مقالات

رونمایى شانزدهمین جلد مجموعه آثار مهندس مهدى بازرگان؛‌ مقالات اعتقادی و اجتماعی

انجمن اسلامی مهندسین، شانزدهمین جلد از مجموعه آثار مهندس مهدی بازرگان که شامل مقالات اعتقادی و اجتماعی این نواندیش مذهبی است و به تازگی روانه بازار نشر شده، با حضور شخصیت‌های فرهنگی و سیاسی، معرفی و توسط حمیدرضا جلایی‌پور، سروش دباغ و هدی صابر، مورد نقد و بررسی قرار گرفت …

این اثر از ۳۴ مکتوب تشکیل شده که بخش عمده آن برای نخستین بار به همت «بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان» و توسط شرکت سهامی انتشار در ۴۸۹ صفحه چاپ و منتشر می‌شود.
یکی از ویژگی‌های آثار درج شده در شانزدهمین جلد از مجموعه آثار مهندس بازرگان این است که محدوده زمانی سال‌های ۱۳۰۶ تا ۱۳۷۳ هجری شمسی را دربر می‌گیرد؛ یعنی آثار این مجموعه ۷ دهه اندیشه‌ورزی بازرگان را پوشش می‌دهد و منعکس می‌کند. آن‌گونه که هدی صابر این اثر را متعلق به دوران جوان‌سالی، میان‌سالی و کهن‌سالی مهندس بازرگان توصیف کرد.
اما اهمیت معرفی و نقد این اثر تنها به‌دلیل انتشار آن نبود، بلکه از آن جهت اهمیت مضاعف یافت که برخی چون هدی صابر معتقدند، دوران کنونی، دوران «بی‌متنی» است. از همین رو حمیدرضا جلایی‌پور به جوانان محقق و مدرس علوم انسانی توصیه کرد که اگر می‌خواهند رشد کنند، مسأله محوری، و منظومه فکری و فرآورده‌های نظری مهندس مهدی بازرگان منبع خوبی برای الگو‌گیری است. وی استخراج نکات برجسته‌ و مضامین و محورهای اصلی دیدگاه‌های اعتقادی و اجتماعی مهندس بازرگان را برای مطالعه‌ای کاربردی، مفید و ضروری ارزیابی کرد.
امری که با تصمیم «بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان» در بیست و هشتم آبان ماه ۱۳۸۸ محقق شد. به این ترتیب جلسه معرفی و نقد «مجموعه مقالات اعتقادی و اجتماعی» مهندس مهدی بازرگان در دفتر انجمن اسلامی مهندسین و با حضور برخی از یاران و همفکران و شاگردان مهندس بازرگان همچون مهندس عزت‌الله سحابی، دکتر ابراهیم یزدی، مهندس محمد توسلی، مهندس هاشم صباغیان، دکتر غلامعباس توسلی، دکتر محمدحسین بنی‌اسدی، و سیداکبر بدیع‌زادگان و نیز برخی شخصیت‌های فرهنگی چون یوسف طاهری، محمدجواد مظفر و محمدرضا زهدی برگزار شد. در ابتدای جلسه، دکتر بنی‌اسدی، رئیس هیأت مدیره بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان، توضیحی مختصر از فعالیت‌‌های فرهنگی بنیاد، روند تدوین و انتشار مجموعه آثار مهندس بازرگان، و نیز مضمون و سامان مجموعه آثار ۱۶ ارائه داد. آنگاه دکتر حمیدرضا جلایی‌پور، به‌عنوان سخنران نخست، بحث خود را آغازید.

بازرگان کامیاب‌‌تر از جامعه‌شناسان رسمی
دکتر حمیدرضا جلایی‌پور، مدرس و پژوهشگر جامعه‌شناسی بحث خود را با عنوان و مضمون «بازرگان، جامعه‌شناس کامیاب در ایران» تبیین نمود. این دانش‌آموخته‌ی ارشد جامعه‌شناسی، مهندس بازرگان را بر اساس آثار مکتوب‌اش، در شناخت مسایل ایران، موفق‌تر از افرادی که عنوان رسمی جامعه‌شناس دارند، ارزیابی کرد، و تصریح نمود که آراء جامعه‌شناختی بازرگان گاه با نظریه‌های منتسکیو و ابن‌خلدون تنه می‌زند. وی اظهار داشت: «گوش قشر درس‌خوانده و مسلمان ایران درباره‌ی بازرگان با عناوینی چون: استاد برجسته ترمودینامیك دانشكده فنی، احیاگر دینی، روشنفكر درجه اول دینی، اصلا‏ح‏طلب پیشكسوت سیاسی ـ مذهبی، رهبر نهضت آزادی ایران به‌عنوان اولین تشكل سیاسی ـ مذهبی كه مشی پایدار قانونی، مسالمت‏آمیز و اصلاح‏گرایانه داشته، و اولین نخست وزیر ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی، آشنا است. من اما در این مجال می‏خواهم از این ادعا دفاع كنم كه بازرگان یك نظریه‏پرداز اجتماعی راهگشا درباره‌ی جامعه ایران نیز بود. او یك اندیشمند اجتماعی ایرانی و مسلمان بود كه در آسیب‏شناسی زندگی اجتماعی ایرانیان نظراتی روشن داشت كه همچنان تأثیرگذار است.» وی درعین‌حال تاکید کرد که «گرچه بازرگان دانش‌آموخته‌ی جامعه‌شناسی نبود و در نظرورزی‌های اجتماعی‌اش درباره‌ی جامعه ایران از روش‌ها، نظریه‌ها، اصطلاحات و ذخیره ادبیات تخصصی و متعارف جامعه‌شناختی مستقیماً استفاده نمی‌کرد اما موضوع و محتوای پاره‌ای از مطالعات و جستارهای اجتماعی‌اش جامعه‌شناختی بود، و او را باید یک اندیشمند اجتماعی کامروا محسوب کرد.»
جلایی‌پور در ادامه اظهار داشت: «جهت‏گیری جامعه‏شناسی بازرگان نه مقلدانه از غرب و نه كینه‏توزانه با سنت و دین مردم بود. او با نگاهی محققانه‏ای كه به دانش غرب و میراث و معضلات جامعه ایران داشت، دستاوردهای تحقیقی خود را به زبانی روشن و غیرمتكلفانه و فخرفروشانه به مخاطبانش ارائه می‏داد. من اعتقاد دارم توجه به نحوه نظریه‏پردازی‏های او می‏تواند راهنمای نسل جوان با استعداد ما باشد كه اینك آگاهانه وارد حوزه‏های دانشگاهی علوم انسانی شده‏اند. همچنین كسانی كه این روزها در ایران نگران ورود علوم انسانی مقلدانه به ایران هستند می‏توانند به‌جای پرخاش علیه این علوم از بازرگان و مشی تحقیقی‏اش الهام بگیرند و بدین سان علوم انسانی محققانه را در ایران تقویت كنند.»
این استاد دانشگاه سپس به تبیین سه دسته از نظریه‌های موجود در جامعه‌شناسی پرداخت؛ نخست: «نظریه‏های تجربی و متداول در جامعه‏شناسی». به‌عقیده‌ی جلایی‌پور: « كارهای بازرگان از زاویه‌ی نظریات تعلیلی و سنخی تجربی جالب توجه است.» در همین راستا، وی به کتاب «انقلاب ایران در دو حرکت» اشاره و استناد کرد.
جلایی‌پور به دسته‌ی دوم نظریات، «نظریه‏های كلان جامعه‏شناسی» اشاره نمود و دیدگاه‌های بازرگان را ذیل آن، مورد تامل قرار داد. وی گفت که مهندس بازرگان در نظریه «سازگاری ایرانی» کاملاً مانند یک جامعه‌شناس ظاهر شده و به عوامل ساختاری توجه می‌کند: «بازرگان در نظریه سازگاری ایرانی، روحیات ایرانیان را بر مبنای شرایط زیستی و معیشتی مطرح می‌نماید.» وی افزود: «ارزش توضیحی كار بازرگان در این اثر وقتی روشن می‏شود كه اولاً نظریه او را با نظریه‏های كلان دیگر در زمان او درباره‌ی جامعه ایران تحت عناوین «جامعه نیمه‌فئودالی ـ نیمه‌سرمایه‏داری»، «جامعه نیمه‌استعماری»، «راه رشد غیرسرمایه‏داری»، و «جامعه‏ شبه‌مدرنیستی» مقایسه كنیم. و ثانیاً توجه داشته باشیم که در فضای فكری‌ای كه او درباره‌ی جامعه ایران نظریه‏پردازی می‏كرد (دهه ۴۰ و ۵۰) عرصه عمومی ایران از لحاظ ایدئولوژیكی تحت تاثیر ناسیونالیسم باستان‏گرا و عظمت‌طلب پهلوی بود كه در آن فضا گذشته ملی و فرهنگی ایران را تقدیس می‏شد، درحالی‌كه نظریه بازرگان درباره‌ی جامعه ایران كاملا” انتقادی، آسیب‏شناسانه و غیرتبلیغاتی بود.»
جلایی‌پور نوع سوم نظریات را «مکتب‌ها و مدارس نظری جامعه‌شناختی» دانست و گفت:« از منظر نظرورزی مكتبی بازرگان در هیچ‌یک از مباحث اجتماعی‏اش مواضع مكتبی جامعه‌شناختی خود را اعلام نمی‏كند. به‌عنوان نمونه او ادعا نمی‏كند كه طرفدار مكتب فونكسیونالیسم یا تضاد یا كنش متقابل در جامعه‏شناسی است. همیشه دغدغه‌ی اصلی او پاسخ به سئوالات اجتماعی است كه برایش مطرح بود و سعی داشت با یك مشی استدلالی و تجربی به آن‌ها پاسخ بدهد. اما ویژگی جالب توجه شعارهای اجتماعی بازرگان این است كه بی‏ضابطه و بی‌قطب‏نما دست به تحقیقات اجتماعی در ایران نمی‏زند بلكه در اكثر فرآورده‏های تحقیقی‏اش گویی از منظومه مفهومی و معیارهای خاصی یا به تعبیری از مكتب خاصی كه مخصوص خود او است پیروی می‏کرده است.»
وی افزود: «فرضیه من این است كه در كارهای او می‏توان یك مكتب ایرانی ـ اسلامی ـ علمی اجتماعی را تشخیص داد.»
او در ادامه در خصوص ویژگی های این منظومه فکری سخن گفت:
۱٫ او یك پوزیتویست تعدیل شده و در عین حال تفهم‏گرا بود. بازرگان به پوزیتویسم و تجربه‏گرایی مشهور شده اما تجربه‏گرایی او در تحلیل اجتماعی از نوع فیزیكی خام‌اندیشانه نیست. او معمولا قبل از هر تعلیل و تفسیری درباره‌ی امور اجتماعی به پدیده مورد بررسی‏اش نزدیك می‏شود. در این مرحله او گویی یك تحلیل‏گرا، معناگرا، ارزش‏گرا، و كیفی‏گرا (ماكس وبری) است و معمولا به این شیوه ابتدا پدیده مورد بررسی‏اش را توصیف می‏كند. سپس با التزام به معیارهای تجربی دست به تعلیل پدیده مورد نظرش می‏زند یا برای توضیح پدیده‌ی مورد بررسی‌اش از «سنخ» استفاده می‌کند و برای تایید آن‌ها از رخدادهای قابل مشاهده تجربی استفاده می‏كند.
۲٫ او در هنگام تحلیل سعی می‏كند مخاطب خود را به لحاظ استدلالی توجیه و قانع كند. جالب اینكه او در توجیهاتش هم فردگرا و هم جمع‏گراست.
۳٫ بطور كلی در مكتب او، مشكل جامعه ایران دین اسلام نیست بلكه ریشه‌ی مشكلات در استبداد سیاسی كه به‌نام ملیت یا دین یا حفظ وحدت كشور صورت می‏گیرد، است. او در تحلیل مسائل جامعه ایران به دین (امور ایمانی، ارزش‌ها، اعتقادات و مراسم دینی) توجهی عمیق دارد و در عین ایمان عمیق به دین اسلام و تشیع و ابراز بی‏رودربایستی آن، در بررسی‏های اجتماعی‏اش، فقهی سخن نمی‏گوید و سعی می‏كند باز با شیوه استدلالی و تجربی مخاطب خود را قانع كند.
۴٫ در مكتب او علاقه عمیقی به شكل خاصی از توسعه و ترقی ایران وجود دارد و در اغلب تحلیل‏هایش رد پای چنین علاقه‏ای هست. بدین معنا كه او به توسعه و آبادانی جامعه در پناه یك حكومت قانونی، مردم‏سالار و یك جامعه مدنی غیروابسته و شهروندانی آگاه، فعال و با نشاط قائل است. او در فرآیند این توسعه به خرافه‌زدایی از دین اعتقاد دارد ولی در عین حال معتقد است که ارزش‌ها و آموزش‌های دینی می‌تواند فرایند توسعه‌ی درون‌زایِ ایران را تقویت کند.
۵٫ در مكتب بازرگان تحقیقات با زبان ساده و به دور از تكلف‏های علمی و فخرفروشی‏های آكادمیك ارائه می‏شود.
۶٫با این‌كه بازرگان همیشه نگاهی آسیب‏شناسانه به جامعه ایران دارد اما در مجموع در كارهای او یك بینش تكاملی حداقلی و رو به جلو را می‏توان تشخیص داد. او حتی این بینش را با صراحت كامل به حوزه فهم دینی هم تعمیم می‏دهد.
وی همچنین در مقام جمع‌بندی و نتیجه‌گیری از بحث خود، موارد زیر را مورد اشاره قرار داد:
۱٫ بازرگان را نباید در عناوین شناخته‌شده‏اش (مثل استاد ترمودینامیك، مصلح دینی، مصلح سیاسی، اسلام‏شناس روزآمد، روشنفكر دینی و …) خلاصه کرد. او یك اندیشمند اجتماعی و جامعه‏شناس ایران (كه نظرات راهگشا داشته) نیز بوده است.
۲٫ بازرگان ادعای جامعه‏شناس بودن نداشت، اما نظرورزی‌های جامعه‌شناسانه او در هر سه سطح نظریه‌های اجتماعی و جامعه‌شناختی قابل توجه است.
۳٫ فرآورده‏های تحقیقاتی بازرگان در زمینه مسائل جامعه ایران اولا با یکدیگر متعارض نیستند و از انسجام خوبی برخوردارند. ثانیا او برای قبولاندن مباحث‌اش به مخاطبان خود به استدلال و بیان روشن تكیه می‏كرد و به فخرفروشی علمی و تحقیقاتی متوسل نمی‌شد و در پشت شخصیت‏های بزرگ علمی یا عناوین دانشگاهی یا نمایش بی‏دلیل جداول آماری سنگر نمی‏گرفت. خصوصا وقتی در برابر صاحبان قدرت سیاسی قرار می‏گرفت در مقایسه با وقتی كه در برابر مخاطبان دانشجویانش قرار داشت، متفاوت سخن نمی‏گفت.
۴٫ او به‌عنوان یك شخصیتِ خواهان تغییر در جامعه ایران، از میان گونه‏های مختلف تغییر اجتماعی به الگوهای تغییر اصلاحی، تدریجی و دموكراتیك اعتقاد داشت و اسیر الگوهای ایده‏الیستی غیرعملی نشد. او به‌خاطر تحلیل‏های واقع‏بینانه‏ای كه از جامعه ایران داشت حتی وقتی كه دیگر رویكردهای تغییر در عرصه عمومی در اوج رونق قرار داشتند (مثل رویكرد تغییر انقلاب اجتماعی چپ‏ها، یا رویكرد تغییر اصلاحات آمرانه پهلوی‏ها، یا رویكرد تغییر اسلامِ مردم‏انگیزان) از رویكرد تغییر اصلاحی دموكراتیك خود دست برنمی‏داشت و «جوگیر» نمی‏شد.
۵٫ كسانی كه نگران ورود علوم انسانی تقلیدی به ایران هستند شایسته است كه توجه داشته باشند راه مواجهه منطقی و سازنده با افكار وارداتی حمله از موضع قدرت سیاسی به علوم انسانی نیست بلكه زمینه‏سازی برای رشد محققان مستقل و متعهد همچون بازرگان است. این كه در غرب علوم انسانی رشد كرده است به‌خاطر این است كه آزادی در تحقیقات نهادینه شده است. ثانیا برای درمان خطاها در هر رشته علمی نمی‏توان از بیرون به آن حمله كرد، باید با تامین آزادی نقد و بررسی (در نظریه‏ها و مدرسه‏های رشته‏های تحصیلی) در خود آكادمی‏ها و دانشكده‏ها با مشكل روبرو شد. كسانی كه نه تخصصی در یكی از رشته‏های علوم انسانی دارند، نه مفاخر و شخصیت‌های تاریخی و فرهنگی ایران (همچون ابوعلی سینا، غزالی، ابوریحان بیرونی و ملاصدرا …) را می‌شناسند، و نه همچون بازرگان تحقیقات قابل توجهی در كارنامه خود دارند، قادر نیستند با زبان شعار و تهدید علوم انسانی را در ایران اصلاح كنند.

