت برای تو، اما- اگر فرصت شود، بعد عرض میكنم- نباید جانشین معین كنی، اما معاویه جانشین معین كرد و در زمان حیات خودش به همه جا نماینده فرستاد تا بیعت بگیرد. فقط در مدینه یك عدهای گفتند نه! پسر ابوبكر و عبدالله بن زبیر، و امام حسین هم گفت نه! گفت من حاضر نیستم با كسی كه لیاقت و صلاحیت ندارد، بیعت كنم. همانطوركه تو (یعنی معاویه) با برادرم تعهد كردی و پیمان بستی كه بعد از خودت حكومت را به اختیار امت بگذاری و ولیعهد معین نكنی، من با یزید بیعت نمیكنم. همهی اینها، از همانجا شروع شد. اگر امام حسین آن روز گفته بود، بسیار خوب، حالا من كاری به كار اینها ندارم، باشد، این قضایا پیش نمیآمد.
مطلب دیگر یك حركت ضد دین و ضد استبداد بود، چون تعیین ولیعهد- یعنی برخلاف حاكمیت ملت- اولین عملی است كه هر سلطان مستبد میكند، ملّت است كه باید بگویدكی حكومت بكند. و كیكار خلاف میكند؟ منافق. بنابراین، واقعهی كربلا اولین درسی كه به ما میدهد، و این درس هم برای همهی دنیاست- برای مسلمان و غیر مسلمان و شاید تا ظهور امام زمان- آنطوركه همیشه ما میبینیم- بروید تاریخ را نگاه كنید- در دنیا جنگ مابین حكام بر حق بوده یا مابین قانون بوده و كسانی كه به نام قانون و به اسم قانون و به نام دفاع از حق و عدالت میآمدند، غصب خلافت، سلطنت، رهبری، امامت و غیره میكردند.
در جنگ گذشته آلمان و انگلستان با هم روبه رو بودند. هیتلر چی میگفت ؟ میگفت من برای سركوبی قرارداد و رسای كه برخلاف حق بوده، و برای نجات و آقایی و سیادت شما- ملت آلمان- این كار را میكنم. در همان موقع، چرچیل و رؤسای آن طرف هم میگفتند ما با هیتلر و آلمان جنگ میكنیم و آن را میخواهیم از بین ببریم برای اینكه ما میخواهیم قانون و آزادی و عدالت و دمكراسی برقرار باشد. مگر همین حركاتی كه آمریكاییها در عراق یا در جاهای دیگر کردند، هیچ كدام نگفتند ما برای سیادت خودمان این کار را میکنیم، بلکه گفتند برای حقوق بشر این كار را میكنیم، برای اجرای قانون این كار را میكنیم. تمام جنگها و دعواها بر سر همین است، احزاب مختلف هم برای همین تشکیل میشوند.
این عمل سیدالشهدا كه این طور در دنیا مانده، و سال به سال هم توسعهاش بیشتر میشود، و هم در اعماق دلها و داخل خانهها است. گفتند امسال اتفاقاً عكس العملی كه مردم نشان دادند این است كه روضه خوانی و پرچم زنی داخل خانهها خیلی زیاد شده، زمان رضاشاه هم ما شاهده همین بودیم، تمام جلوگیریها را انجام میداد ولی این چشمه هی جوشانتر میشد، این عشق هی بیشتر میشد و خواهد بود و دنیا هم دنبال این میرود. درس میگیرد برای اینكه منافق را بشناسد، حُقِه بازها را بشناسد. گول ظاهر آنها را نخورد، گول ادعای آنها را نخورد، آن وقت این درس را به چه صورت داد؟ درس تصور در یك تابلوی زنده، به بهترین وجه مقابلهی حق و باطل در لباس منافق را به ما نشان داد.