نکته هایی که گره گشا نیستند
با پایان سخنان دکتر جلایی‌پور، تریبون در اختیار دکتر سروش دباغ، دانش‌آموخته و مدرس فلسفه اخلاق قرار گرفت تا او نیز دیدگاه های خود را در خصوص شانزدهمین جلد از مجموعه آثار مهندس بازرگان بیان کند.
سروش دباغ در ابتدای سخنان خود با بیان این نکته که سخنان او، بیشتر صبغه‌ی انتقادی دارد، مطالب‌اش را در دو بخش ارائه کرد: «نکاتی کلی در خصوص اثر و مطالبی که جسته و گریخته در کتاب اشاراتی شده است که دارای ابهام‌هایی است و ضرورت دارد رفع ابهام شود و دوم نقد کلی به مجموعه و رویکرد مباحث در کتاب.»
اما او قبل از آنکه انتقادات خود را در خصوص این اثر مطرح کند بر نکته‌ای تأکید کرد: «مرحوم بازرگان، شخصیتی یکتا و کم‌نظیر در حوزه سیاست و معرفت ایران است که نیازی به تذکار و تمجید ندارد.»
سروش دباغ با این تأکید که او در سلک ارادتمندان مهندس بازرگان است، به نقد برخی از تعابیر فلسفی و دیدگاه های مهندس بازرگان در مورد انسان و هنر در این اثر پرداخت. او با اشاره به دو مقاله‌ای که در شانزدهمین جلد از مجموعه آثار مهندس بازرگان از نسبت انسان ها و اخلاق در آنها سخن رفته است و در نتیجه درکی که مهندس بازرگان از رذایل اخلاقی داشته است، سخن خود را آغاز کرد: «مرحوم مهندس بازرگان در سیاست، فایده گرا بود و به نتایج عطف نظر داشت. به این معنا که نسبت به اموری که بیشترین آثار و نتایج را برای بیشترین افراد داشته باشد، توجه داشت که این امر را در جریان جنگ ایران و عراق و اشغال سفارت آمریکا مشاهده می‌کنیم.»
دباغ با اشاره به مجموعه آثاری که از مهندس بازرگان در سپهر سیاست صادر شده است و بحث «اخلاق فضیلت‌گرا»، گفت که راهکاری از دل این توصیه‌ها درنیامده است. او در ادامه گفت: «اخلاق حداکثری متناسب با انسان حداکثری است و انسان حداکثری جهان را پرنکرده است.» البته او تأکید کرد که سخنان‌اش معطوف به تخفیف فضیلت نیست.
نکته دومی که دباغ در سخنان خود عرضه داشت این بود که گفت، برخی از تعابیری که مرحوم بازرگان در مقاله اندیشه‌ها به‌کار برده‌اند، طنین فلسفی دارند که غیررقیق است و تفکیک‌ها و نکته‌هایی که اشاره کرده‌اند، گره‌گشا نیستند. چرا که تعیین مصداق کار فیلسوف نیست، و فیلسوف کار تجربی نمی‌کند.
نکته سومی که دباغ اشاره کرد، درک پوزتیویستی از علم بود. به نظر او اشکال جدی در این بحث وجود دارد. تفاوت بین گفتمان علمی با گفتمان دینی نکته مورد اشاره دباغ بود. او در بخش دیگر سخنان‌اش، بحثی را که در باب اخلاقیات است نیز مبهم دانست که مراد از آن مشخص نیست. به اعتقاد این استاد دانشگاه، انسان‌شناسی لیبرالیستی که مهندس بازرگان به‌کار برده است، نگاهی کاملاً خوش‌بینانه به انسان دارد. استناد او مقاله «روضه‌خوانی» در مجموعه آثار ۱۶ بود.
نکته‌ی دیگری که دباغ به آن اشاره کرد، موضوع روحیه‌ی خودخواهی در جامعه‌ی ایران است که به اعتقاد او، بازرگان در یک‌جا دچار خلط مبحث شده است. اشاره به اثر « چپ‌زدگی» در صفحه ۱۳۵ کتاب باعث شد تا او خواستار خانه‌تکانی معرفتی از این حیث شود.
مواجهه با هنر از دیگر موضوع های مورد اشاره در این سخنان انتقادی بود. دباغ با بیان اینکه مرحوم مهندس بازرگان به هنر چه به شکل سنتی و چه به شکل مدرن عنایت نداشته است، گفت: «مرحوم مهندس بازرگان در مقام تخفیف هنر در جهان جدید برآمده‌اند. کسی که دموکرات است، تصور می‌کند که شاید روا نباشد کل‌اش را به کناری نهد و به دیده عنایت به آن نگاه نکند. چرا که حجم کثیری از سنت عرفانی ما با هنر هم عنان بوده است و زیبایی در شعر و ادبیات تجلی پیدا می‌کند.»
بنابراین سروش دباغ نگاه کلی خود را از این اثر چنین بیان کرد: «این مجموعه آثار از آن حیث که آشنایی با علوم جدید است، یک نقصان جدی در کار مهندس بازرگان دیده می شود. در یک نگاه کلان مرحوم مهندس بازرگان با وجود آنکه انس زیادی با قرآن داشته و در نوشته‌ها و مقاله‌های کتاب هم به عیان دیده می‌شود، به نظر می آید آنجا که در مورد فمینیسم، ایندیویدالیسم و دیگر مکاتب فکری سخن می‌گویند چنانچه باید از عمق و آشنایی کافی برخوردار نیستند. فمینیسم را صرفاً در بعد سیاسی آن و یا اجتماعی آن خلاصه می‌کنند و نکاتی را ذکر می‌نمایند که مورد نظر فمینیست ها نبوده است. و نقدهایی را مطرح می‌کنند که فمینیست ها ادعای آن را نداشته‌اند.»
نکته دیگری از کتاب که مورد توجه این پژوهشگر قرار گرفت، بحث رابطه‌ی میان علم و دین بود. او گفت که تصور می‌کند به‌لحاظ متدولوژیک، منظومه‌های دینی که در دل دنیای رازآلود متحقق شده و دنیای جدید، محتمل بر علم جدید در دل دنیای راززدایی شده، متفاوت است. بنابراین بیش از سراغ گرفتن از رابطه‌ی علم و دین و اتخاذ موضع در این باب باید مبادی و مبانی وجودشناختی و انسان‌شناختی آن روشن شود و از ربط، نیت، تشابه و تفاوت‌های آنها ذکری به‌میان بیاید، در غیر این صورت هرگونه حکمی که در این باب صادر شود، قدرت اقناعی و توجیه چندانی ندارد.»
نکته‌ی دیگری که به اعتقاد دباغ در کتاب به چشم می‌خورد، این موضع مرحوم مهندس بازرگان است که بسیاری از آموزه های مکاتب جدید در دل دین اسلام به ودیعت نهاده شده است یا دست کم می‌توان گفت که در برهه‌ای مهندس بازرگان این‌گونه می‌اندیشیده است. بنابراین او این موضوع را هم از نکاتی دانست که به تأمل جدی نیاز دارد و امروزه نمی‌توان به راحتی از این آموزه دفاع کرد.
البته او کتاب را واجد «بصیرت»‌هایی هم دانست: «آن هنگام که آداب و خلق و خوی ایرانیان را برمی‌شمارد و درباره‌ی روحیات آنها از جمله روحیه‌ی عدم‌همکاری آنها نکاتی را متذکر می شود و هم استفاده از آموزه‌های دینی و به‌عنوان مثال، سخن گفتن از رابطه میان انسان و خدا و دعا کردن از نکات تأمل‌برانگیز کتاب است؛ اما جایی که وارد بحث‌های نظری می‌شوند و از مفاهیم مکاتب مدرن بهره می‌گیرند و در مورد آنها سخن می‌گویند، به نظر می‌آید جای کار بیشتری دارد و احیاناً بی‌دقتی‌هایی چند در آن مشاهده می‌شود و عمق نه چندان کافی برای تقریر مواضع قائلان بدان مکتب به چشم می‌خورد.»
سخنان انتقادی سروش دباغ به اعتقاد دکتر محمدحسین بنی‌اسدی، رئس هیات مدیره بنیاد فرهنگی مهندس بازرگان و مجری جلسه، یکی از تندترین انتقادهای نظری به دیدگاه‌های مهندس بازرگان بوده است. بنی‌اسدی تصریح کرد که سن صاحب‌اثر (مهندس بازرگان) به هنگام نگارش مقاله و شرایط زمانی نگارش مطلب و یا بیان سخنرانی، باید مورد توجه منتقدان و مخاطبان قرار گیرد. با وجود بیان این ملاحظات، بنی‌اسدی از نقد آثار مهندس بازرگان استقبال کرد و این اتفاق را موجب تعمیق و ارتقاء دیدگاه‌های مهندس بازرگان و بازاندیشی در آراء وی دانست.

درنگی بر یک اثر
هدی صابر، پژوهشگر دینی آخرین سخنران جلسه معرفی و نقد شانزدهمین جلد از مجموعه آثار مهندس بازرگان بود. عنوان سخنان او، «درنگی بر یک اثر» بود. صابر پیش از طرح نظرات خود در خصوص کتاب لازم دید تا برای درک بهتر مجموعه مقالات و سخنرانی‌های مهندس بازرگان، از ویژگی‌های صاحب اثر سخن بگویدو وی بازرگان را «سرکش، کاونده، اهل غور، متن‌گرا و مأنوس با کتاب» توصیف کرد.
«گرایش به متن» و «مستند‌سازی‌های علمی» از ویژگی‌های دیگری بود که صابر از آنها سخن گفت. استفاده از شعر ایرانی، حدیث، ادعیه و قرآن نمونه های مورد اشاره او بودند.
صابر در ادامه صاحب اثر را در دو زنجیره و سلسله «تبریز» و «تعمیق» رهگیری کرد: خط تبریز (خط دستبرد) با کهنمویی، شعار، بازرگان و حنیف‌نژاد؛ و خط تعمیق ( میل به شیب) با طالقانی، حنیف‌نژاد و بازرگان قابل بررسی است. او سپس دهه چهل را فصل مشترک خط تعمیق عنوان کرد که در مسجد هدایت، انجمن اسلامی، شرکت انتشار و دانشگاه قابل رهگیری است.
آثار مندرج در شانزدهمین جلد از مجموعه آثار مهندس بازرگان از زاویه‌ی رویکرد نگاه نیز توسط صابر مورد واکاوی قرار گرفت؛ انگیزه، ایده، دستبرد، جستجو، استخراج، طبقه‌بندی، تبیین- تفسیر و تعمیق، موضوع‌های مورد اشاره او بودند.
صابر آنگاه ۳۴ اثر مندرج در مجموعه آثار ۱۶ مهندس بازرگان را «عیار» داد. مباحث «رمضان»، «خدمات و خیرات»، « همکاری خدا و انسان»، «دنیای ما» و «عاشورا» در این مجموعه مورد توجه صابر قرار گرفتند. اما او مقاله‌ی «همکاری خدا و انسان» را اثری پژوهشی‌تر، باساختارتر، صاحب قوام موجود و با اثر‌گزاری بالا دانست.
صابر سپس محک عیار آثار مندرج در کتاب را چنین برشمرد: «متن»، «تفکر آفرین» که با ذهن سر و کار دارد، « ایده‌زا» و « تلنگرزن» که هم ذهن را مشغول می‌کند و هم دل را، و «جان‌دار» که بطن متن را در سیبل برده و همه‌ی وجود را تحت تأثیر قرار می‌دهد.
صابر در ادامه سخن خود را بر اثر « همکاری خدا و انسان» متمرکز کرد، متنی جان‌دار که حاوی تلنگر، تفکر، ایده، تنه، جهت و واجد تغییر است.
این پژوهشگر دینی و تاریخی، عصاره‌ی مکتوب جان‌دار را به دو بخش تقسیم کرد: «دعوت ( اولیه)، اجابت و همکاری خودجوشانه و محترمانه خدا و انسان که منجر به رشد می شود» و « تلنگر و تصحیح تلقی».
«دعوت» موضوع دیگر در این اثر بود که توجه سخنران را به خود جلب کرده بود. او دعوت را واجد راهکار همکاری سریع، بی‌واسطه، و آسانی معامله- همکاری دانست. گام اولی که توسط صابر برشمرده شد، سرمایه‌گذاری انسان (ایمان، توسل- توکل و تقوا) بود، و گام دوم، اجابت ( اجابت- کارگشایی، اعتنا- پاسخ‌گویی) توصیف شد. راهی که مبتنی بر پیمان، یاد، افشره آخر آل عمران، باور نامحدودی او و اندیشه‌ورزی است.
به‌عقیده‌ی صابر، این اثر مهم (همکاری خدا و انسان) از چشم همفکران و همگامان بازرگان، مغفول مانده و چنان که شایسته‌ی آن است، مورد تامل و بازنشر قرار نگرفته است.
«ربط کیفی» و «تقاضا و عرضه» دو موضوعی بود که ذیل عنوان «ترجمان امروزین جوهره» در سخنان صابر مورد بررسی قرار گرفت. او سپس به موضوع «ما و صاحب اثر» پرداخت؛ گذرهای ضروری از تقدیس به توفیق، کمال به غربال، مقاله به عصاره و کمیت به کیفیت، نکته‌های مورد اشاره‌ی وی بودند. بر این اساس توصیه‌‌ای خطاب به بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان توسط سخنران بیان شد: «بنیاد بر کمیت متمرکز نشود؛ بخشی از دست‌نوشته‌های مهندس بازرگان حاصل قلم‌زنی‌های دوران خلوت و نجوا است، و برخی آثار دوران آشفتگی است.»
خودانگیختگی، انرژی، تشخیص- تمرکز، نظم، هندسه، متن و دستاورد، محورهای موضوع «ما و صاحب اثر به‌طور خاص‌تر» به عنوان بخش دیگر سخنان صابر بود که او به بررسی هر یک پرداخت.
به این ترتیب سخنران بخش پایانی بحث خود را به موضوع «گونه صاحبان اثر» در دو بخش کارگران عرصه و مردان متن اختصاص داد؛ به‌عقیده‌ی او:
– « کارگر»ان عرصه: کار منجر به تشکیل سرمایه، تجمیع سرمایه و گردش سرمایه
– مردان متن: خود، هستی و کتاب
صابر که خود یکی از دانش‌آموختگان جریان نواندیشی مذهبی است، سخنان خود را در نشست معرفی و نقد شانزدهمین جلد از مجموعه آثار مهندس بازرگان چنین پایان داد: «دوران جدیدی شروع شده که دوران تحول است.»

وفات و حیات طالقانی

«إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا.»
(مریم(۱۹) / ۹۶)
(برای آنان كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند رحمان به زودی دوستی و محبت قرار خواهد داد.)

در شماره شهریور پیك نهضت خواسته‌‌اند یادی كلی از خاطرات حیات تا وفات آن معلم جلیل و همفكر و همكار عزیزی كه هشت سال است از دست داده‌ایم به عمل آید.
مرحوم طالقانی، شخصیت ناشناخته و ارزشمند مجهول‌القدری نبود كه بعد از هشت سال كشف جدید و یاد نوینی از احوال و آثارش بنماییم. این امتیاز را داشت كه علی‌رغم موانع و مخاطرات و با آنكه غریب‌وار و در جهت خلاف جریان، وارد میدان ارشاد و اجتماع شد، چون پاسخگوی زمان و نیاز نسل جوان بود، بیكاره و بی‌كس نماند. خوب شنیده و شناخته و خواسته شد. بلافاصله پس از رحلتش، كه ساعت ۴۵/۱ دوشنبه، ۱۹ شهریور ۱۳۵۸ بود، می‌توان گفت كه ملت ایران در غم او قیام كرد. در ملاء عام، در مجالس یا در دل و زبان مردم، بدون آنكه كمترین تبلیغ و تحمیل به عمل آمده یا حساب سیاست و مصلحت و تشریفات در كار بوده باشد، به عزا نشست. به مصداق آیه قرآن و وعده رحمن، كه به زودی محبت كسانی را كه اهل ایمان و كار شایسته باشند، در دل‌های مردم می‌اندازیم، غالب طبقات ایرن روی آشنایی و اعتمادی كه قبل از انقلاب و پس از پیروزی، به عمل و به قول طالقانی پیدا كرده بودند، او را دوست می‌داشتند.

در طول این مدت همه كس در محافل و مجالس و در سخنرانی‌ها و مقالات یا در یادنامه‌ها، تجلیل‌ها، خاطرات و اشارات فراوان، زندگی و خدمات مرحوم طالقانی را شنیده و خوانده یا گفته است. درباره سوابق زندگی، درس مسجد منشور السلطان، مسجد هدایت، تفسیر قرآن، مبارزات جبهه و نهضت و زندان، و بالاخره همكاری و رهبری عمومی او در پیروزی انقلاب و ناراحتی‌های بعد از پیروزیش، خیلی چیزها بیان شده است. خصائل اخلاقی خاص و انقلاب‌های نفسانی او در بریدن بندهای سنت و اسارت، در كسوت آوردن قرآن در صحنه‌ی ملت، رو كردن به درس خوانده‌ها و كلاهی‌های تشنه‌ی حقیقت و حركت، به قدر كافی مطرح شده است. زندگی كردن با مردم و برای مردم، دور انداختن جامه‌ی «نخوت و خودبینی طبقاتی»، آزادمنشی و آزادی‌خواهی، دانشجویی و دانش‌پروری او از گهواره تا گور، و از غرب دنیا تا شرق چین، خدمت به ایرانیان و تعهد به ایران به حكم اسلام و قرآن كه از ویژگی‌های طالقانی بوده است، كم و بیش زبانزد صاحب‌نظران می‌باشد.
*
طالقانی مرد خوشبخت و موفقی بود كه آن فضایل را داشت و آن خدمات را انجام داد و در میان هموطنان خود و تاحدودی مردم جهان محبوب و مشهور گردید: «عاش سعیداً و مات سعیداً». خوشبخت زیست و خوشبخت رفت…
اما آیا طالقانی واقعاً خوشحال یا موفق از دنیا رفت؟ به اهدافش رسید و برنامه‌هایش تمام و كامل انجام گردید؟ چرا مرد و چگونه مرد؟ …
جوشناسی اختناق و جوسازی‌های بعد از انقلاب، اجازه نداده است این قسمت از زندگی‌نامه و مرگنامه طالقانی مطرح شود. سعی وافر به عمل آمده است كه او را در راستای كامل رهبری نظام و راضی از آنچه شده است و می‌شود قرار دهند. عضو شورای انقلاب و رئیس شورای انقلاب شد. به‌ ابتكار و به پیشنهاد خویش، برپا دارنده و اولین پیشوای نماز جمعه جمهوری اسلامی ایران شد. ممانعت از حضور حرف‌هایش به عمل نمی‌آمد. مشاركت و مشاوره در بعضی تصمیمات و اقدامات داشته و به كردستان سفر كرد. در مجلس خبرگان انتخاب شد. در قهر و كناره‌گیری كه كرده بود، فی‌الجمله دعوت و دلجویی از او به عمل آمد و بدون آنكه از مطلب و موضوع پرده برداشته شود، از یك جمله انتسابی به او در بوق‌های رادیو و در صفحات تلویزیون و روزنامه‌ها، بهره‌برداری زیاد كردند.
بسیاری از ناظرین و مطلعین، در گرماگرم استقبال ۱۲ بهمن، عكس جدای او از جمع مستقبلین در فرودگاه و نشستن بر روی سنگفرش سالن و همچنین ترك مبل‌های راحت مجلس خبرگان و نشستن بر زمین را دیده‌اند. نه تنها به ندرت در جلسات و مذاكرات شورای انقلاب شركت می‌نمود، بلكه یك یا دو بار بنده را ملامت می‌كرد كه چرا قبول مسئولیت نموده‌ای… . متولیان انقلاب و طالقانی یكدیگر را «تحمل می‌كردند».
طالقانی اگر از حوزه قم به جامعه تهران و از مسجد قنات‌آباد به مسجد هدایت خیابان اسلامبول آمد، اعراض و اعتراض به اسلام فقاهتی و حاكمیت روحانی داشت. از خاطرات پدرش می‌گفت كه ما گرفتار دو استبداد شدید بودیم : اسبتداد رضاشاه در سیاست و حكومت، و استبداد آقا سید ابوالحسن اصفهانی در حوزه‌ها و دیانت. همان‌طوركه می‌دانید اولین پل یا پیوندی كه او در میان مذهب و سیاست یا مسلمانی و مبارزه در سال‌های نهضت مقاومت ملی زد، زنده‌كردن و توضیح و توزیع كتاب «تَنْبِیهُ الاُمَّة وَ تَنْزِیهُ المِلَّة» مرحوم نائینی، مرجع بزرگ تقلید و طرفدار آگاه و سرسخت مشروطیت بود و تكیه بر این بیان نائینی می‌كرد كه استبداد دو نوع است : سلطنتی و دینی؛ درحالی‌که دومی خطرناك‌تر و زیان‌بارتر از اولی است. ملامت یا دلالتی هم كه پس از قبول نخست‌وزیری به بنده می‌كرد این بود كه اینها با شما رفیق
راه نخواهند ماند.
طالقانی بازگشت كننده به قرآن برای هدایت و نجات ملت ایران بود. مبارز نستوه و معتقد به آزادی و استقلال و حكومت اسلامی بود؛ اما حكومت اسلامی یا جمهوری اسلامی در مفهوم مشورت و عدالت برای ترقی و سعادت. برای شخصیت دادن و حاكمیت مردم در حركت و تقرب به سوی خدا، از طریق حیات و سلامت و فعالیت. بیزار از ریا و ریاست و از ظلم و عداوت، پیروی از ملت ابراهیم می‌كرد كه حق‌دوست و مسلمان بود و مشرك نبود.
خداوند رنج‌ها و تلاش‌هایش را مقبول و مأجور بدارد و به علاقه‌مندان و پیروان و به ملت ایران همت و توفیق دهد كه آرزوی دیرینه و برنامه‌های او را تحقق بخشیده، وفات و حیاتش را به كمال خشنودی و سعادت ابدی برساند.