در دنیا خیلی ظلم شده، مظلوم خیلی بوده، خیلی از زنها و بچهها بیچاره و كشته شدهاند. خیلی از مردم، خیلی از جوانها شهید شدهاند، راجع به آنها شعرها گفته شده، سرودها گفته شده chansson ها گفته شده، شعارها گفته شده، تابلوها كشیده شده، جنگ سابینها در رم، از آن شاهكارهای- نمیدانم- موزه لوور، یكیش همان بود. حملهای بود که سابینها به شهر رم كرده بودند، از این نمونهها در تاریخ زیاد است، ولی بگردید كجا میتوانید یک تابلوی زنده و رنگین پیدا بكنید که یك سمت سراسر فضیلت، ارزش، ایثار، شهادت، برادری، محبت، حقیقت، حق و عدالت، و همه چیز از هر جهت باشد؛ حسینش را نگاه كنید، علی اصغرش را نگاه كنید، مظلومیت حضرت عباس كه میرود آب برمیدارد، ولی نمیخورد؛ رفتار حسین بن علی با حر، آب دادن به آنها، نطقهایی كه بین راه میكند، بعد اسارت زینب در كربلا، فلان و فلان، تمام اینها؛ از مدینه الی مكه، از مكه الی كربلا، به مقصد كوفه. میشود گفت- حالا اسمش را دین بگذارید، انسانی بگذارید، اخلاقی بگذارید، فرق نمیكند- هیچ ارزشی نیست كه در این تابلو وجود نداشته باشد. آن طرف چی؟ یك سره شقاوت، یك سره خیانت، یك سره دروغگویی، یك سره ظلم، حتی خودشان به خودشان هم دروغ میگفتند. مگر به ابنسعد وعده ندادند كه تو همان قدری كه حسینبنعلی را كشتی، حكومت ری را داری. میگویند بین دزدها و غارتگرها، قانون جنگل حاكم است و به هم خیانت نمیكنند، اینها به خودشان هم خیانت كردند و بیرحمی نسبت به هر چه بشود، عدم حریت، عدم آزادی. آنجا كه سیدالشهدا میگوید:
«اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِیناً فَكُونُوا اَحْرَاراً فِی دُنْیاكُمْ»
اینها اصلاً هیچ ندارند، بنابراین برای بشریت و برای تاریخ، چه تابلوی گویا و روشنی بهتر از این تابلوست كه این واقعه برای ما رسم میكند و میگوید. یعنی تبعیت از نمونهها و مثلهایی كه قرآن داده است. توجه فرمودهاید و در درسهای بازگشت به قرآن انجمن اسلامی مهندسین هم مكرر عرض كردهام که آدم وقتی داستانها و مثلهای قرآن را نگاه میكند، میبیند هر كدام به طور نمونه و حد اعلای تشبیه و مثل و درسی است كه میشود داد.
یكی از آنها، داستان هابیل و قابیل است- البته اسم هابیل و قابیل در قرآن نیست، ابن الآدم- دو فرزند آدم- یك طرف بدترین Motive یا محرك قتل سَرِ این است كه چرا قربانی تو پیش خدا قبول شده، قربانیِ من قبول نشده، من تو را باید بكشم. حالا اگر مثلاً آن طور كه در تورات آمده یا بعضیها میگویند سر عاشق و معشوقی بوده- چون میگویند زن آن خوشگلتر بود و زن این بد گل بود- به خاطر آن خوب باز آن یك مجوزی دارد، میخواهد زنی كه بهتر و زیباتر و مطلوبتر است از آن بگیرد، خوب میكشدش، نمیگویم كار خوبی است ولی خوب یك دلیل بشری دارد یا دعواهایی كه سَرِ مال میشود، سرقتهای مسلحانه، یا سَرِ حكومت و یا سَرِ چیزهای دیگر میشود، یا سر دعواها یا دوئلهایی كه با هم دیگر میدادند كه تو چرا به من توهین كردی؟ به پدر من بد گفتی؟ اینها و مخصوصاً قتلهایی كه برای دفاع نفس میشود، دفاع مشروع است. اما اینجا هیچ دلیلی ندارد، روی حسادت است، روی معنویت است، روی جنگ طبقات هم نیست، آن طور كه مثلاً دكتر شریعتی مطرح كرده، نه! آن چیز كه هیچ نباید باشد، نهایت شقاوت یك فرد انسانی را میرساند كه برادرش را به دلیل اینكه او قربانیش قبول شده، و قربانیِ من قبول نشده، من او را میكشم. آن طرف هم انسانیت و رأفت و خشیت از خدا را به آنجا میرساند كه میگوید:
«لَئِن بَسَطتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِی مَا أَنَاْ بِبَاسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لأَقْتُلَكَ إِنِّی أَخَافُ اللهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ.»(۹)
حتی اگر تو دستت را دراز كنی و بخواهی مرا بكشی من این كار را نمیكنم. مقابله به مثل نمیكنم، البته قرآن تأیید نمیكند. بعد آن وقت میگوید:
«مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ»(۱۰)
ببینید، این دو طرفه است. یا داستان یوسف، داستان عشق بازی است. به قول مرحوم راشد اول منبری كه من از ایشان شنیدم، داستان یوسف را به صورت جالبترین و جامعترین و فصیحترین رمان تشریح میكرد. اصولی كه در هر رمانی هست، كه یكیاش عشق است، یكیاش فداكاری است. در اینجا به بهترین وجه گفته شده، زیبایی یوسف از یك طرف، زیبایی آن از طرف دیگر، فراهم بودن وسایل، بهترین موقعیت بودكه یوسف تسلیم بشود. ولی:
«وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ»(۱۱)
ولی او برهان ربش را میبیند و تسلیم نمیشود. یا داستان یوسف و برادرانش، با تمام کیدی که برادرها میکنند موفق نمیشوند و بعد نتیجهای که آخر سر میرسیم.
داستان فرعون و موسی، یكی به لحاظ استكبار در درجه اعلی- ادعای خدایی- آن یكی در نهایت ضعف و ناتوانی برای دفاع از مستضعفین:
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ»(۱۲)
قرار بود قبل از سخنرانی این۶- ۷آیه سوره قصص(۲۸) را بخوانمكه خدا میگوید:
«نَتْلُوا عَلَيْكَ مِن نَّبَإِ مُوسَى وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَيَسْتَحْيِی نِسَاءهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ.»(۱۳)
یعنی نشان میدهد این سوره، این آیات، آن به حساب طاغیترین و یاغیترین فرد انسانی را كه میگوید:
«فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى.» (نازعات(۷۹) / ۲۴)
من آن ارباب برتر و عالیتر شما هستم و آن وقت اثرش چیست؟ مردم را دو دسته میكند. یك عدهای که پیروانش هستند، آنها صاحبان همه چیز شده، و ملت حساب میشوند و یك عده غیر پیروان مستضعف؛ تا آنجا میرسد كه پیرانشان را میكشد – چون آنها دیگر نمیتوانند تولید مثل بكنند و اگر هم بكنند، دیگر نطفهی بنیاسرائیل نیست- و زنهاشان را برای كنیزی و كلفتی و غیره، نگاه میدارد و بعد هم در اواخر سوره این آیه میآید:
«تِلْكَ الدَّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لاَ يُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الأَرْضِ وَلاَ فَسَادًا» (قصص(۲۸) / ۸۳)
خانهی آخرت، بهشت من برای كسانی نیست كه در دنیا برتری میجویند و فساد میکنند و میخواهند فوق دیگران شوند، خدا برای آنها که فساد میکنند بهشت قرار نداده است.
این داستان را قرآن آورده كه به بهترین وجه، مشرك و مستضعف را یا مستكبر و مستضعف را نشان بدهد و بعد شرحی است كه خدا میگوید ارادهی ما این بود نشان بدهیم كه تو چه مستكبرِ احمقی هستی بدون اینكه به موسی بگوید مثلاً به او فحش بده یا شمشیر بكش، نه؛ به پای خودش و به دست خودش- در نتیجه اعمال خودش- او را غرق و سرنگون و عبرت برای آیندگان میكند.
حالا این آدم كه امام است، جانشین پیغمبر است، و پیغمبر در بارهشان میگوید:
«اِنّى تارِكٌ فیكُمُ الثِّقْلَيْنَ كِتابُ الله وَ عِتْرَتى»(۱۴)
این عترت میآید دنباله قرآن را انجام میدهد با خون خودش، با قلم خودش افشا میکند.
آن زمان- زمان نزول قرآن- همانطور كه عرض كردم، اگر کسانی ظلم میكردند، اگر خودشان را فوق دیگران میدانستند، خیلی ظاهر و علنی و آشكار و با افتخار میگفتند. خوب آن نمونه و آن داستان و آن عبرت در قرآن آمده، منافق پیدا شده، در آیات مکّی خدا خبرش را میدهد ولی آن موقع كاری نكرده است، بلافاصله بعد از پیغمبر منافق سر در میآورد. این است كه یك مقدار منافق نمایی را به اصطلاح آشكار میکند، پرده را برمیدارد و افشاگری از منافق را علنی میكند. امام حسن افشا میكند، ولی كاملش را امام حسین میكند و با این عمل نشان میدهد این منافقی كه قرآن وصف كرده کیست؟ منتها منافقی است كه دیگر ادعای خدایی نمیكند، تا این اندازه قرآن موفق شد كه از بین ملت دیگر داعی خدا (داعیان خدا) پیدا نمیشود، بلکه خلیفة الله، و خلیفهی رسولالله میشوند؛ میگویند: ما تداوم رسالت انبیاء را میكنیم آنها پیدا میشوند و میگویند دین خدا دارد از بین میرود یعنی منحرف میشود، رسالت از بین میرود.
رسالت نیامده برای اینكه بنده به حكومت برسم، بنده امپراتور بشوم؛ رسالت آمده برای اینكه خدا حاكم باشد، قانون حاكم باشد و مجريِ آن قانون و مراقب آن قانون، مردم باشند. اینكه حسین بن علی با قیامش، همین درس را میدهد. واقعهی كربلا در چهار حركت قابل خلاصه كردن است :
حركت اول، همان نه گفتن به بیعت است! نهی اول، من بیعت كن با یزید نیستم، … هر غلطی میخواهی بكن من با تو به جنگ برنمیخیزم.
حركت دوم، میگوید حكومت نمیتواند استبدادی باشد. حركت دوم، دعوت مردم كوفه است، مردم كوفه ۵ سالی خلافت علی را دیدهاند، و خلافت علی نشان داده، خلافت چهگونه است؟ مردم کوفه به حسین بن علی نامه مینویسند، دقت میكنید؟ نه یكی نه دو تا نه فلان، همهشان نوشتهاند: یا حسین بیا امر ما را اداره كن، امر یعنی حكومت، ما را ادارهكن. امام حسین بهاین اكتفا نمیكند، میگوید درخواستتان باید كتبی و با امضاء باشد، حتی مسلم را هم میفرستد تا ببیند آیا واقعیت دارد؟ یا واقعیت ندارد؟ بعد از آنكه میبیند همه مردم یا اكثریت مردم- حالا به زبان خودشان یا به زبان رؤسای قبایل- این را خواستند، راه میافتد در بین راه- یا قبل از حركت- خیلیها میگویند: اینكار را نكن، حسین خودت را با یزید بهدرد سر نیانداز! میگوید: نه، من برای گرفتن حكومت نمیروم، برای شهرت و جلوه و شكوه نمیروم، من میروم از دین جدم دفاع كنم، یعنی جلوی انحراف و آفاتش را بگیرم. میروم امر به معروف و نهی از منكر بكنم، اما نه امر به معروف و نهی از منكری که حالا میکنند.