  • مقاله‌ی به نقل از پیك نهضت، شماره ، شهریور ۱۳۶۶٫

فرازهایی از زیارت عاشورا

السلام علیک یا ابا عبدالله؛ اگر السلام علیك یا ابا عبدالله می‌گوییم، نه به دلیل این است كه چون حسین پسر علی بوده و فرزند فاطمه است ما به او سلام می‌كنیم؛ یعنی امام پرستی نداریم، پیغمبر پرستی هم نداریم. از این جهت سلام می‌كنیم كه همان‌طور‌كه در بند اول برنامه- در زیارت وارث- خواندیم، این شخص وارث آدم است، وارث نوح است، وارث

ابراهیم است. وارث ابراهیم، نه به این معنا كه پول و لباس و شمشیر از حضرت ابراهیم به او رسیده است؛ بلکه او وارث برنامه و اقدام و عمل و عقیده‌ای است كه حضرت ابراهیم انجام داده است؛ وارث موسی است؛ موسایی، كه برای نجات بنی اسرائیل و امت توحید، با فرعون در افتاد و وسیله شد كه فرعون به آن خاك مذلت و شكست برسد. وارث عیسی است؛ یعنی با این عملش وارث عیسی است، عیسایی كه به اذن الله مرده را زنده كرد و به جای خشونت و جبر، علیه جبر و ظلم و خشونت قیام كرد، و برادری و محبت و دوستی را وارد كرد. وارث محمدبن عبدالله، خاتم النبیین، است، یعنی اسلام و قرآن را، آن‌طور‌ كه هست به مردم نشان داد و با آفات رسالت در افتاد كه بعد ان‌شاءالله تذكر می‌دهم که كدام آفات رسالت؛ و اگر به غیر از حسین، بر علی بن حسین، فرزندان حسین، خاندان حسین و اصحاب او سلام می‌كنیم، برای این است كه آنها جمعی بودند كه- همان‌طوركه در این اشعار خوانده شد- همه چیزشان را، از راحتی و سلامتی و مال و فرزند، تا جانشان را در راه خدا دادند و عاشق حق بودند. چون عاشق حق و رهرو حق بودند، ما به همه‌ی آنها سلام می‌كنیم، نه به‌خاطر اینكه فرزند امام حسین بودند یا خواهرزاده و برادر زاده امام حسین بودند، سلام ما برای این است.
این اجتماع ما و اجتماعاتی كه همه ساله به مناسبت محرم و عاشورا در مناطق شیعه نشین تشكیل می‌شود، اگر صد درصد نباشد ولی از جهاتی با همه اجتماعاتمان فرق دارد، و اگر بنده عرض کردم تبریك می‌گویم، به مناسبت ویژگی است كه این جمعیت و حضور شما در اینجا دارد. ما و دیگران خیلی وقت‌ها دور هم جمع می‌شدیم و جمع می‌شویم که گاهی وقت‌ها برای پذیرایی و دوستی و مهمانی و مثلاً خیرات و خوردن غذاست؛ خیلی از اجتماعات برای تعلیم و یاد گرفتن چیزهایی است كه به دردمان می‌خورد و راه‌نمایی‌شدن برای بهداشت، برای تربیت و برای چیزهای دیگر. خیلی اجتماعات هم تشكیل داده می‌شود، راه‌پیمایی‌ها می‌شود، اجتماعات برپا می‌شود، برای شكایت از ظلم و جوری كه به ماها می‌شود و ناروایی‌هایی كه به ملت، به شخص ما، به خاندان ما و به خانواده‌‌مان می‌شود؛ یا برای قیام علیه آن ظلم و ستم‌ها و نجات خودمان است.
اما این اجتماع برای آنها نیست؛ این اجتماع مخصوص محرم و عاشورا، حتی برای دعاكردن در حق مریض و مرده و گرفتاران و قرض‌مندان هم نیست. اگرچه در عمل این طور شده و الان هم جناب آقای اسماعیلی به حق و به حرف برای مردگان و زندگان و مریضان دعا كردند، این عمل اضافه شده است. خوب وقتی ما یك جا جمع شدیم، می‌خواهیم یك بهره‌ای ببریم؛ بهره‌مان این باشد كه برای مریض هامان، برای رفتگانمان، برای دیگران، از خدا شفا و مغفرت بخواهیم ولی در زیارت عاشورا، هیچ این نیست، چون زیارت عاشورا معتبرترین سند و راهنمایی برای عزاداری است. می‌خواهم بگویم از این هم بالاتر؛ اجتماعات عاشورا، آن طوری كه امام جعفر صادق و ائمه گفته‌اند و در زیارت عاشورا هم آمده، حتی برای رفتن به بهشت و ثواب آخرت هم نیست.
حالا فرازهایی از زیارت عاشورا را می‌خوانیم؛- یعنی به‌طور خلاصه- چرا که برای خودمان اینجا جمع نشده‌ایم، برای تجلیل و تذكر از كسانی در اینجا دور هم جمع شده‌ایم كه در راه حق و عدالت قیام كرده‌اند، و این جمع ارزش‌هایی داشتند، اخلاقی، انسانی، الهی؛ ارزش‌هایی كه در دیگران وجود نداشت و ما به خاطر آن ارزش‌ها گِرد هم آمده‌ایم، اگر عزاداریم، اگر محزون هستیم، اگر اشك می‌ریزیم، برای این است كه: چرا در این جهان و به دست انسان‌ها، مظاهر و پرچم‌داران حق و حقیقت و عدالت با چنین سختی به قتل رسیدند؛ ما برای حق غصه می‌خوریم؛ اشك برای بدبختی مردم و برای بدبختی انسان‌ها می‌ریزیم.
ببینید، اگر تبریك عرض كردم برای این است كه هم این جمع- ان‌شاءالله- و جمع‌های دیگر، یا اكثریت آنها، چنین ارتقاء مقام و چنین رشدی پیدا كرده‌اند كه از خانه‌شان حركت كردند برای اینكه بیایند و در چنین مجلسی که برای دردهای شخصی نیست، شرکت کنند. از خودخواهی و از تنگ‌نظری و خودبینی، بالاتر آمده‌اند. هم‌گام و هم‌درد و علاقه‌مند و عاشق حق و عدالت و فضیلت و ارزش‌های عالی انسانی شده‌اند؛ بنابراین جا دارد تبریك بگویم. سابقاً در این ایام محرم و عاشورا، افراد به هم كه می‌رسیدند می‌گفتند:
«اَعْظَمَ اللهُ اُجُورَنَا وَ اُجُورَكُمْ بِمُصابِنا بِالْحُسَین(علیه السلام)»(۱)
البته حالا کمتر چنین چیزی می‌گویند، برای بنده همیشه این سئوال مطرح بوده است که چرا چنین چیزی می‌گویند. از دیروز، پریروز كه به فكر این صحبت و تصدیع بودم و از خود می‌پرسیدم این‌كه اجر ندارد، یك عده‌ای كشته شده‌اند، بچه و فرزند و بزرگ و كوچك و برادر و همه چیزشان، و جانشان را داده‌اند، حالا ما از خدا اجر می‌خواهیم؟ این خیلی مفت خوری است، به دلیل اینكه مصیبت گرفتیم، در این ماتم شركت كرده‌ایم. فكر كردم كه شاید علتش همین است- یعنی غم‌زده، ماتم زده و مصیبت گرفتن ما یك عملی است كه پیش خدا شایسته‌ی اجراست- كه امیدوارم همه‌ی شما مشمول آن اجر باشید- یك برتری و یك مزیتی است كه انسان اقلاً یك روز عاشورا یا یك دهه‌ی محرم، از آن صدف تنگ و كوچك خودخواهی- كه خودخواهی را هم به معنای بدش نمی‌گویم- به فكر خود بودن ولو به فكر سلامتی و تغذیه رشد فرزند و اینها بودن بیرون می‌آید، یك مقام ملكوتی پیدا می‌كند. جایش در عوالم بالا، عوالم فوق بشری و انسانی می‌شود؛ این اجری است كه خدا می‌دهد.
دیروز كه آقای (علی‌اصغر) معین‌فر، آخر جلسه، زیارت عاشورا را خواندند و مخصوصاً آن ذكر سجده را خواندند و ما سجده كردیم، آنجا تأیید این مطلب را دیدم. در ذكر سجده این بود:
«اَللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ، حَمْدَ الشَاكِرینَ لَكَ عَلَی مُصَابِهِمْ» (از زیارت عاشورا)
خدایا من تو را حمد می‌كنم آن حمد و ستایشی كه شاكرها برای تو، روی مصیبت آنها می‌كنند. یعنی از اینكه من درك این مصیبت را كردم و در این مصیبت وارد شدم، این یك مقام و مرتبه و ترقی است، چون:
«اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَذَا»
تو مرا هدایت كردی، من حمد تو را می‌كنم.
«اَلْحَمْدُلِلّهِ عَلَی عَظِیمِ رَزِيَّتِی»
من شكر می‌كنم كه این رزیت من، این مصیبت من، خیلی بزرگ است، بزرگ‌تر از غصه‌ای است كه برای مرگ فرزندم خوردم. مثلاً برای مرگ مادرم، چون آن غم و غصه می‌آید و یك روز تمام می‌شود ولی این غصه تمام نشده، قرن‌ها همین طور می‌آید تا عمر هست. من تو را شكر می‌كنم كه این واقعه،‌ این پیش‌آمد كه جنگ باطل، و جنگ شیطان علیه خدا بود، صورت گرفت و این مصیبت وجود دارد و من هم در این مصیت شریك هستم. در آخر ذكرِ سجده‌ دعا می‌كنیم، دعا نمی‌كنیم برای شفای مریض‌ها- البته دعا به جایش درست است- برای مغفرت می‌گوئیم:
«ثَبِّتْ لِی قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الحُسَيْنِ»
خدایا قدم من را، گام من را، حركت من را، در نزد خودت- اساس خداست- با این همراهی كه من با حسین(ع) دارم، با اینكه هم درد و هم رنج او و هم غصه با خاندان و یاران او شدم، این باعث بشود كه من در راه حركت به تو ثابت قدم باشم با حسین. بعد در همین زیارت چیزهایی كه گفتم:
«يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتِ وَ عَظُمَتِ الْمُصِیبَةُ بِكَ عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِیعِ أَهْلِ الإِسْلامِ»
یعنی این مصیبت فقط برای ما نیست، این پیش‌آمد، این ظلمی كه شد- از یك طرف- و فضیلت‌كشی و حق‌كشی كه شد- از طرف دیگر- این مصیبتِ تمامِ اهل اسلام است. و ما به این ترتیب، با تمام اهل اسلام هم صدا و هم درد و هم آواز می‌شویم. آن وقت دلمان به درد می‌آید، و می‌خواهیم خودمان را جدا كنیم، اظهار نفرت و جدایی بكنیم. این است كه دنبال آن سلام، لعنت می‌فرستیم، و می‌گوئیم:
«فَلَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً أَسَّسَتْ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقَامِكُمْ وَ أَزَالَتْكُمْ عَنْ مَرَاتِبِكُمُ الَّتِی رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فِیهَا وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدِینَ لَهُمْ بِالتَّمْكِینِ مِنْ قِتَالِكُمْ بَرِئْتُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ أَشْيَاعِهِمْ وَ أَتْبَاعِهِم‏ و أَوْلِيَائِهِمْ.»
نه تنها ناراحت و افسرده و غمگین هستم- و اگر معرفت و رشدِ عاطفی و انسانی‌مان بیشتر باشد- از این پیش‌آمد گریان هم هستیم، بلكه متنفریم و لعنت می‌فرستیم- البته لعنت به این منظور نیست كه اگر ما نگوئیم خدا نمی‌كند یعنی هم صدا با خدا می‌شویم، و از خدا می‌خواهیم همانی را كه خود خدا می‌خواهد- یعنی لعنت بر كسانی كه اساس ظلم و جور را بر اهل بیت روا داشتند، اهل بیتی كه وارث پیغمبران بودند و منادی خدا برای بشریت. چنین افراد و چنین اعمالی را كه آنها كردند و اساس ظلم و جور را فراهم كردند- بعد بنده می‌گویم به چه دلیلی این كار را كردند؟ و این آفت از كجا پیدا شد- ما از اینها تبری می‌جوییم، و می‌گوییم خدایا ما با این‌ها نیستیم. همان‌طوركه دیروز دكتر شهریار روحانی می‌گفت، ما در واقع می‌خواهیم خودمان را از این‌ها دور بكنیم، برکنار بکنیم، و خودمان را مصون بداریم از اعمالی كه آنها كردند كه ما در عمرمان نكنیم.
خوب این طالبین مقام و مال و شهرت یا شهوت- آن طور كه معمولشان است- برای پیشرفتشان، همان‌طوركه ابن‌زیاد نقشه كشید و تمهید كرد و مردم کوفه و سایرین را تجهیز کرد، و به نام دین و به نام خدا، و به مأموریت از طرف خلیفه رسول الله، یك عده مستضعف و بیچاره را، شیعه خودشان و پیرو خودشان و فرمانبر خودشان کردند و می‌كنند. این است كه ما در زیارت عاشورا، حتی از آن نوع اشخاص هم كه هیچ كاری نكردند، و عملی انجام ندادند، نه كشتند، نه ظلم كردند، ولی فقط به این عمل راضی شدند، یعنی در دلشان ساكت شدند، این است كه در همین زیارت عاشورا می‌گوییم:
«لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً ظَلَمَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّة سَمِعَتْ بُذَلِكَ فَرضِيَتْ بِهِ.»
اینجا یك حاشیه‌ی‌ كوچولو دارم؛ در انتخابات ماقبل آخر زمان شاه، که آزادی انتخاب نبود، برای اعتراض به عدم آزادی انتخابات، یك عده‌ای- همان‌ها كه جبهه ملی را تشكیل داده بودند یا تشکیل شد، یادم نیست- تقریباً به رهبری مرحوم سید باقرخان كاظمی، رفتیم به مجلس سنا و بست نشستیم. فقط برای اعتراض به اینكه و خواهش اینكه آزادی‌مان را می‌خواهیم- آزادی انتخابات طبق قانون اساسی- هیچ چیز دیگر هم نمی‌خواهیم. خوب، به ما جا هم دادند. حضور ما در آنجا اول به عنوان بست بود و بعد دیدند که افراد و اشخاص زیادی به دیدن ما می‌آیند، یعنی هم صدایی به‌وجود آمد و کتابخانه- چون در آنجا ما را جا داده بودند- كتابخانه مجلس سنا به زندان تبدیل شد، و ما مجبور شدیم آنجا بمانیم، دیگر اجازه‌ی خروج نمی‌دادند. در همان ایام و احوال، از جمله كسانی كه به دیدن ما آمدند، آقای تقی‌زاده بود. تقی‌زاده با آن سوابق طولانیش در مشروطیت و همكاری که با اینها داشت، ضمن خوش و بش و همدردی، رو به ما كرد- و بیشتر رو به سید باقرخان كاظمی كه قبلاً وزیر دارایی مرحوم مصدق بود- و گفت: آقا، یعنی چه؟ این چه كاری است؟ چه فایده دارد؟ آخر چه نتیجه؟ همه می‌دانند این طور هست. حالا شما آمده‌اید اینجا كه چی؟ در واقع صحبت‌های او دلسوزی و نصیحت بود، سید باقرخان همین را خواند. گفت: ما می‌خواهیم مثل مردم كوفه نباشیم، ما در زیارت عاشورا- بیان ایشان بود- لعنت می‌فرستیم و می‌گوئیم:
«لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً ظَلَمَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّة سَمِعَتْ بُذَلِكَ فَرضِيَتْ بِهِ.»
ما فقط این را می‌خواهیم كه شاه و مردم ایران و دنیا بدانند كه ما راضی به عدم آزادی نیستیم، همین. ببینید، در زیارت عاشورا، این هست، یعنی تا آنجا پیش می‌رود كه وجودمان اصلاً نتواند این را بپذیرد، وجودمان به آن رضایت ندهد. باز در زیارت عاشورا می‌خوانیم :
«اَللَّهُمَّ اجْعَلْنِی عِنْدَكَ وَجِیهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فِی الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ»
همان امام شناسی یوسفی اشكوری؛ خدایا ما را در دنیا و آخرت نزد خودت وجیه و خوش سیما و خوشرو و آبرومند بگردان، به واسطه این پیروی و علاقه‌مندی و دلسوزی كه برای حسین و قیام حسین داریم.
« يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ إِنِّی أَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى وَ إِلَى رَسُولِهِ وَ إِلَى أَمِیرِ
الْمُؤْمِنِینَ وَ إِلَى فَاطِمَةَ وَ إِلَى الْحَسَنِ وَ إِلَيْكَ وَ بِالْبَرَاءَةِ مِمَّنْ قَاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ.
بَرِئْتُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ أَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ ثُمَّ إِلَيْكُمْ بِمُوَالاتِكُمْ وَ مُوَالاةِ وَلِيِّكُمْ.
اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی فِی مَقَامِی هَذَا مِمَّنْ‏ تَنَالُهُ مِنْكَ صَلَوَاتٌ وَ رَحْمَةً وَ مَغْفِرَةٌ.»
تا اینجا، جنبه‌ی فردی و درونی بود، رابطه‌ای كه بین هر مسلمانی یا هر انسانی. چون غیر مسلمان‌ها هم در دنیا بوده‌اند و هستند، ارمنی، زردشتی، هندی و غیره كه در این مصابت شركت می‌كنند یعنی این واقعه‌ی كربلا یك واقعه‌ی انسانی است، فقط یک واقعه‌ی اسلامی نیست، غیر از این یک جنبه‌ی جهانيِ بشری دارد؛ و یك مسئله‌ی تاریخی است.
در یكی از همین سخنرانی‌ها- گمان ‌می‌كنم سخنرانی آن در سالی است كه دكتر امینی نخست‌وزیر شده بود، بعد آن واقعه دانشگاه که اتفاق افتاد- در مسجد دزاشیب(۲) راجع به حادثه‌ی عاشورا صحبت کردم. عذر هم می‌خواهم كه اگر برای بعضی‌ها تكرار است، چون دیروز هم شهریار (روحانی) اشاره‌ای كرد. این پیش‌آمد عاشورا، واقعه كربلا، یك واقعیت و یك اهمیت واقعی تاریخی در دنیاست، حدفاصل مابین دو دوران از تمدن بشریت است. یك زمانی بود كه ظالم‌ها ظلم می‌كردند و ظلم آنها- یعنی پادشاهان؛ حكام، امیران، ارباب‌ها، گردن كلفت‌ها- ظلم مشروع حساب می‌شد، یعنی اگر مثلاً نرون شهر روم را آتش می‌زند، به نظر کسی نمی‌آمد كه چرا نرون شهر رم را آتش زده، چرا؟ خوب، چون شهر رم مال امپراتور است، مال خودش است. یا در تاریخ انقلاب فرانسه می‌نویسند وقتی پیش لویی چهارده اظهار می‌كردند كه دولت باید تصمیم بگیرد که مثلاً فلان کار بشود یا نه، و تو این كار را با مدارا انجام بده، او گفت L’etat c’esk moi ، دولت یعنی من، من دولتم، این حرف‌ها چیست؟ یا محمد علی میرزا وقتی علیه مشروطیت شمشیر كشید، صریح می‌گفت اجداد من با زور بازو و با شمشیر این مملكت را گرفتند، مملكت مال من است، پس این وكلا غلط می‌كنند فضولی می‌كنند. اشكال ندارد! بروند مجلس ولی وارد سیاست نشوند. این حرف او بود.
همه‌ی دیكتاتورها، همه‌ی گردن كلفت‌ها، عملی كه می‌كردند، مالك الرقابی و جانشینی خدا را می‌كردند، و این هم به نظر مردم و هم به ادعای خودشان یك امر عادی می‌آمد. خوب طبیعی است كه بگویند: «اَلْحَقُ لِمَنْ غَلَب» حق با كسی است که غالب شد. ببینید، در تاریخ ایران، و در سلسله سلاطین همه‌اش روی این اصل است- خوارزمشاهی می‌آید مثلاً جای- نمی‌دانم- سلجوقی را می‌گیرد، جای غزنوی را می‌گیرد، به زور آمده و گرفته، كما اینكه تركمن و- نمی‌دانم- دزد و غارتگر هم از بالای گردنه سرازیر شده، می‌آید توی یك ده، توی یك شهر، چون آنجا را گرفته، مالك همه چیز هست. نمی‌دانم اشرف افغان كه تا دروازه اصفهان می‌آید، شاه سلطان حسین به او پیغام می‌دهد كه تو اگر مثلاً اینجا را برای ما بگذاری، و به ما كاری نداشته باشی، من دخترم را به تو می‌دهم؛ او هم جواب می‌دهد: دخترت كه سهل است، همه دخترهایت، زنت، و همه چیزت مال من است و خیلی هم به نظرشان عادی می‌آید. یعنی همه سلاطین این را گفته‌اند‌: من چون غالب شدم و زورم از تو بیشتر است، همه چیز تو مال من است. اندرونت هم مال من است. خزانه‌ات هم مال من است، زنت هم، همه چیز مال من است.
همان‌طوركه می‌گویند: وقتی اسكندر آمد به پرسپولیس (تخت جمشید)، و آنجا را گرفت وزیر یا صدراعظم- نمی‌دانم- دارا رفت خدمت او، تعظیم ‌كرد و كلید‌های همان قصر و خزانه را دو دستی تقدیم كرد گفت: ما تا حالا امانتدار شما بودیم، اینها مال شماست، با كمال پررویی و بی‌حیایی این را گفت. ما می‌گوییم بی‌حیایی ولی آن موقع عادی بود. قبل از اینكه انقلاب پارلمانی در انگلستان بشود و انقلاب مشروطیتی درست بشود و به اصطلاح، وقتی پلیس كسی را توقیف یا جلب می‌كرد- من جمله‌ی فرنگیش را می‌گویم- می‌گفت :
Au nom de la Loi je vous arrête
به نام قانون، من شما را توقیف می‌كنم، یعنی قانون حاكم است، حكومت قانون؛ و قانون هم منبعث از مردم. انگلستان انقلابش همین بود و قبل از آنكه در اروپا، رشد بشر به آنجا برسد كه حالا مردم باید حاكم باشند و قانون باید حاكم باشد، نه اراده یك فئودال یا یك پادشاه یا یك امپراتور یا یك هیتلر یا یك رضاشاه؛ قانون باید حاكم باشد. ده، دوازده قرن قبل از آن، وقتی اسلام آمد، پیغمبر در رسالتش، اصلاً و ابداً نه فحش داد، نه مشت گره كرد، نه زور گفت، نه شمشیر به كار برد، صرفاً تذكر داد، و خداوند هی به پیغمبر می‌گوید:
«وَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ وَكِیلاً.»(۳)
«وَمَا جَعَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِیظًا وَمَا أَنتَ عَلَيْهِم بِوَكِیلٍ.»(۴)
«لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ.»(۵)
و به مردم گفت : «لاَ اِلَه اِلاَّ اللهِ» كه همان‌طوركه در این اشعار هم آمده بود، یعنی الهی و معبودی و شخص متبعی برای شما جز خدا نیست و خدا هم تجسمش یا تكلمش چیست؟ قرآن است. یعنی شریعت است، قانون است، یعنی قرآن حاكم است بین شما، و به انسان‌ها ارزش داد «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ»(۶) و به آنان کرامت بخشید و انسان با گفتن «لاَ اِلَه اِلاَّ اللهِ» مقام یافت. یعنی ای آدم، تو انسان، هیچ الهی نداری، هیچ کسی نباید بر تو حكومت بكند. هر چیزی و هر عنوان و هر اسمی داشته باشد جز خدا. خدا هم همان طور كه حضرت رسول می‌گویند: كتاب است و سنت، یعنی كتاب، كلام خدا در قرآن است.
خوب این پیش‌آمد یعنی رشد بشر و درك اینكه من دیگر تابع این ارباب یا این امیر یا آن حاكم یا این رهبر یا هیتلر و یا فلان نیستم و همه باید تابع قانون باشیم.، اما این كه طمع بشری، و جاه‌طلبی و شهرت‌طلبی و شهوت‌پرستی او را كه از بین نمی‌برد، آنها هستند، چه‌كار بكنند؟ گرگی می‌شوند در لباس میش، خودشان را در لوای قانون و به‌نام قانون جلو می‌آورند. زمان موسی چنین چیزی نبوده، زمان عیسی چنین چیزی نبوده، زمان پیغمبر اسلام است كه پدیده‌ای پدیدار می‌شود، و از همان مکه هم قرآن هشدارش را می‌دهد، و نام نفاق و منافق در بین می‌آید. قرآن هشدار می‌دهد، و اوّلِ سوره بقره(۲) هم می‌خوانیم، دو سه آیه‌اش وصف مؤمن است، دو آیه یا یك آیه وصف مشرك است، هفت هشت تا آیه وصف كسانی است كه اسمشان بعداً می‌آید، وصف منافق است كه به صورت ظاهر می‌گویند ما با شما هستیم، خدا را می‌پرستیم، چنین و چنان می‌كنیم ولی زبان چرب و نرم، بیان خیلی جالب و تحت عنوان اینكه ما مدافع دین هستیم، مدافع رسول خدا هستیم، ولی قرآن در سوره‌ی بقره(۲)، خیلی قشنگ این‌ها را معرفی می‌کند. این آیات را تطبیق كرده‌اند، می‌گویند یک آیه در شأن معاویه، و یكی در شأن علی(ع) است.
«وَمِنَ النَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِی الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلَى مَا فِی قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ.
وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِی الأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيِهَا وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الفَسَادَ.»(۷)
بعضی از مردم با گفتار دل‌فریبشان تو را به تحسین وا می‌دارند درحالی‌كه «أَلَدُّ الْخِصَامِ.» هستند، از شدیدترین دشمنان هستند:
«وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِی الأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيِهَا وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الفَسَادَ.» (بقره(۲) / ۲۰۵)
همین كه به ولایت و حكومت رسیدند، حاكم شدند، امپراتور شدند، رهبر شدند، … وليّ امر شدند، فساد شروع می‌شود، نتیجه‌ی فساد چیست؟ نتیجه‌ی ولایت اینها چیست؟ حرث والنسل، تولید و نژاد و مردم و نفوس هلاك می‌شدند. آن وقت پشت سرش برای مقابله چنین می‌آید:
«وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللهِ وَاللهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ.»(۸)
كه در تعبیرها می‌گویند که اولی‌ها درباره‌ی معاویه است اما مخصوص معاویه نیست، مصداقش معاویه است و دومی در باره علی است. درباره‌ی حسین و اصحاب حسین هم همین است:
«يَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللهِ» (بقره(۲) / ۲۰۷)
اما خدا نظرش چیست؟ «لاَ يُحِبُّ الفَسَادَ»، خدا فساد را دوست ندارد، به «عباد» رئوف هست، به بندگانش رأفت و محبت و مودت دارد.
خوب، حالا این واقعه‌ی كربلا، درسی است برای ما، نه تنها به ما مسلمان‌ها درس می‌دهد كه حواستان جمع باشد، امام است، و ما حق داریم او را بعد از پیغمبر پیشوا بدانیم، فقط اوست كه این كار را كرده و گفته، بنابراین واقعاً امام است منتها امامی است، كه بعداً مشخص می‌شود، او قیام می‌كند علیه چی؟ علیه اولین انحراف اسلام و- به دنبال علی- انحراف ازدین، انحراف از دیانت، انحراف از دیانت به حكومت، ادغام دین و سیاست. ببینید حسین چه‌كار می‌كند ؟
در یکی از جلسات- اوایل تأسیس انجمن اسلامی مهندسین منزل آقای مهندس سالور كه ما برنامه معین می‌كردیم كه چی صحبت كنند، مطهری راجع به تقیه صحبت كرد، برای طالقانی و برای بنده هم برنامه‌ای بود. مرحوم طالقانی گفت آخر علت و منشأ این نهضت حسین و این قیام چه بوده؟ چرا نمی‌گوییم؟ چرا نمی‌گویند؟ نوبت به بنده كه رسید گفتم خیلی واضح است مبدأ و منشأ این حركت، حركت علیه استبداد بود. Tout simplement همین وهمین. ببینید، تمام اینها از كجا شروع شد، نطفه‌اش كجا بود؟ معاویه بر خلاف عهدنامه‌ای كه با امام حسن بسته بود كه حالا حكومت برای تو، اما- اگر فرصت شود، بعد عرض می‌كنم- نباید جانشین معین كنی، اما معاویه جانشین معین كرد و در زمان حیات خودش به همه جا نماینده فرستاد تا بیعت بگیرد. فقط در مدینه یك عده‌ای گفتند نه! پسر ابوبكر و عبدالله بن زبیر، و امام حسین هم گفت نه! گفت من حاضر نیستم با كسی كه لیاقت و صلاحیت ندارد، بیعت كنم. همان‌طوركه تو (یعنی معاویه) با برادرم تعهد كردی و پیمان بستی كه بعد از خودت حكومت را به اختیار امت بگذاری و ولیعهد معین نكنی، من با یزید بیعت نمی‌كنم. همه‌ی اینها، از همانجا شروع شد. اگر امام حسین آن روز گفته بود، بسیار خوب، حالا من كاری به كار این‌ها ندارم، باشد، این قضایا پیش نمی‌آمد.
مطلب دیگر یك حركت ضد دین و ضد استبداد بود، چون تعیین ولیعهد- یعنی برخلاف حاكمیت ملت- اولین عملی است كه هر سلطان مستبد می‌كند، ملّت است كه باید بگوید‌كی حكومت بكند. و كی‌كار خلاف می‌كند؟ منافق. بنابراین، واقعه‌ی كربلا اولین درسی كه به ما می‌دهد، و این درس هم برای همه‌ی دنیاست- برای مسلمان و غیر مسلمان و شاید تا ظهور امام زمان- آن‌طوركه همیشه ما می‌بینیم- بروید تاریخ را نگاه كنید- در دنیا جنگ مابین حكام بر حق بوده یا مابین قانون بوده و كسانی كه به نام قانون و به اسم قانون و به نام دفاع از حق و عدالت می‌آمدند، غصب خلافت، سلطنت، رهبری، امامت و غیره می‌كردند.
در جنگ گذشته آلمان و انگلستان با هم روبه رو بودند. هیتلر چی می‌گفت ؟ می‌گفت من برای سركوبی قرارداد و رسای كه برخلاف حق بوده، و برای نجات و آقایی و سیادت شما- ملت آلمان- این كار را می‌كنم. در همان موقع، چرچیل و رؤسای آن طرف هم می‌گفتند ما با هیتلر و آلمان جنگ می‌كنیم و آن را می‌خواهیم از بین ببریم برای اینكه ما می‌خواهیم قانون و آزادی و عدالت و دمكراسی برقرار باشد. مگر همین حركاتی كه آمریكایی‌ها در عراق یا در جاهای دیگر کردند، هیچ كدام نگفتند ما برای سیادت خودمان این کار را می‌کنیم، بلکه گفتند برای حقوق بشر این كار را می‌كنیم، برای اجرای قانون این كار را می‌كنیم. تمام جنگ‌ها و دعواها بر سر همین است، احزاب مختلف هم برای همین تشکیل می‌شوند.
این عمل سیدالشهدا كه این طور در دنیا مانده، و سال به سال هم توسعه‌اش بیشتر می‌شود، و هم در اعماق دل‌ها و داخل خانه‌ها است. گفتند امسال اتفاقاً عكس العملی كه مردم نشان دادند این است كه روضه خوانی و پرچم زنی داخل خانه‌ها خیلی زیاد شده، زمان رضاشاه هم ما شاهده همین بودیم، تمام جلوگیری‌ها را انجام می‌داد ولی این چشمه هی جوشان‌تر می‌شد، این عشق هی بیشتر می‌شد و خواهد بود و دنیا هم دنبال این می‌رود. درس می‌گیرد برای اینكه منافق را بشناسد، حُقِه بازها را بشناسد. گول ظاهر آنها را نخورد، گول ادعای آنها را نخورد، آن وقت این درس را به چه صورت داد؟ درس تصور در یك تابلوی زنده، به بهترین وجه مقابله‌ی حق و باطل در لباس منافق را به ما نشان داد.
در دنیا خیلی ظلم شده، مظلوم خیلی بوده، خیلی از زن‌ها و بچه‌ها بیچاره و كشته شده‌اند. خیلی از مردم، خیلی از جوان‌ها شهید شده‌اند، راجع به آنها شعرها گفته شده، سرودها گفته شده chansson ها گفته شده، شعارها گفته شده، تابلوها كشیده شده، جنگ سابین‌ها در رم، از آن شاهكارهای- نمی‌دانم- موزه لوور، یكیش همان بود. حمله‌ای بود که سابین‌ها به شهر رم كرده بودند، از این نمونه‌ها در تاریخ زیاد است، ولی بگردید كجا می‌توانید یک تابلوی زنده و رنگین پیدا بكنید که یك سمت سراسر فضیلت، ارزش، ایثار، شهادت، برادری، محبت، حقیقت، حق و عدالت، و همه چیز از هر جهت باشد؛ حسینش را نگاه كنید، علی اصغرش را نگاه كنید، مظلومیت حضرت عباس كه می‌رود آب برمی‌دارد، ولی نمی‌خورد؛ رفتار حسین بن علی با حر، آب دادن به آنها، نطق‌هایی كه بین راه می‌كند، بعد اسارت زینب در كربلا، فلان و فلان، تمام اینها؛ از مدینه الی مكه، از مكه الی كربلا، به مقصد كوفه. می‌شود گفت- حالا اسمش را دین بگذارید، انسانی بگذارید، اخلاقی بگذارید، فرق نمی‌كند- هیچ ارزشی نیست كه در این تابلو وجود نداشته باشد. آن طرف چی؟ یك سره شقاوت، یك سره خیانت، یك سره دروغ‌گویی، یك سره ظلم، حتی خودشان به خودشان هم دروغ می‌گفتند. مگر به ابن‌سعد وعده ندادند كه تو همان قدری كه حسین‌بن‌علی را كشتی، حكومت ری را داری. می‌گویند بین دزدها و غارتگرها، قانون جنگل حاكم است و به هم خیانت نمی‌كنند، اینها به خودشان هم خیانت كردند و بی‌رحمی نسبت به هر چه بشود، عدم حریت، عدم آزادی. آنجا كه سیدالشهدا می‌گوید:
«اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِیناً فَكُونُوا اَحْرَاراً فِی دُنْیاكُمْ»
این‌ها اصلاً‌ هیچ ندارند، بنابراین برای بشریت و برای تاریخ، چه تابلوی گویا و روشنی بهتر از این تابلوست كه این واقعه برای ما رسم می‌كند و می‌گوید. یعنی تبعیت از نمونه‌ها و مثل‌هایی كه قرآن داده است. توجه فرموده‌اید و در درس‌های بازگشت به قرآن انجمن اسلامی مهندسین هم مكرر عرض كرده‌ام که آدم وقتی داستان‌ها و مثل‌های قرآن را نگاه می‌كند، می‌بیند هر كدام به طور نمونه و حد اعلای تشبیه و مثل و درسی است كه می‌شود داد.
یكی از آن‌ها، داستان هابیل و قابیل است- البته اسم هابیل و قابیل در قرآن نیست، ابن الآدم- دو فرزند آدم- یك طرف بدترین Motive یا محرك قتل سَرِ این است كه چرا قربانی تو پیش خدا قبول شده، قربانیِ من قبول نشده، من تو را باید بكشم. حالا اگر مثلاً آن طور كه در تورات آمده یا بعضی‌ها می‌گویند سر عاشق و معشوقی بوده- چون می‌گویند زن آن خوشگل‌تر بود و زن این بد گل بود- به خاطر آن خوب باز آن یك مجوزی دارد، می‌خواهد زنی كه بهتر و زیباتر و مطلوب‌تر است از آن بگیرد، خوب می‌كشدش، نمی‌گویم كار خوبی است ولی خوب یك دلیل بشری دارد یا دعواهایی كه سَرِ مال می‌شود، سرقت‌های مسلحانه، یا سَرِ حكومت و یا سَرِ چیزهای دیگر می‌شود، یا سر دعواها یا دوئل‌هایی كه با هم دیگر می‌دادند كه تو چرا به من توهین كردی؟ به پدر من بد گفتی؟ اینها و مخصوصاً قتل‌هایی كه برای دفاع نفس می‌شود، دفاع مشروع است. اما این‌جا هیچ دلیلی ندارد، روی حسادت است، روی معنویت است، روی جنگ طبقات هم نیست، آن طور كه مثلاً دكتر شریعتی مطرح كرده، نه! آن چیز كه هیچ نباید باشد، نهایت شقاوت یك فرد انسانی را می‌رساند كه برادرش را به دلیل اینكه او قربانیش قبول شده، و قربانیِ من قبول نشده، من او را می‌كشم. آن طرف هم انسانیت و رأفت و خشیت از خدا را به آنجا می‌رساند كه می‌گوید:
«لَئِن بَسَطتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِی مَا أَنَاْ بِبَاسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لأَقْتُلَكَ إِنِّی أَخَافُ اللهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ.»(۹)
حتی اگر تو دستت را دراز كنی و بخواهی مرا بكشی من این كار را نمی‌كنم. مقابله به مثل نمی‌كنم، البته قرآن تأیید نمی‌كند. بعد آن وقت می‌گوید:
«مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ»(۱۰)
ببینید، این دو طرفه است. یا داستان یوسف، داستان عشق بازی است. به قول مرحوم راشد اول منبری كه من از ایشان شنیدم، داستان یوسف را به صورت جالب‌ترین و جامع‌ترین و فصیح‌ترین رمان تشریح می‌كرد. اصولی كه در هر رمانی هست، كه یكی‌اش عشق است، یكی‌اش فداكاری است. در اینجا به بهترین وجه گفته شده، زیبایی یوسف از یك طرف، زیبایی آن از طرف دیگر، فراهم بودن وسایل، بهترین موقعیت بودكه یوسف تسلیم بشود. ولی:
«وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ»(۱۱)
ولی او برهان ربش را می‌بیند و تسلیم نمی‌شود. یا داستان یوسف و برادرانش، با تمام کیدی که برادرها می‌کنند موفق نمی‌شوند و بعد نتیجه‌ای که آخر سر می‌رسیم.
داستان فرعون و موسی، یكی به لحاظ استكبار در درجه اعلی- ادعای خدایی- آن یكی در نهایت ضعف و ناتوانی برای دفاع از مستضعفین:
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ»(۱۲)
قرار بود قبل از سخنرانی این۶- ۷آیه سوره قصص(۲۸) را بخوانم‌كه خدا می‌گوید:
«نَتْلُوا عَلَيْكَ مِن نَّبَإِ مُوسَى وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَيَسْتَحْيِی نِسَاءهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ.»(۱۳)
یعنی نشان می‌دهد این سوره، این آیات، آن به حساب طاغی‌ترین و یاغی‌ترین فرد انسانی را كه می‌گوید:
«فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى.» (نازعات(۷۹) / ۲۴)
من آن ارباب برتر و عالی‌تر شما هستم و آن وقت اثرش چیست؟ مردم را دو دسته می‌كند. یك عده‌ای که پیروانش هستند، آنها صاحبان همه چیز شده، و ملت حساب می‌شوند و یك عده غیر پیروان مستضعف؛ تا آنجا می‌رسد كه پیرانشان را می‌كشد – چون آنها دیگر نمی‌توانند تولید مثل بكنند و اگر هم بكنند، دیگر نطفه‌ی بنی‌اسرائیل نیست- و زن‌هاشان را برای كنیزی و كلفتی و غیره، نگاه می‌دارد و بعد هم در اواخر سوره این آیه می‌آید:
«تِلْكَ الدَّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لاَ يُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الأَرْضِ وَلاَ فَسَادًا» (قصص(۲۸) / ۸۳)
خانه‌ی آخرت، بهشت من برای كسانی نیست كه در دنیا برتری می‌جویند و فساد می‌کنند و می‌خواهند فوق دیگران شوند، خدا برای آن‌ها که فساد می‌کنند بهشت قرار نداده است.
این داستان را قرآن آورده كه به بهترین وجه، مشرك و مستضعف را یا مستكبر و مستضعف را نشان بدهد و بعد شرحی است كه خدا می‌گوید اراده‌ی ما این بود نشان بدهیم كه تو چه مستكبرِ احمقی هستی بدون اینكه به موسی بگوید مثلاً به او فحش بده یا شمشیر بكش، نه؛ به پای خودش و به دست خودش- در نتیجه اعمال خودش- او را غرق و سرنگون و عبرت برای آیندگان می‌كند.
حالا این آدم كه امام است، جانشین پیغمبر است، و پیغمبر در باره‌شان می‌گوید:
«اِنّى تارِكٌ فیكُمُ الثِّقْلَيْنَ كِتابُ الله وَ عِتْرَتى»(۱۴)
این عترت می‌آید دنباله قرآن را انجام می‌دهد با خون خودش، با قلم خودش افشا می‌کند.
آن زمان- زمان نزول قرآن- همان‌طور كه عرض كردم، اگر کسانی ظلم می‌كردند، اگر خودشان را فوق دیگران می‌دانستند، خیلی ظاهر و علنی و آشكار و با افتخار می‌گفتند. خوب آن نمونه و آن داستان و آن عبرت در قرآن آمده، منافق پیدا شده، در آیات مکّی خدا خبرش را می‌دهد ولی آن موقع كاری نكرده است، بلافاصله بعد از پیغمبر منافق سر در می‌آورد. این است كه یك مقدار منافق نمایی را به اصطلاح آشكار می‌کند، پرده را برمی‌دارد و افشاگری از منافق را علنی می‌كند. امام حسن افشا می‌كند، ولی كاملش را امام حسین می‌كند و با این عمل نشان می‌دهد این منافقی كه قرآن وصف كرده کیست؟ منتها منافقی است كه دیگر ادعای خدایی نمی‌كند، تا این اندازه قرآن موفق شد كه از بین ملت دیگر داعی خدا (داعیان خدا) پیدا نمی‌شود، بلکه خلیفة الله، و خلیفه‌ی رسول‌الله می‌شوند؛ می‌گویند: ما تداوم رسالت انبیاء را می‌كنیم آنها پیدا می‌شوند و می‌گویند دین خدا دارد از بین می‌رود یعنی منحرف می‌شود، رسالت از بین می‌رود.
رسالت نیامده برای اینكه بنده به حكومت برسم، بنده امپراتور بشوم؛ رسالت آمده برای اینكه خدا حاكم باشد، قانون حاكم باشد و مجريِ آن قانون و مراقب آن قانون، مردم باشند. اینكه حسین بن علی با قیامش، همین درس را می‌دهد. واقعه‌ی كربلا در چهار حركت قابل خلاصه كردن است :
حركت اول، همان نه گفتن به بیعت است! نه‌ی اول، من بیعت كن با یزید نیستم، … هر غلطی می‌خواهی بكن من با تو به جنگ برنمی‌خیزم.
حركت دوم، می‌گوید حكومت نمی‌تواند استبدادی باشد. حركت دوم، دعوت مردم كوفه است، مردم كوفه ۵ سالی خلافت علی را دیده‌اند، و خلافت علی نشان داده، خلافت چه‌گونه است؟ مردم کوفه به حسین بن علی نامه می‌نویسند، دقت می‌كنید؟ نه یكی نه دو تا نه فلان، همه‌شان نوشته‌اند: یا حسین بیا امر ما را اداره كن، امر یعنی حكومت، ما را اداره‌كن. امام حسین به‌این اكتفا نمی‌كند، می‌گوید درخواستتان باید كتبی و با امضاء باشد، حتی مسلم را هم می‌فرستد تا ببیند آیا واقعیت دارد؟ یا واقعیت ندارد؟ بعد از آنكه می‌بیند همه مردم یا اكثریت مردم- حالا به زبان خودشان یا به زبان رؤسای قبایل- این را خواستند، راه می‌افتد در بین راه- یا قبل از حركت- خیلی‌ها می‌گویند: این‌كار را نكن، حسین خودت را با یزید به‌درد سر نیانداز! می‌گوید: نه، من برای گرفتن حكومت نمی‌روم، برای شهرت و جلوه و شكوه نمی‌روم، من می‌روم از دین جدم دفاع كنم، یعنی جلوی انحراف و آفاتش را بگیرم. می‌روم امر به معروف و نهی از منكر بكنم، اما نه امر به معروف و نهی از منكری که حالا می‌کنند.
ببینید، عمل سیدالشهدا خودش امر به معروف و نهی از منكر را تعریف می‌كند. حركت به نفع مردم، بنا به‌دعوت مردم، علیه حكومت، برای اینكه یزید بر مردم كوفه حاكم نشود و اینکه مردم مرا می‌خواهند. این را حسین‌بن علی اسمش را می‌گذارد «امر به معروف و نهی از منكر»، و این دنباله‌روی از حدیث پیغمبر است كه فرمود: وقتی در یك امتی امر به معروف و نهی از منكر ترك شد، خداوند اشرار آن امّت را بر آنها مسلط می‌كند. می‌بینید، ما بین امر به معروف و نهی از منكر و انتقاد بر دولت و مقابله با حكومت فرقی نیست؛ یكی است، یگانگی است، امر به معروف این است. امر به معروف این نیست كه دختر، روتو خوب بگیر یا چرا نماز نمی‌خوانی؟ یا چرا روزه نمی‌گیری؟ آن جای دیگر است. در مورد آنها اصلاً قرآن می‌گوید:
«لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ.»(۱۵)
حتی به پیغمبرش می‌گوید برای دین‌دار کردن مردم تو نباید زور بزنی:
«لاَ إِكْرَاهَ فِی الدِّینِ»(۱۶)
اصلاً آنجا اكراه برنمی‌دارد، بلكه نباید تظاهر كرد. درست است، یك زن نباید كاری بكند كه به اصطلاح متاع شیطان شود و دكان برای شیطان باز شود. درست است باید برای دفاع از جامعه جلوش را گرفت، این با خودشان است، اصلاً امر به معروف و نهی از منكر این است. اگر امام حسین می‌گوید من برای امر به معروف و نهی از منكر قیام کرده‌ام، برای همین است، برای اینكه معروف بشود. و معروف چی است؟ آن است كه مردم می‌پسندند. به قول طالقانی معروف آنی است كه تشخیص دهنده‌اش، تشخیص و معیارش مردمند، مردم می‌گویند چه چیزی خوب است. منكر آنی است كه مردم می‌گویند: این زشت است، این قبیح است. خوب مردم از ظلم بدشان می‌آید، همه هم بدشان می‌آید،‌ از زورگویی بدشان می‌آید، از كشتن بدشان می‌آید، پس این حركت دوم، قبول و تأیید حاكمیت مردم است.
حركت سوم، مقابله با حرّ است. اولِ مقابله با آنها، حر می‌آید و می‌گوید: كجا می‌خواهی بروی؟ من جلویت را می‌خواهم بگیرم. حضر ت صریح می‌فرمایند: شما از من دعوت كردید که من اینجا آمدم چرا از من می‌پرسی که من كجا می‌روم؟ من به همان جا می‌روم كه از من دعوت كردند. حر می‌گوید: من كه دعوت نكردم. بعد، همان طور كه در روضه‌ها شنیده‌اید خورجینی كه تویش تمام نامه‌ها بوده می‌ریزد جلوی قشون، یک به یک اسم می‌برد مگر تو نبودی که نامه می‌نوشتی؟ هیچی نمی‌گویند، بعد سیدالشهدا چه‌كار می‌كند؟ می‌گوید حالا كه شما نمی‌خواهید من هم برمی‌گردم. ببینید، این دیگر به بهترین وجه نشان می‌دهد كه حاكمیت خدا، حكومت خدا، حكومت مردم است. مردم خواستند حسین بن علی بیاید امرشان را اداره بكند، راه افتاده و آمده، حالا مردم به هر دلیلی، یا فریب آن‌ها بوده، یا ترسیده‌اند، كار نداریم؛ نمی‌خواهند برمی‌گردد؛ می‌گوید با هم دعوا نداریم؛ حتی سیدالشهدا تا آنجا راضی می‌شود كه می‌گوید حاضرم با خود یزید هم صحبت كنم، چرا صحبت نكنم؟ با تمام وجود صحبت می‌كند، نصیحت می‌كند.
پرده‌ی چهارم، حركت چهارم كدام است؟ وقتی است كه حر یا شمر یا ابن سعد می‌گویند: نه! دیگر نمی‌توانی برگردی، اختیار با خودت نیست، نه می‌گذاریم به کوفه بروی،‌ نه می‌گذاریم به مدینه یا جاهای دیگر برگردی! نه! همین جا باید دستت را بگذاری توی دست من، منِ ابن سعد یا شمر؛ كه دست من، دست خلیفه است، خلیفه‌‌ی رسول خداست و تو علیه حكومت اسلامی خروج كرده‌ای، قیام كرده‌ای یا اینكه باید كشته بشوی. این‌جا امام حسین(ع) یك عمل دفاعی انجام می‌دهد. حركت چهارم و نهضت امام حسین علیه جنگ بوده، به منظور جنگ نبوده است آن زمان، حاكم مدینه با زبان خوش گفت بیعت كن گفتم نه! حالا با زبان شمشیر به من می‌گویید؟ نه با زبان شمشیر و نه به بهای جانم و خونم و اسارت زن و فرزند و بچه و كس و كارم و تمام اصحابم، زیر بار ذلت نمی‌روم، من بیعت كن نیستم و صدق الله العلی العظیم و صدق الرسوله الكریم.
حدیثی است از پیغمبر اكرم كه فرموده- این حدیث را در یكی از جلسات انجمن اسلامی مهندسین، من از آقای یوسفی اشكوری شنیدم- پیغمبر فرموده است:
«لِكُلّ اُمِّه فِتنَةٌ وَ فِتْنَةُ الاُمَّتِی الْمُلِك»
هر امتی فتنه و آفتی دارد، بلایی و گرفتاری دارد، فتنه‌ی امّت من حكومت است، الملك است، قدرت است، سلطنت است؛ و چه‌قدر درست گفت پیغمبر. هنوز آب غسل پیغمبر خشك نشده، و هنوز كفن و دفن نشده بود، در سقیفه بنی ساعده این انحراف و این آفت پیدا شد؛ نه تحت عنوان حكومت و سلطنت، بلكه تحت عنوان اینكه ما می‌خواهیم دین خدا و امّت پیغمبر از بین نرود. ولی باطنش چیست؟ دعوا بر سر این است كه مهاجر می‌گوید: پیغمبر از قریش بود، پس باید جانشین و خلافت پیغمبر در قریش باشد، انصار هم می‌گویند- اینجا توی تاریخ‌ها (سنی و شیعه) نوشته‌اند- انصار هم می‌گویند: چون ما بودیم كه پیغمبر را مهمان كردیم، به اینجا آوردیم، حمایت كردیم، حفظش كردیم، و دینش را رایج كردیم، بنابراین حكومت باید دست ما باشد. ببینید، دعوا سر حكومت است، منتها حكومت به نام دیانت، یعنی ادغام دین و سیاست، باید دین محمد و ریاست من، حالا من به هر دلیل: مهاجرم، انصارم، نمی‌دانم، قریشم، شیخم، یتیمم، نمی‌دانم، مرشدم و…
خوب، صفویه چه‌كار كردند؟ همین كار را كردند، مقتدرترین امپراتوری ایران را ایجاد کردند- كه خیلی هم کشور را آباد كرد ولی آخرش به آن فضاحت كشید- مقتدرترین امپراتوری را صفویه تحت عنوان شیخ بزرگ و صوفی بزرگ و پیر طریقت و نمی‌دانم فلان به‌وجود آورد و بعد حتی تا مرحله‌ی نه تنها ولایت، بلكه الوهیت پیش رفت. اصلاً، قزلباش‌ها و آن فداییان صفویه كه واقعاً فداكار بودند، آنها شاه اسماعیل را به نام خدا می‌پرستیدند، منتها این را ظاهر نمی‌كردند، خدا می‌گفتنش. به این ترتیب عمامه و تاج را با هم یك جور كرد و این دو تا را با هم و همان‌طوركه پیغمبر فرمود: «فِتْنَةُ الاُمَّتِی الْمُلِك» و این همیشه بوده. سقیفه بنی ساعده تحت این بود، علی هم آن كنار بود و كاری به این کارها نداشت، آمدند و بیعت كردند و خلیفه معین شد، و در ادامه بعد هم عثمان از تویش در آمد. خودِ ابوبكر و عمر زیاد انحراف نداشتند، به سنت پیغمبر عمل می‌كردند، اصلاً آن موقع کسی اجازه نمی‌داد که نهضت اسلام و ‌دعوت پیغمبر به این زودی منحرف شود. یواش یواش عثمان آمد و خاندانش و آنها را و معاویه را هم آنجا در شام نشاند. مردم فهمیدند، گفتند عجب غلطی كردیم؟! علیه او شورش كردند و علی همان شورش را امضاء نكرد، حسن و حسین را به آن‌جا فرستاد، گفت بروید عثمان را كه توی خانه‌اش اسیر و محاصره شده، آب بدهید و مردم را هم نصیحت كرد كه این كار را نكنید.