ببینید، عمل سیدالشهدا خودش امر به معروف و نهی از منكر را تعریف میكند. حركت به نفع مردم، بنا بهدعوت مردم، علیه حكومت، برای اینكه یزید بر مردم كوفه حاكم نشود و اینکه مردم مرا میخواهند. این را حسینبن علی اسمش را میگذارد «امر به معروف و نهی از منكر»، و این دنبالهروی از حدیث پیغمبر است كه فرمود: وقتی در یك امتی امر به معروف و نهی از منكر ترك شد، خداوند اشرار آن امّت را بر آنها مسلط میكند. میبینید، ما بین امر به معروف و نهی از منكر و انتقاد بر دولت و مقابله با حكومت فرقی نیست؛ یكی است، یگانگی است، امر به معروف این است. امر به معروف این نیست كه دختر، روتو خوب بگیر یا چرا نماز نمیخوانی؟ یا چرا روزه نمیگیری؟ آن جای دیگر است. در مورد آنها اصلاً قرآن میگوید:
«لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ.»(۱۵)
حتی به پیغمبرش میگوید برای دیندار کردن مردم تو نباید زور بزنی:
«لاَ إِكْرَاهَ فِی الدِّینِ»(۱۶)
اصلاً آنجا اكراه برنمیدارد، بلكه نباید تظاهر كرد. درست است، یك زن نباید كاری بكند كه به اصطلاح متاع شیطان شود و دكان برای شیطان باز شود. درست است باید برای دفاع از جامعه جلوش را گرفت، این با خودشان است، اصلاً امر به معروف و نهی از منكر این است. اگر امام حسین میگوید من برای امر به معروف و نهی از منكر قیام کردهام، برای همین است، برای اینكه معروف بشود. و معروف چی است؟ آن است كه مردم میپسندند. به قول طالقانی معروف آنی است كه تشخیص دهندهاش، تشخیص و معیارش مردمند، مردم میگویند چه چیزی خوب است. منكر آنی است كه مردم میگویند: این زشت است، این قبیح است. خوب مردم از ظلم بدشان میآید، همه هم بدشان میآید، از زورگویی بدشان میآید، از كشتن بدشان میآید، پس این حركت دوم، قبول و تأیید حاكمیت مردم است.
حركت سوم، مقابله با حرّ است. اولِ مقابله با آنها، حر میآید و میگوید: كجا میخواهی بروی؟ من جلویت را میخواهم بگیرم. حضر ت صریح میفرمایند: شما از من دعوت كردید که من اینجا آمدم چرا از من میپرسی که من كجا میروم؟ من به همان جا میروم كه از من دعوت كردند. حر میگوید: من كه دعوت نكردم. بعد، همان طور كه در روضهها شنیدهاید خورجینی كه تویش تمام نامهها بوده میریزد جلوی قشون، یک به یک اسم میبرد مگر تو نبودی که نامه مینوشتی؟ هیچی نمیگویند، بعد سیدالشهدا چهكار میكند؟ میگوید حالا كه شما نمیخواهید من هم برمیگردم. ببینید، این دیگر به بهترین وجه نشان میدهد كه حاكمیت خدا، حكومت خدا، حكومت مردم است. مردم خواستند حسین بن علی بیاید امرشان را اداره بكند، راه افتاده و آمده، حالا مردم به هر دلیلی، یا فریب آنها بوده، یا ترسیدهاند، كار نداریم؛ نمیخواهند برمیگردد؛ میگوید با هم دعوا نداریم؛ حتی سیدالشهدا تا آنجا راضی میشود كه میگوید حاضرم با خود یزید هم صحبت كنم، چرا صحبت نكنم؟ با تمام وجود صحبت میكند، نصیحت میكند.
پردهی چهارم، حركت چهارم كدام است؟ وقتی است كه حر یا شمر یا ابن سعد میگویند: نه! دیگر نمیتوانی برگردی، اختیار با خودت نیست، نه میگذاریم به کوفه بروی، نه میگذاریم به مدینه یا جاهای دیگر برگردی! نه! همین جا باید دستت را بگذاری توی دست من، منِ ابن سعد یا شمر؛ كه دست من، دست خلیفه است، خلیفهی رسول خداست و تو علیه حكومت اسلامی خروج كردهای، قیام كردهای یا اینكه باید كشته بشوی. اینجا امام حسین(ع) یك عمل دفاعی انجام میدهد. حركت چهارم و نهضت امام حسین علیه جنگ بوده، به منظور جنگ نبوده است آن زمان، حاكم مدینه با زبان خوش گفت بیعت كن گفتم نه! حالا با زبان شمشیر به من میگویید؟ نه با زبان شمشیر و نه به بهای جانم و خونم و اسارت زن و فرزند و بچه و كس و كارم و تمام اصحابم، زیر بار ذلت نمیروم، من بیعت كن نیستم و صدق الله العلی العظیم و صدق الرسوله الكریم.