سخنرانی مورخ ۱۰/۴/۱۳۷۲ در محفل دعای کمیل که از نوار برداشت و ویرایش شده است.
ترجمه آیاتی از قرآن مجید که در زیرنویس ارائه شده‌اند از سخنران فقید نیست و برگرفته از قرآن مبین ترجمه و تفسیر آقای مهندس علی‌اکبر طاهری قزوینی می‌باشد (ب.ف.ب).
۱٫ روایت از امام محمدباقر(ع) : خداوند اجر ما را به سبب مصیبتی که از حسین به ما رسیده، بزرگ گرداند؛ …
۲٫ این سخنرانی با عنوان «رنگ‌ها و نقش‌ها در عاشورا»، به مناسبت عاشورای حسینی در مراسم سوگواری نهضت آزادی ایران در تاریخ ۲۳/۳/۱۳۴۱، در مسجد دزاشیب ایراد شده است و اکنون یکی از آثار مندرج در جلد یازدهم مجموعه‌ی آثار می‌باشد که با نام «مباحث اعتقادی و اجتماعی» در سال ۱۳۸۵ توسط شرکت سهامی انتشار چاپ و منتشر شده است (ب.ف.ب).
۳٫ اسراء(۱۷) / ۵۴ : … و ما تو را کارساز آنان نفرستادیم.
۴٫ انعام(۶) / ۱۰۷ : … و تو را نگاه‌بان آنان تعیین نکرده‌ایم؛ و کارگزار آنان نیستی.
۵٫ غاشیه(۸۸) / ۲۲ : سیطره بر آنان نداری.
۶٫ اسراء(۱۷) / ۷۰ : بنی‌آدم را گرامی داشتیم.
۷٫ بقره(۲) / ۲۰۴ و ۲۰۵ : بعضى از مردم [هستند كه هر یك از آنان] گفتار [دلفریب] ش تو را به شگفت مى‌آورد [و مى‌خواهد با زبان بازى به متاعى] در زندگى دنیا [برسد] و خدا را بر [اثبات حسن]نیت خویش گواه مى‌گیرد، در حالى كه سخت‌ترین دشمنان است.
و چون به حاكمیت برسد، تلاش مى‌كند تا در زمین فساد كند و كشت و نسل را نابود كند؛ در حالى كه خدا تبهكارى را دوست ندارد.
۸٫ بقره(۲) / ۲۰۷ : بعضى از مردم [هم هستند كه] از جان خود در طلب خشنودى خدا مى‌گذرند؛ و خدا به [چنین] بندگان رئوف است.
۹٫ مائده(۵) / ۲۸ : اگر دست به كشتن من بگشایى، من به كشتن تو دست نخواهم زد، كه از خداى صاحب‌اختیار جهانیان ترس دارم.
۱۰٫ مائده(۵) / ۳۲ : به خاطر [پیشگیرى از نظایر] این [جنایت] بود كه بر دودمان یعقوب مقرر داشتیم…
۱۱٫ یوسف(۱۲) / ۲۴ : … و یوسف [نیز] اگر برهان [و قانون] صاحب‌اختیارش را نمی‌دید، آهنگ او کرده بود؛ …
۱۲٫ یوسف(۱۲) / ۳ : با این قرآن كه بر تو وحى كردیم، بهترین سرگذشت را بر تو حكایت مى‌كنیم…
۱۳٫ قصص(۲۸) / ۳ و ۴ : [فرازهایى] از داستان موسى و فرعون را براى باورداران به درستى بر تو تلاوت مى‌كنیم.
فرعون در آن سرزمین برترى خواه بود و مردم را به گروه‌هایى تقسیم كرد، گروهى را تحت فشار گذاشت، [تا آنجا كه] پسرانشان را مى‌كشت و دخترانشان را زنده رها مى‌كرد؛ و به راستى تبهكار بود.
۱۴٫ حدیث نبوی : به درستى كه من میان شما دو وزنه را به یادگار مى‏گذارم : كتاب خدا و خانواده‏ام را.
۱۵٫ غاشیه(۸۸) / ۲۲ : سیطره بر آنان نداری.
۱۶٫ بقره(۲) / ۲۵۶ : در [پذیرش] دین اكراه [و اجبارى] نیست؛ …