حدیثی است از پیغمبر اكرم كه فرموده- این حدیث را در یكی از جلسات انجمن اسلامی مهندسین، من از آقای یوسفی اشكوری شنیدم- پیغمبر فرموده است:
«لِكُلّ اُمِّه فِتنَةٌ وَ فِتْنَةُ الاُمَّتِی الْمُلِك»
هر امتی فتنه و آفتی دارد، بلایی و گرفتاری دارد، فتنهی امّت من حكومت است، الملك است، قدرت است، سلطنت است؛ و چهقدر درست گفت پیغمبر. هنوز آب غسل پیغمبر خشك نشده، و هنوز كفن و دفن نشده بود، در سقیفه بنی ساعده این انحراف و این آفت پیدا شد؛ نه تحت عنوان حكومت و سلطنت، بلكه تحت عنوان اینكه ما میخواهیم دین خدا و امّت پیغمبر از بین نرود. ولی باطنش چیست؟ دعوا بر سر این است كه مهاجر میگوید: پیغمبر از قریش بود، پس باید جانشین و خلافت پیغمبر در قریش باشد، انصار هم میگویند- اینجا توی تاریخها (سنی و شیعه) نوشتهاند- انصار هم میگویند: چون ما بودیم كه پیغمبر را مهمان كردیم، به اینجا آوردیم، حمایت كردیم، حفظش كردیم، و دینش را رایج كردیم، بنابراین حكومت باید دست ما باشد. ببینید، دعوا سر حكومت است، منتها حكومت به نام دیانت، یعنی ادغام دین و سیاست، باید دین محمد و ریاست من، حالا من به هر دلیل: مهاجرم، انصارم، نمیدانم، قریشم، شیخم، یتیمم، نمیدانم، مرشدم و…
خوب، صفویه چهكار كردند؟ همین كار را كردند، مقتدرترین امپراتوری ایران را ایجاد کردند- كه خیلی هم کشور را آباد كرد ولی آخرش به آن فضاحت كشید- مقتدرترین امپراتوری را صفویه تحت عنوان شیخ بزرگ و صوفی بزرگ و پیر طریقت و نمیدانم فلان بهوجود آورد و بعد حتی تا مرحلهی نه تنها ولایت، بلكه الوهیت پیش رفت. اصلاً، قزلباشها و آن فداییان صفویه كه واقعاً فداكار بودند، آنها شاه اسماعیل را به نام خدا میپرستیدند، منتها این را ظاهر نمیكردند، خدا میگفتنش. به این ترتیب عمامه و تاج را با هم یك جور كرد و این دو تا را با هم و همانطوركه پیغمبر فرمود: «فِتْنَةُ الاُمَّتِی الْمُلِك» و این همیشه بوده. سقیفه بنی ساعده تحت این بود، علی هم آن كنار بود و كاری به این کارها نداشت، آمدند و بیعت كردند و خلیفه معین شد، و در ادامه بعد هم عثمان از تویش در آمد. خودِ ابوبكر و عمر زیاد انحراف نداشتند، به سنت پیغمبر عمل میكردند، اصلاً آن موقع کسی اجازه نمیداد که نهضت اسلام و دعوت پیغمبر به این زودی منحرف شود. یواش یواش عثمان آمد و خاندانش و آنها را و معاویه را هم آنجا در شام نشاند. مردم فهمیدند، گفتند عجب غلطی كردیم؟! علیه او شورش كردند و علی همان شورش را امضاء نكرد، حسن و حسین را به آنجا فرستاد، گفت بروید عثمان را كه توی خانهاش اسیر و محاصره شده، آب بدهید و مردم را هم نصیحت كرد كه این كار را نكنید.
سخنرانی مورخ ۱۰/۴/۱۳۷۲ در محفل دعای کمیل که از نوار برداشت و ویرایش شده است.