با اندیشه های بازرگان، تنها حکومت مردم به مردم قابل قبول است!

شبکه جنبش راه سبز (جرس) ، ۰۵ بهمن ۱۳۸۸ سعید زندگانی، او می گفت “گام به گام” باید جلو رفت. او شصت سال در عرصه سیاست دیکتاتور زده ایران دویده بود. دوره های متعدد و آدمهای بسیار مانند رضا شاه، دکترمصدق، محمد رضا شاه و آیت اله خمینی را دیده بود و می دانست که برای رسیدن به قله، مثل یک کوهنورد با تجربه باید گام به گام پیش رفت تا خسته نشد و توان ایستادن در آن اوج را در خود ذخیره داشت …

۳۰ دیماه آمد و رفت و پانزده سال از مرگ مردی گذشت که ایرانیها چه موافق اندیشه های سیاسی و اجتماعی او باشند و چه نباشند، به خاطر مبارزات ۶۰ ساله اش برای استقرار دموکراسی یا به تعبیر خودش “حکومت مردم به مردم” و پایمردی و اخلاصش در این راه، احترام ویژه ای برایش قائلند. بویژه این روزها که معلوم شده است مهندس مهدی بازرگان آن مرد آرام و ریز نقش و پرتجربه، چقدر بهتر و وسیعتر از بسیاری دیگرجهان پیرامون را می سنجیید و آینده را می دید.
او می گفت “گام به گام” باید جلو رفت . او شصت سال در عرصه سیاست دیکتاتور زده ایران دویده بود. دوره های متعدد و آدمهای بسیار مانند رضا شاه، دکترمصدق، محمد رضا شاه و آیت اله خمینی را دیده بود و می دانست که برای رسیدن به قله، مثل یک کوهنورد با تجربه باید گام به گام پیش رفت تا خسته نشد و توان ایستادن در آن اوج را در خود ذخیره داشت.
زندگی ۷۷ ساله مهندس مهدی بازرگان با سه موضوع عجین شده است: اول دانش اندوزی و فعالیتهای علمی. دوم سیاست و فعالیتهای اجتماعی و سوم فعالیتهای دینی و پژوهشهای اسلامی. و جالب اینکه در اکثر این موارد اوآغازگر بوده است! در میان محصلین ممتاز اعزامی به خارج از کشور در سال ۱۳۰۶ اولین ایرانی بود که پذیرش از دانشگاه فرانسه گرفت. هفت سال درس خواند و وقتی برگشت، او درسال ۱۳۱۵ به استخدام وزارت علوم در آمد و اولین چهره دانشگاهی بود که به مقام دانشیاری در دانشگاه تهران رسید. در اینجا نیز او تا ریاست دانشکده فنی دانشگاه تهران پیش رفت و پس از کودتای ۲۸ مرداد بود که بعلت اعتراض به انتخابات غیر قانونی برای همیشه و با حکم کودتاگران از کارهای علمی و دانشگاهی برکنار شد.
در زمینه های سیاسی و اجتماعی کار های او شناخته شده ترند. از ریاست هیئت خلع ید از شرکت نفت انگلیس و ریاست اولین هیئت مدیره شرکت ملی نفت ایران در دوران نخست وزیری شادروان دکتر محمد مصدق بگیرید تا اولین نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران. در این فاصله او رئیس شرکت فاضلاب تهران شد و اولین شبکه لوله کشی آب تهران را راه اندازی کرد، نهضت مقاومت ملی و نهضت آزادی ایران را با چهره هائی چون دکتر یداله سحابی، آیت اله محمود طالقانی و آیت اله رضا زنجانی پایه ریزی کرد و در راه اندازی جبهه ملی دوم فعال بود و در مجموع یازده سال از عمر خود را نیز در زندانهای شاه گذراند.
در زمینه پژوهشهای دینی و اسلامی آثار بسیاری به رشته تحریر در آورده که برای آگاهی از آنها می توانید به سایت “بنیاد فرهنگی مهندس بازرگان” مراجعه کنید. اما اگر دقت کنیم می بینیم که مهندس بازرگان سه زمینه مذکور و همه فعالیتهای علمی، سیاسی، اجتماعی و دینی خود را در هم می آمیزد تا به چیزی برسد بنام “حکومت مردم بر مردم” یا دموکراسی و از آن برای “اصلاح و ترقی و سعادت ملت” بهره بگیرد.
در نامه معروفش “حکومت از پائین” در تیر ماه ۱۳۳۵ می نویسد:”دموکراسی یعنی حکومت مردم به مردم. این نوع حکومت، بهترین شکل و شاید تنها صورت قابل قبول آن است و بهتر می تواند ضامن استقلال مملکت و موجب اصلاح و ترقی و سعادت ملت باشد… در منطق ادیان و اسلام نیز، ملک و حکم از آن خدا گفته شده و سلطه بر خلق خدا مردود بوده است.”
نامه ای که از آن یاد کردیم، پنجاه و سه سال پیش نوشته شده، هنگامی که او و دوستانش پس از تشکیل نهضت آزادی ایران، برای تشکیل جبهه ملی دوم کوشش می کردند. از اینرو شاید محتوای این نامه را بتوان راهکاری از سوی مهندس بازرگان برای حکومت و کشورداری دانست: “… از هر جهت که نگاه می کنیم، چاره ای و راهی برای اصلاح حکومت و سیاست جز استقرار دموکراسی و تامین آزادی نمی بینیم و خواسته های مردم را در سایه چنین حکومتی باید جستجو کرد.”
مهندس بازرگان در ارائه این راهکار نیز به حکومت دموکراتیک و مردمسالار با نگاهی انسانی و مهرآمیز می نگریست، سالها پس از او بود که چهره هائی چون محمد خاتمی و میرحسین موسوی از “آزادی مخالف” سخن گفتند، همچون او که می گفت: ” دموکراسی یعنی اینکه مردم حقیقتا به یکدیگر علاقه و احترام داشته و برای سایرین از صمیم قلب حق نظر و آزادی و مخصوصا ارزش قائل باشند.”
پاکی و آلوده نبودن مهندس مهدی بازرگان به مادیات زندگی شهره خاص و عام بود. با وجود اینکه در مقامهای دولتی و دانشگاهی و در مشاغل آزاد اقتصادی امکانات زیادی برایش وجود داشت تا بتواند مرفه زندگی کند، اما همچنان ساده اما پاکیزه و زیبا زیست و هیچ لکه ای از این بابت بر دامانش ننشست. داستان کت و شلوار و کراوات تازه او را در نوروز ۱۳۵۸ همه می دانند که در اولین بهاری که فکر می کردیم برایمان آزادی به ارمغان می آورد، در مقابل دوربین تلویزیون گفت که به میمنت تقارن نوروز و بهار آزادی او هم پس از سالها رخت نو به بر کرده است.
معروف است که دکتر مصدق این ویژگی را در مهندس بازرگان بسیار دوست داشت و بارها از آن سخن گفته بود. شادروان دکتر حمید نطقی پدر علم روابط عمومی در ایران که مدت زیادی هم رئیس روابط عمومی شرکت ملی نفت ایران بود، تعریف می کرد که پس از به ثمر رسیدن نهضت ملی کردن نفت ایران و نخست وزیری دکتر مصدق، مرحوم دکتر غلامحسین صدیقی برای وزارت فرهنگ مهندس بازرگان را پیشنهاد می کند. دکتر مصدق نمی پذیرد و می گوید که “او را به شرکت ملی نفت و هیئت خلع ید بفرستید، نمی گذارد یک ریال بالا-پائین بشود و آنقدر پاک است که هیچ کس نمی تواند او را بخرد.”

برای طالقانی یک اسلام بیشتر وجود نداشت

ما برای احترام و اعتبار دادن و عبرت گرفتن از چنین وقایع و حوادث و تذكر و تجلیل دور هم جمع شده‌ایم، در برابر دو پیش‌آمد یا دو واقعه‌ی تاریخی هستیم، یكی ۱۷ شهریور كه دیروز باشد و دیگری ۱۸ شهریور كه امروز است،‌ آمده‌ایم ادای دین بكنیم به كسانی كه حق زیاد به گردن ما و به ملت ما و از جهتی به جهان انسانیت دارند، یادشان را زنده بكنیم و برای خودمان و برای آیندگان درس عبرتی و الگو و نمونه‌ی خدمت بگیریم.
فرق انسان با حیوان؛ یكی از فرق‌های انسان با حیوان و سایر موجودات زنده این است كه آنها محیط و حیات و زندگی‌شان، یك جو جغرافیایی است، در طبیعت زندگی می‌كنند. آنجایی كه آب و نور خورشید و آذوقه هست، آنجایی كه هوا برای تنفس هست، زندگی‌شان زندگی جغرافیایی است. اما انسان هم در مكان زندگی می‌كند و هم در زمان؛ یعنی هم محیط جغرافیایی دارد و هم در زمان است، یعنی انسان یك موجود زنده‌ای است كه محیط حیاتی آن جغرافیایی و تاریخی است. چه بسا وقایع تاریخی و آنچه در زمان اتفاق افتاده و اتفاق خواهد افتاد برایش اثر و اهمیت بیشتری داشته باشد، و هر قدر انسان ظرفیت مكانیش بزرگ‌تر و مخصوصاً ظرفیت زمانیش عظیم‌تر و دامنه‌دارتر- از گذشته‌ی بی‌نهایت دور تا آینده‌ی بی‌نهایت دور- باشد، این رشد و ارزش و شخصیتش بیشتر است، چنین مجالس و چنین یادبودها برای همین است كه ما از گذشته استفاده بكنیم.
همین‌طور كه می‌دانید، محیط زندگی بشر، محیط تاریخی آن، وقایع زیادی را ثبت كرده است، جنگ اسكندر با دارا، انوشیروان با عادل، پاستور با اكتشافات و خدماتش، كاشفین علمی، و اشخاص تاریخی بزرگ، مثلاً جنگ‌های رستم و اسفندیار؛ بیشتر این وقایع تاریخی، وقایعی است كه سرگذشت و جنگ‌هایی را نشان می‌دهد، رو در رو شدن و مقابله شدن؛ و در بین اینها، حوادث مختلفی كه محیط حیاتی و رشد انسان را نشان می‌دهد.

دوام یک نظام و حکومت، مشروط به داشتن قدرت و مشروعیت است
وقایع تاریخی هم هست كه جنگ‌های بین حق و باطل را نشان می‌دهد، حق با باطل، عدل با ظلم، روشنایی و نور با جهل و تاریكی، این واقعه كه من اسمش را دو پدیده می‌گذارم، از نوع آخر است، یعنی تاریخ برخورد، مقابله و جنگ مابین دو جناح، دو جبهه، دو طرز فكر، دو اردو، دو دسته كه یكی منادی حق و خواهان عدالت و عدل است، دنباله‌روی از علم و حقیقت و دانش است، و در برابرش ظلم است و غصب حقوق، استبداد و سلب استقلال و سلب حاكمیت از خودِ ملت است؛ دعوای بین دولت است و ملت. در بیشتر این موارد، یك طرف همه چیز را دارد، طرف دیگر خیلی چیزها را ندارد، تقریباً هیچ چیزی ندارد، جنگ‌های مثلاً اسكندر و دارا و یا جنگ‌ها و هجوم‌های خوارزم‌شاهی، یا فرض كنید جنگ بین نادرشاه و افاغنه و امثال آن، دو دسته‌ای بودند در برابر هم؛ هر دو هم خواهان قدرت و زور و هم متكی به قدرت و زور، اما این جنگ كه در دنیا نظایری داشته، و جنگ انبیاء هم از همین نوع است، دو طرف در دو وضع كاملاً مختلف هستند.
اصولاً در جامعه‌شناسی، سیاست را سابقاً تعریف می‌كردند ، رقابت بر سر قدرت؛ و حفظ سیاست و حكومت، لازمه‌اش را داشتن قدرت می‌دانستند، ولی به تدریج جامعه‌شناسان بعدی به این رسیدند كه تعادل یك جامعه، و تعادل یك حكومت و دولت، نمی‌تواند فقط متكی به زور و قدرت باشد، حفظ قدرت احتیاج به مشروعیت دارد، اگر دولتی و حكومتی تشكیل شد كه فقط خشونت و زور داشت، و سلاح و اسلحه داشت، این حکومت نمی‌تواند دوام داشته باشد، پیغمبر بزرگوارمان هم فرموده‌اند:
«اَلمُلْكُ يَبْقَی مَعَ الكُفْر وَلايَبْقَی مَعَ الظُلم» (۱)
ملك و حكومت و دولت و سلطت، با ظلم نمی‌تواند بقاء و استوار باشد، ظلم فقط پیشتوانه‌ی قدرت را دارد. بعد‌ها این را بیان كردند كه دوام یك نظام و حاكمیت، یك سیاست یا دولت باید متكی به دو سرمایه باشد، زور و قدرت را داشته باشد ولی علاوه بر آن باید مشروعیت هم داشته باشد. یعنی آن ملتی كه تحت فرمان این دولت است، باید دولتش را صاحب صلاحیت و مشروعیت بداند، بپذیرد كه برای ایفای یك ارزش‌هایی آنجا است، و اگر این ارزش و این پشتوانه را نداشته باشد، تنها با زور و قدرت نمی‌تواند بر حکومت باقی بماند، از بین می‌رود. یعنی یك طرف زور و قدرت است، و طرف دیگر یا روی دیگر اسامی مختلف دارد، حجت، مشروعیت، صلاحیت، عدالت، و به اصطلاح قرآنی سلطان. سلطنت وقتی در قرآن می‌آید، همان‌طوركه حضرت موسی با فرعون روبه‌رو می‌شود یا جاهای دیگر، صحبت سلطان پیش می‌آید، یعنی همان بَيِّنِه و همان دلایل بر حقانیت، دلایل روشن و آشكار، بَيِّناتی كه ثابت كند و نشان دهد كه این بر حق است. آن زمان كه هر دولتی یكی از این دو پایه را از دست داد، سقوطش خیلی نزدیك است. اتفاقاً انبیاء و این دو پدیده‌ای كه ما داریم و می‌خواهیم روی آن صحبت بكنیم، نسبت به اولی فاقدش بودند یعنی نه مرحوم طالقانی سلاح و زوری داشت، نه كسانی كه در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷، شربت شهادت نوشیدند. آنها با اسلحه و ژسه و مسلسل و وسایل جنگی به میدان آمده بودند، یك طرف ظالم و طرف دیگر مظلوم؛ همان‌طوركه به این اصطلاح آشنا هستید، كه‌ می‌گویند «پیروزی خون بر شمشیر». پیروزی خون بر شمشیر همان‌طور است كه شهادت سیدالشهداء نشان می‌دهد، مظلوم باشد و اهل تجاوز و تعدی هم نباشد. «وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ» (آل‌عمران(۳) / ۱۱۹)، و هم صبر و پایداری و مقاومت داشته باشد و هم تقوا. مظلوم‌ كه واقع شد، این یعنی دستِ نصرتِ خدا با آنهاست، و این دسته پیروز می‌شوند. واقعه‌ی ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ یكی از این موارد و نمونه‌هاست كه یك عده‌ای بدون داشتن وسیله، و بدون داشتن قدرت و زور، و فقط با حقانیتشان، با نیتشان كه خواستار حكومت حق و عدالت بودند، به میدان می‌آیند و شهید و كشته می‌شوند و از بین هم می‌روند ولی بالاخره و عاقبت‌الامر می‌بینیم‌كه آن دسته با داشتن زور و تزویر و وسایل مختلف از میدان به در می‌رود.
در این دو واقعه، در یك طرف شهدای گمنام، جمع و گروهی هستند و طرف دیگر یك فرد خوشنام و بانام و معروف، یك طرف شخص است و یك طرف جمع است، ولی ما به شخص توجه نداریم. این اجتماع امروز و تجلیل‌هایی هم كه می‌شود، بیشتر روی شخصیت آن طرف است، روی صفات و اعمال و افكار و آثار طالقانی است كه از او تجلیل به عمل می‌آید، و اِلا شخص‌پرستی هیچ وقت صحیح نبوده و صحیح نیست. دو پدیده هستند كه در عین جدا بودن، هم روی هم مؤثر بودند و هم متأثر از هم، و از این بابت كه من عرض كردم، هر دو خواهان حق، یعنی منادی حق و عدالت و شریعت بودند، در حالی كه روبه‌رویشان، از این بابت فاقد بود ولی از آن بابت صاحب همه‌ی زور و امكانات و اتكاهای خارجی بود، از این جهت با هم اشتراك داشتند.

قضیه‌ی ۱۷ شهریور ۱۳۵۷، همان‌طوركه می‌دانید یك پدیده‌ی مجزا و منحصر به فرد و منزوی نیست، به یك دورانی از همین مبارزه‌ی حق در برابر ناحق و در برابر ظلم و مواجهه‌ی ظالم و مظلوم تعلق دارد و این نقطه‌ی عطفی شد و اهمیت فوق‌العاده‌ای پیدا كرد، و در داخل شهریورماه ۱۳۵۷، این نمایشنامه، نمایشنامه‌ی جنگ حق و باطل، جنگ ظالم و مظلوم، عدل و ظلم، برپا شد. این را در آن ماه آدم خوب می‌بیند كه چگونه آن طرف، طرف صاحب زور متزلزل شده، و خودش دارد حس می‌كند، پیش از آنكه شاه از كشور فرار كند، و قدرت و تاج و تختش را تسلیم بكند، و آن پیروزی درخشان نصیب ملت ایران بشود، از همین ماه كاملاً‌ معلوم است.
اول ماه می‌بینیم كه شریف‌امامی را نخست‌وزیر می‌كنند، پشت سرش این صفت شریف‌امامی را هم كه هیچ وقت نمی‌گفتند می‌گویند، كه فرزند روحانی است، و از اقداماتی كه شریف‌امامی می‌كند، برگرداندن تاریخ شاهنشاهی به تاریخ هجری، و به تاریخ اسلام است، بعد دستور بسته‌شدنِ كاباره‌ها و رو آوردن به مردم، و آزادكردن و آزادگذاردنِ روزنامه‌ها و مطبوعات داده می‌شود، با این میدان عمل و این نشانه‌، در واقع احساسی است كه آن طرفِ صاحب قدرت فهمیده كه مشروعیتش را از دست داده است، می‌خواهد مشروعیت و صلاحیت و پایه‌ی حقانیت را برای خودش احراز كند، ششم شهریورماه۱۳۵۷ جبهه‌ی ملی برنامه‌اش را اعلام می‌كند، هفتم شهریورماه یك مرتبه ملت ایران، سر شب یا عصر كه روزنامه‌ی كیهان را می‌خرد، می‌بیند با تیتر درشت عكس و تفصیلات از بازگشت آیت‌الله خمینی است. نهم شهریور، هفت روحانيِ سرشناسِ تبعیدی آزاد می‌شوند. به‌این ترتیب، مقدمات تسلیم و در واقع گرفتن این مشروعیت پیدا شد، چهارده شهریور ۱۳۵۷، عید فطر است، و خود به خود آن راه‌پیمایی چند میلیونی در مراجعت بعد از نماز عید فطر كه در قیطریه صورت گرفته بود پیش می‌آید و باز یک پیش‌آمد بسیار عجیب، آنهایی كه تا به حال آلت عمل و وسایل قدرت آن طرفِ غاصب و ظالم بودند یعنی سربازان، سربازانی كه با تانك و تفنگ آمده بودند كه مردم را لگدمال كنند و بكوبند و بكشند، آنها با مردم، با همین‌هایی كه در صف برگشت نماز عید فطر می‌آمدند، با هم دست برادری دادند. اینها به آنها گل می‌دهند سرنیزه‌هایشان را گل باران می‌كنند و حتی بعضی از افسران و سربازان، در بالای تانك و ماشین‌هایشان، برای مردم نطق می‌كنند، اظهار همفكری و همدردی می‌كنند.
ببینید، همین‌طور پیروزی خون بر شمشیر شروع شده، حقانیت و مظلومیت كار خودش را كرده، شانزده شهریور تعطیل و تظاهرات عظیم در تهران، راه‌پیمایی از همان محل قیطریه و باز هم سربازها نسبت به دستورات ساواك و ارتش تمرد می‌كنند و كاری نمی‌كنند. هفده شهریور دیگر نقطه عطف است، دیگر روزی است كه می‌بینید نوسان و تزلزل در دستگاه دولت است. و این‌طرف مدتهاست، یعنی باید گفت بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ این دو نیرو یا این دو قدرت كه یكی مشروعیت بود و یكی هم خشونت و زور و قدرت یا سیاست، این دو تا در برابر هم بودند. ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نهایت كودتا و زور و كشتن و آزار و ابراز قدرت و حاكمیت شاه و دیگران است، ولی به‌زودی به این برمی‌خورند كه این‌طوری نمی‌شود، به‌طور نوسانی چندین بار آزادی‌هایی معتدل داده می‌شود. چند سال بعد اعلام می‌كنند كه انتخابات آزاد است و مردم می‌توانند وارد شوند. حتی خود شاه اعلامیه داده و به دولت دستور می‌دهد كه شما باید انتخابات را بگذارید آزاد باشد، به‌طوری كه وكلای ما در آن دادگاه نظامی به همین اتخاذ سند می‌كردند و می‌گفتند این خودش اقرار بر این است كه تا به حال آزادی وجود نداشته، اگر آزادی وجود داشت كه لازم نبود كه شاه به دولت دستور بدهد كه شما باید انتخابات را آزاد بكنید.
شاه نه به دلیل علاقه به آزادی، بلکه به این برخورده بود كه صرفاً با سرنیزه نمی‌تواند حكومت بكند، منتهی با دست آزادی می‌دادند با پا عقب می‌كشیدند و می‌دیدند كه نمی‌توانند. یك ذره كه آزادی بدهند ملت به آنجاهایی می‌رود كه به زعم آنها نباید برود، همین‌طور مراحل آزادی و اختناق، ملایمت و ملاطفت و دوستی، حالا با تبلیغش كاری نداریم كه ظاهری بود یا باطنی، با فشار و اختناق بود یا نبود، همین‌طور دنبال هم می‌آمدند و می‌دیدند كه نمی‌شود. حتی حامیان خارجی این نظام، مخصوصاً آمریكایی‌ها خیلی اصرار داشتند و فشار می‌آوردند كه یك قدری این سوپاپ‌ها را باز بكن، سوپاپ‌های دریچه‌ی اطمینان باید باز شود و الاّ انفجار حاصل می‌شود.
این بود كه شاه و مخصوصاً افسران و كسانی كه حامیانش بودند و درباری‌ها، فی‌الجمله از روی بی‌میلی آزادی می‌دادند ولی بلافاصله آن را پس می‌گرفتند. حالا با آنكه در اول شهریورماه شریف امامی را نخست‌وزیر می‌كنند و او اعلام آزادی قلم و بیان می‌كند، می‌بینند حالا كه آزادی داده‌اند، وضعیت دارد به خیلی جاهای بدی می‌رود، ناچار می‌شوند حكومت نظامی را بخواهند، هفده شهریور ۱۳۵۷ روزی است كه اعلام فرمانداری نظامی شده، چون آن اجتماعات و آن راه‌پیمایی‌ها كه همه‌اش هم غیرمسلحانه بود، و در همه‌اش جنبه‌ی خشونت خیلی ضعیف بود، می‌بینند اگر این وضعیت ادامه داشته باشد بساط‌شان به‌كلی متلاشی خواهد شد. فرمانداری نظامی اعلام می‌شود، دستور می‌دهند كه هیچ گونه اجتماعاتی نباشد، شدت عمل به خرج می‌دهند، آنهایی كه در زندان بودند كه هستند، اشخاص دیگر، سران گروه‌ها و افراد و شخصیت‌ها، چه روحانی و چه غیرروحانی را می‌گیرند و به زندان می‌اندازند و می‌گویند كه هر گونه اجتماعی قدغن است، ولی مردم كه دیگر تربیت شده و تمرین كرده بودند، گوششان به این حرف‌ها بدهكار نیست، می‌گویند كه ما در مقابل زور شما می‌ایستیم، ما حق داریم، ما حرفممان را می‌زنیم، ما اهل صبر هستیم،‌ ما اهل مقاومت هستیم، ما اهل پایداری هستیم، به حکومت نظامی اعتنا نمی‌كنند، به آن میدان می‌آیند و در خونشان می‌غلطند و این واقعه‌ی تاریخيِ عظیم در كشور ما، در قلب شهریورماه، در هفده شهریورماه ۱۳۵۷ ظاهر می‌شود، اثرش چیست؟ از نظر نظامی موفقیت با شاه، و با آن‌طرف است، و حتی كارتر هم به شاه تبریك می‌گوید، دولت آمریكا هم خوشحال است، اما در همان كشور آمریكا و همان افراد آمریكایی و در خارج ایران و در داخل، خودِ مقامات نظامی و غیرنظاميِ دولتی، آثار پشیمانی و پریشانی ظاهر می‌شود، تا آن‌جایی كه در خود شاه، تزلزلی كه پیدا كرده بود شدت بیشتر پیدا می‌كند و شدیدتر می‌شود، و با آنكه حكومت نظامی است ولی باز بندها را یك قدری شل می‌كند، برای اینكه می‌بیند، با زور و حكومت نظامی كار نمی‌تواند ادامه داشته باشد، افكار عموميِ جهان به نفع مردم ایران می‌شود. حالا وقت نیست كه من این را عرض بكنم ولی شاهد علاقه‌مندی و توجه و هجوم خبرنگاران خارجی به ایران بودم، آن‌ها برای تماشای این راه‌پیمایی‌ها، و این هیجان‌ها و این فوران احساسات و حق‌طلبی و مظلومیت ایرانی‌ها راهیِ ایران شده بودند، و بعد هم انعكاسش را در روزنامه‌های خودشان دیدیم.
ببینید، از آن موقع چه در خارج و چه در داخل زمینه فراهم بود، چون بعد از آنكه شاه فهمید در داخلِ ملت ایران زمینه ندارد، حسابش را با ملت و با افكار ملی به كلی جدا كرد، اعتنایی نداشت كه مردم چه می‌گویند، حسابش فقط یك جا بود، با خارجی‌ها؛ هم با سیاست‌های خارجی و هم با افكار عمومی جهان. روی تبلیغات بسیار حساس بود، این‌که پایه‌ی تخت و تاج او روی افكار عمومی جهان باشد. آنجا با خرج‌ها و تبلیغاتی كه كرده بود، به قدری خوش‌نامی برای خودش به‌وجود آورده بود كه خیال می‌كرد با همان جشن‌های ۲۵۰۰ ساله‌ی كذایی، الان پادشاه یعنی شاهنشاه واقعی جهان است، با آن جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۵۷، این پایه‌ی فكری و افكار عمومی و اخلاقی او در دنیا متزلزل شد. نوزده شهریور برنامه‌ی خودش را به دولت تقدیم‌ كرد و گفت ریشه‌ی نارضایتی را من خشك می‌كنم، ۲۳ شهریور تعدادی روحانی و از ملّی‌یون باز هم بازداشت شدند، شریف امامی برنامه‌ی آشتی ملی را اعلام كرد، ۲۵ شهریور رأی اعتماد گرفت، ۲۸ شهریور سفر حج آزاد شد، كسانی از نهضت آزادی را که گرفته بودند آنها را هم آزاد كردند. بیستم شهریور، ۲۳۱ زندانی حكومت نظامی آزاد شدند و فرماندار قم هم بركنار شد، سیاست جدیدِ وصول مالیاتی اعلام شد.
ببینید، اینها مقدمه بود و به‌تدریج هر یك از این اعمال و هر یك از این خون‌ها به هدر نمی‌رفت و واقعاً نه تنها واقعه‌ی هفده شهریور ۱۳۵۷، بلكه همه‌ی اینها، هر كدام نمونه‌هایی بود از پیروزی خون بر شمشیر. حالا سئوالی كه پیش می‌آید این است‌ كه این افكار و این تحول و تغییر در نژاد ایرانی است. خب، به عدد رسمی، ۲۵۰۰ سال ظلم بود، حالا چه‌قدر درست و یا غلط است، من نمی‌دانم و كاری ندارم. ولی به‌طور رسمی ۲۵۰۰ سال این مملكت استبداد داشت و شاهنشاهی بود، و از محمدرضاشاه هم خیلی بیشتر در این مملكت ظلم شده بود ولی چرا آن وقت‌ها حادثه هفده شهریور پیش نمی‌آمد؟ چرا این راه‌پیمایی‌ها پیش نمی‌آمد؟ و چرا این پیروزی خون بر شمشیر رخ نمی‌داد؟ خیلی‌ها را هم كشته بودند، شاه عباس كم نكشت، حتی انوشیروان عادل كه عنوان عادل دارد یكی از سفاك‌ترین سلاطین ایران بود كم آدم نكشته بود؟ خب، این بی‌خود به‌ دست نمی‌آید، این تحول و این تهییج را افرادی به‌وجود آورده بودند، اگر نخواهیم خیلی دور برویم و بخواهیم از سیدجمال‌الدین اسدآبادی شروع بكنیم، چون او یكی از كسانی بود كه این تحول و تحریك و تحرك را به‌وجود آورده بود، سیدجمال‌ها و امیركبیرها، قائم مقام فراهانی، آخوندخراسانی، مازندرانی، نائینی‌ها، شیرازی‌ها، سران مشروطیت، مصدق‌ها، همین ملی‌كردن نفت، نهضت‌ مقاومت‌ها، احزاب و نهضت‌های دیگر، دكتر شریعتی‌ها و آیت‌الله خمینی‌ها و طالقانی‌ها.