ترجمه آیاتی از قرآن مجید که در زیرنویس ارائه شدهاند از سخنران فقید نیست و برگرفته از قرآن مبین ترجمه و تفسیر آقای مهندس علیاکبر طاهری قزوینی میباشد (ب.ف.ب).
۱٫ روایت از امام محمدباقر(ع) : خداوند اجر ما را به سبب مصیبتی که از حسین به ما رسیده، بزرگ گرداند؛ …
۲٫ این سخنرانی با عنوان «رنگها و نقشها در عاشورا»، به مناسبت عاشورای حسینی در مراسم سوگواری نهضت آزادی ایران در تاریخ ۲۳/۳/۱۳۴۱، در مسجد دزاشیب ایراد شده است و اکنون یکی از آثار مندرج در جلد یازدهم مجموعهی آثار میباشد که با نام «مباحث اعتقادی و اجتماعی» در سال ۱۳۸۵ توسط شرکت سهامی انتشار چاپ و منتشر شده است (ب.ف.ب).
۳٫ اسراء(۱۷) / ۵۴ : … و ما تو را کارساز آنان نفرستادیم.
۴٫ انعام(۶) / ۱۰۷ : … و تو را نگاهبان آنان تعیین نکردهایم؛ و کارگزار آنان نیستی.
۵٫ غاشیه(۸۸) / ۲۲ : سیطره بر آنان نداری.
۶٫ اسراء(۱۷) / ۷۰ : بنیآدم را گرامی داشتیم.
۷٫ بقره(۲) / ۲۰۴ و ۲۰۵ : بعضى از مردم [هستند كه هر یك از آنان] گفتار [دلفریب] ش تو را به شگفت مىآورد [و مىخواهد با زبان بازى به متاعى] در زندگى دنیا [برسد] و خدا را بر [اثبات حسن]نیت خویش گواه مىگیرد، در حالى كه سختترین دشمنان است.
و چون به حاكمیت برسد، تلاش مىكند تا در زمین فساد كند و كشت و نسل را نابود كند؛ در حالى كه خدا تبهكارى را دوست ندارد.
۸٫ بقره(۲) / ۲۰۷ : بعضى از مردم [هم هستند كه] از جان خود در طلب خشنودى خدا مىگذرند؛ و خدا به [چنین] بندگان رئوف است.
۹٫ مائده(۵) / ۲۸ : اگر دست به كشتن من بگشایى، من به كشتن تو دست نخواهم زد، كه از خداى صاحباختیار جهانیان ترس دارم.
۱۰٫ مائده(۵) / ۳۲ : به خاطر [پیشگیرى از نظایر] این [جنایت] بود كه بر دودمان یعقوب مقرر داشتیم…
۱۱٫ یوسف(۱۲) / ۲۴ : … و یوسف [نیز] اگر برهان [و قانون] صاحباختیارش را نمیدید، آهنگ او کرده بود؛ …
۱۲٫ یوسف(۱۲) / ۳ : با این قرآن كه بر تو وحى كردیم، بهترین سرگذشت را بر تو حكایت مىكنیم…
۱۳٫ قصص(۲۸) / ۳ و ۴ : [فرازهایى] از داستان موسى و فرعون را براى باورداران به درستى بر تو تلاوت مىكنیم.
فرعون در آن سرزمین برترى خواه بود و مردم را به گروههایى تقسیم كرد، گروهى را تحت فشار گذاشت، [تا آنجا كه] پسرانشان را مىكشت و دخترانشان را زنده رها مىكرد؛ و به راستى تبهكار بود.
۱۴٫ حدیث نبوی : به درستى كه من میان شما دو وزنه را به یادگار مىگذارم : كتاب خدا و خانوادهام را.
۱۵٫ غاشیه(۸۸) / ۲۲ : سیطره بر آنان نداری.
۱۶٫ بقره(۲) / ۲۵۶ : در [پذیرش] دین اكراه [و اجبارى] نیست؛ …
فرازهایی از زیارت عاشورا