از این به بعد، در قسمت دوم برنامه، صحبت بنده روی مرحوم طالقانی می‌رود، البته نه فرصت هست، و تا الآن هم نیم ساعت از وقت گذشته است، شاید احتیاج نباشد كه بنده طالقانی را به شما معرفی كنم، زمان خیلی نگذشته، بسیاری از شما معاصرش بودید، ایشان را دیدید، شاید در مسجد هدایت هم شركت می‌كردید، بسیاری با او همكاری داشتند. خلاصه، و علی‌رغم این جَوِّی كه پیدا شده و می‌خواهند نام او و آثار او را از بین ببرند و در بین نیاید، به قدر كافی نام و یادش در اذهان هست. راجع به تاریخش و راجع به كارهایش، و راجع به احوالش كتاب‌ها نوشته شده، و همان‌طوركه شنیدید حتی نوار صحبتش هم موجود است. من می‌خواهم یك عصاره‌ای از زندگی‌نامه‌ی او، از ابتدا و وسط و انتهایش را عرض بكنم و بعد دو نكته‌ای كه شاید كمتر شنیده باشیم، و روی این دو نكته كه مربوط به ایشان می‌شود مختصر تصریحی بدهم.
ولادت طالقانی، عذر می‌خواهم من اسم می‌برم، خود ایشان هم مقید به این تشریفات و تصنعات نبود. با ساده گفتن، آدم خیلی بهتر ادای احترام و ابراز صمیمت می‌كند، كما اینكه كسانی كه با پدر یا مادرشان حرف می‌زنند، حتی بلانسبت و بلاتشبیه با خدا؛ با‌ ساده‌ترین عبارات روبه‌رو می‌شوند، این است كه من قبلاً عذر می‌خواهم كه اگر همین‌طوری می‌گویم طالقانی و مرحوم طالقانی؛ این است كه عادت‌ كرده‌ایم. با خود ایشان و در روبه‌رویشان هم ما می‌گفتیم طالقانی و به‌این‌ترتیب
گمان كنم آن اخلاص و حقانیت و خصوصیت ایشان واضح‌تر می‌شود.
زادروز طالقانی و ولادتش مصادف با ولادت یك چیز دیگر است، با ولادت انقلاب و انقلاب مشروطیت است، در دادگاه تجدیدنظر نظامی سال ۱۳۴۲ كه در آن ده نفر بودیم، دادگاه سران نهضت آزادی بود، در آنجا بنده برای سئوال و تكلیفی كه خود رئیس دادگاه كرده بود كه اگر متهمین راجع به مرور زمان و نقص پرونده یا صلاحیت دادگاه، حرفی دارند بزنند. دوستان و رفقا به بنده مأموریت دادند، و با نظر آنها این بیانات حاضر شد، كه چاپ هم شده است.(۲) در آن دادگاه تجدیدنظر، در ۱۴/۱۲/۱۳۴۲ گفتم: راجع به مرور زمان ما حرفی نداریم، از این بابت ما ایرادی نداریم، ما به خاطر چیزی به زندان انداخته و به دادگاه كشیده شده‌ایم كه به‌هیچ‌وجه مشمول مروز زمان نیست، یعنی مطالبه‌ی حقوق مردم ایران و مبارزه با استبداد و استعمار. از انقلاب مشروطیت ایران كه مبدأ آزادی‌خواهی و تحول اجتماعی كشور ماست، ۵۰ یا ۶۰ سال بیشتر نمی‌گذرد، كه در حساب عمر یك مملكت لحظه‌ای حساب می‌شود، بنابراین، آزادی‌خواهی در ایران مسئله‌ای كاملاً تر و تازه است-متهمین ردیف یك، دو، سه، كه سه مرحوم طالقانی، دو آقای دكتر سحابی، و یك هم بنده‌ی شرمنده بودم- اتفاقاً متهمین ردیف یك، دو و سه شما از نسل و نژاد همین حادثه‌ی اجتماعی هستند؛ یعنی ما سه نفر در دوران آزادی‌خواهی و مشروطیت‌طلبی یا مبارزه با استبداد به‌دنیا آمده‌ایم، در این فكر زندگی می‌كنیم و آخر سر امیدواریم در حالی كه آزادی و قانون اساسی واقعاً در مملكت حكم‌فرما شده باشد بمیریم.
«وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا.» (۳)
طالقانی در سراسر زندگیش با قانون، مشروطیت، حق، عدالت و خواستنِ آزادی و درافتادن با آزادی‌كُش‌ها و آزادی‌بَرها، و آنهایی كه دامنه‌اش تا شرك به خدا می‌رسد، با آنها درگیر بود. طالقانی زائیده‌ی مشروطیت و قانون و آزادی‌خواهی بود، و ضمن اینكه از پدری به‌دنیا آمد، که مردی روحانی، متقی و آزاده‌ی مستقلی بود. حاج سید ابوالحسن طالقانی كه در برابر رضاشاه، هم‌پای با مرحوم مدرس، قیام و قد علم كرده بود و روزی كه وفات كرد، در بحبوحه‌ی قدرت رضاشاه و مخصوصاً كوبیدن روحانیت و علما بود، منتهی یك فشاری بود كه رضاشاه به دین، مجالس دینی و به علما می‌آورد، مع‌ذلك تجلیلی كه از مرحوم جاج سید ابوالحسن طالقانی شد فوق‌العاده بود. از مسجد قنات‌آباد- حالا من درست یادم نیست- گویا تا خود حضرت عبدالعظیم، مثل اینكه شهر تهران از جا كنده شد، مردم جنازه را همین‌طور روی دوش بردند در حالی كه اصلاً قدغن بود، و نهایت فشار بود. این مرد از چنین پدری، از چنین مرد آزاده‌ای كه مستقل هم زندگی می‌كرد، و نان آخوندی هم نمی‌خورد، ساعت سازی می‌كرد و از آن راه معاش داشت، طالقانی از چنین نطفه‌ای به‌وجود آمد. دوران تحصیل و مدرسه‌اش را كار ندارم، در كتاب‌ها و نوشته‌ها آمده است. هجرتش از قم و آمدن به تهران كه خودش برای ما تعریف می‌کرد، مثل اینكه هنوز كلامش در گوشم هست که می‌گفت: من دیدم اگر در قم باشم و بخواهم به همان ترتیب گذشته عمل بكنم، حداكثر این است كه در تهران یك مسجد و محرابی را سه وقت نماز- حالا پنج وقت نماز اسلام شده سه وقت نماز- بروم و نمازی بخوانم، و یك عده هم پشت سرم نمازی بخوانند و آخر سر هم صلوات و دعایی، منبر هم بروم؛ دیدم این فایده ندارد و این به درد مملكت نمی‌خورد. امروز مملكت ما و مخصوصاً جوانان ما چیز دیگری می‌خواهند، آن شعر سعدی است كه:
«صاحب دلی به مدرسه آمد زخانقاه بشكست صحبت اهل طریق را»
از او می‌پرسند چه‌طور شد كه تو خانقاه را ول كردی و به مدرسه آمدی؟ گفت: اهل خانقاه می‌خواهند گلیم خودشان را از آب در ببرند، وین سعی می‌كند كه بگیرد غریق را. من آمده‌ام در مدرسه و درس و این‌طور چیزها كه غریق را بگیرم. مرحوم طالقانی هم فكرش این بود كه غریق را بگیرد، یعنی كسانی كه غرق در دریای ظلمت و كفر و فساد و بی‌خبری و بی‌اطلاعی و تردید و تزلزل شدند، می‌خواست آنها را نجات بدهد و بعد توجه‌اش به ملت و مردم بود، باید این ملت و مردم را نجات داد. بنابراین در تماس و تبادل با مردم قرار گرفت كه این از نكات برجسته و خصوصیات طالقانی بود، با مردم زندگی كردن، و درد مردم را داشتن و مردم و ملت را نجات دادن. نجات دادن از دست كسی كه پدر مردم را درمی‌آورد، یعنی از آن اول، او خواهان حاكمیت و حقوق ملت در برابر استبداد بود. من دیگر به تفصیل نمی‌گویم، مطالبش هست، خودتان هم می‌دانید. در مسجد منشور السلطان و بعد هم مسجد هدایت، در انجمن‌های اسلامی دانشجویان، در سخنرانی‌ها، همان برنامه‌ای را پیش گرفت كه استاد شریعتی- پدر دکتر شریعتی- در مشهد و همچنین آقای هدایی در اراك در پیش گرفتند؛ یعنی نجات دادن نسل جوان، حالا نسل جوانی كه در دبیرستان یا دانشگاه یا در بازار یا در ادارات است، نسلی كه با تمدن و تفكر اروپایی روبه‌رو شده، با تفكر و با تمدن جدید، ولی نمی‌تواند درست تشخیص دهد؛ و از این طرف هم اعراض كرده، چون كسی نبوده كه این تمدن و این تفکر جدید را درست به او معرفی بكند. طالقانی برنامه‌ی خودش را این قرار داد، برنامه‌اش تعلیم و تربیت بود، تحرك و تحریك و تولید و ساختن بود؛ یعنی بذری پاشید، كه این بذر كانونش بیشتر در مسجد هدایت بود و از آنجا این انوار تربیت، متشعشع می‌شد و بیشتر هم در نسل جوان، و محصول و خرمن این بذر را برچید. الحمدلله فوت نكرد و خودش بود و در این انقلاب بزرگ آن را برچید.
اینكه عرض كردم این دو پدیده، هم مؤثر در هم هستند، و هم متأثر از هم بودند. در واقع نمی‌گویم صد درصد ولی به میزان خیلی زیادی، واقعه‌ی سعادت‌بخش و سعادت‌آفرین ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ و این شهادت، نتیجه‌ی همان بذری بود كه او پاشیده بود، آماده شدنِ ملت برای شهادت، و شهادت برای گرفتن حق خود؛ و این بسیج توده‌ها و طبقات از هر نوع، و آن راه‌پیمایی‌های عظیم؛ حالا چه راه‌پیمایی روز تاسوعا كه خود ایشان هم از منزلش آمد، و همراه با گروه عظیمی از مردم شروع شد و در جلوی صف بود، چه راه‌پیمایی‌های دیگر به طور مستقیم و غیرمستقیم اثر همین تعلیمات و تربیت و الگوبودن و نمونه‌بودن خود طالقانی بود.
نكته‌ی دیگری كه می‌خواهم عرض بكنم، اصالت و استقلال طالقانی بود. موقعی كه در حوزه‌ی قم كارش تمام و درسش به اتمام رسیده بود، آن‌جا را ترك كرد و به تهران آمد. زمان رضاشاه بود و اواخر دوران او، و بعد هم قضایای شهریور ۱۳۲۰ و ابتدای دوران محمدرضاشاه كه یك مختصر آزادی پیدا شده بود. در آن دوران، یك نوع تلاطم عجیبی- نمی‌خواهم بگویم در شرق- دنیا را، و بالاخره خود ایران و فضای ایران را فرا گرفته بود. یك فرد ایرانی همین‌قدر كه می‌خواست متفكر باشد، می‌خواست یك عملی بكند، احساس تعهد بكند، عوامل و محركات و موجبات زیادی از همه طرف او را احاطه می‌كردند؛ روی فكر شخصی كه حالا در هر لباس و هر مقامی باشد. طالقانی در داخل این جریان‌ها و در معرض این عوامل و افكار قرار داشت. اگر بخواهم به ترتیب زمانی بگویم، اولاً میراث و بقایای افكار زمان صدر مشروطیت وجود داشت، در مشروطیت چه عواملی بود؟ چه چیزهایی محرك ایرانی‌ها بود؟ یكی تجددخواهی بود، كه در برابر این تجددخواهی و اخذِ تمدنِ غربی، طیف خیلی وسیعی از خودباختگی و تسلیم گرفته تا علیه آن، و همان را ساختن و ایجاد كردن.
ناسیونالیسم در صدر مشروطیت بود، ناسیونالیسم نه به معنای اینكه ایران فوق همه است و باید همه‌جا را ببلعد، نه. به‌اصطلاح، وطن‌‌پرستی؛ همان‌طوركه آن موقع می‌گفتند وطن‌پرستی، «حُبُ الْوَطَنِ مِنَ الاِیمَانِ.»(۴) یكی از عوامل بود، یكی از محركاتی بود كه
روی افراد و افكار اثر داشت.
لیبرالیسم كه همان آزادی‌خواهی است، وجود داشت. اینها بقایا و آثاری بود كه
از زمان صدر مشروطیت شروع شده بود و روی طالقانی هم مثل هر فرد متفكر، و هر آدم متعهد، مؤثر بود.
در زمان احمدشاه دو جریان دیگر، سوسیالیسم و انترناسیونالیسم هم جلو آمده بود، سوسیالیستی یعنی جامعه و اجتماع حاكم بر فرد، و فرد باید تابع اجتماع شود که انواع مختلف هم دارد که حالا به آن‌ها كار نداریم و وقت هم نمی‌رسد كه به تعریف اینها بپردازیم. انترناسیونالیسم هم یعنی همان كه انترناسیوسیال را درست كرد. كمونیسم هم یكی از انترناسیونالیسم‌ها بود، یعنی بین‌المللی شدن، سلب ملیت و از بین بردن هرگونه تعهد و ارتباط و علاقه نسبت به ملت و مملكت. و بلكه دنیا را در یك كیسه‌ی خیلی بزرگ، به‌عنوان بین‌الملل نگاه كردن.
دوران رضاشاه میل به تمدن باستانی و عظمت ایران و احیای نظام شاهنشاهی و ایرانی‌پرستی به معنای افراطی و تندش؛ تجلیلی كه مثلاً از فردوسی می‌شد و اسامی كه می‌گذاشتند، اسامی سلاطین گذشته. سلطنت‌طلبی آن موقع بیشتر اوج گرفت در صورتی كه در زمان احمدشاه چنین چیزی نبود، آن وقت در بعضی‌ها برعكس، اتكای به انگلیسی‌ها و آمریكایی‌ها پیدا شد، و یك موج ضد دین از اواخر سلطنت احمدشاه و بعد در دوران رضاشاه، خصوصاً ‌در طبقات تحصیل‌كرده و باسواد و حتی دین‌دارِ ایران پیدا شد كه اصلاً مایه‌ی بدبختی و عقب افتادن و گرفتاری ملت ایران، مذهب و اسلام و این چیزها است، از عوامل خیلی مؤثر بود كه خیلی‌ها را به آن سمت كشیده بود، و این توأم با تبلیغاتی بود كه هم برای مسیحیت و بهائیت و چیزهای ضد اسلام می‌شد.
از اواخر دوران رضاشاه بود كه فكر ماركسیسم و كمونیسم، خیلی مخفی، ولی به‌صورت قوی و نافذ، مخصوصاً در جوان‌ها و درس‌خوانده‌ها بروزکرد. پرچمدارش هم همان‌طوركه می‌شناسید دكتر ارانی بود و بعد هم آن ۵۳ نفر و جریان محاكمه‌ی آن‌ها. از آن زمان و از اواسط و اواخر دوران رضاشاه بود كه چه از طریق این افراد و چه از طریق آنهایی كه در زمان رضاشاه به خارج فرستاده شده بودند، و در خارج تحت تأثیر افكار ماركسیسم قرار گرفته بودند، این تفكر و منطق ماركسیستی، فلسفه‌ی ماركسیستی، و آن حالات و خصوصیاتی‌كه ماركسیسم آورده بود، تضاد در بالایش، خصومت، كینه، تفرقه، دشمنی و تخریب، همه‌ی اینها به‌طور فوق‌العاده‌ای، شروع كرده بود كه نفوذ پیدا كند. آن ۵۳ نفر هم كه به محاكمه و زندان افتادند، بعد از قضایای شهریور ۱۳۲۰ آزاد شدند. اینها به اصطلاح پایه‌گذاران مارکسیسم در داخل مردم بودند و بعد از قضایای شهریور ۱۳۲۰ هم در اثر اینكه روس‌ها در شمال تقریباً خیلی نفوذ داشتند، اول حزبی كه در ایران تشكیل شد، با پشتیبانی خیلی محكم شوروی و دیگر تبلیغات جهانی، حزب توده بود. یعنی میراث تمام كارهایی كه در اروپا و در احزاب نفوذ كرده بودند، یك دفعه این ادبیات در داخل ایران، حتی ارتشی‌های ما، در داخل همه‌ی طبقات، حتی در طلاب ما، البته نه در آن سال‌ها، و در سال‌های بعد، یعنی در حوزه‌های علمیه قم، حتی می‌خواهم بگویم در نجف، البته یك قدری بعدتر از آن نفوذ کردند.

ما در زندان سال ۱۳۴۱ كه بودیم یك عده‌ی عراقی هم آنجا بودند، منتهی عراقيِ كم و بیش ایرانی ولی تابعیت ایران را گرفته بودند و همه به جرم كمونیستی گرفته شده بودند. ما پیش آنها یاد گرفتیم و فهمیدیم، در نجف كه در واقع مبدأ و مركز تشیع است، كمونیسم و ماركسیسم خیلی رواج دارد، و اغلب آقازاده‌ها ماركسیست هستند، حالا واقعاً ماركسیسم، اسماً نه؛ ولی روحاً، اخلاقاً، صفتاً، فلسفتاً، منطقاً به آن طرف رفتند. در قم خودمان هم همین‌طور، از چیزهایی كه مرحوم مطهری را خیلی رنج می‌داد و پیش ما درددل می‌كرد، می‌گفت كه من نمی‌دانم كه عاقبتش چه می‌شود؟در قم ما، بین طلاب ما، بین علمای ما، در مدارس ما، اصلاً‌ در حجره‌ها، تفسیر طباطبایی را می‌سوزانند و دور می‌اندازند ولی كتاب‌های ارانی و امثال اینها وجود دارد. ایشان از این قضیه خیلی نگران بود که مخصوصاً نفوذ فوق‌العاده داشت و روی همه مؤثر بود. بعد هم محیط خودش، چه محیط خانوادگی، چه محیط تحصیلی، یک محیط روحانی و محیط آخوندی بود، یعنی اینجا هم سه جریان برقرار بود.
طالقانی می‌توانست تحت تأثیر این جریان قرار بگیرد. یا بعضی‌ها هم در واقع در حوزه خوف می‌كردند که ما عبا را بر سرمان می‌كشیم و كاری به این كارها نداریم که بیرون چه خبر است، اینکه چه می‌گویند و چه نمی‌گویند و چه می‌شود؟ ما در همین اصول و مسائل و شكیات و سهویات و این مطالب حوزه‌ای می‌رویم، و بعد هم اسباب كار و محل فعالیت و كارمان همان محراب و منبر خواهد بود. این هم یك عامل بسیار مؤثری بود که شاید اكثریت علمای آن زمان، طرفدار و تحت تأثیر این جریان بودند، معدودی هم در بین روحانیت وجود داشت كه نمی‌خواهم بگویم با سوءنیت و خیانت، بلكه به این مسئله برخورده بودند كه راه نجات و خدمت، سازش با دولت است، سازشی كه كارمان را یك طوری بكنیم كه پیش دولت محترم باشیم، با دربار و شاه درنیافتیم، بعضی جاها هم مثلاً تقویتش بكنیم، تا بدین وسیله بتوانیم نمازمان را بخوانیم، وعظ و موعظه‌مان را بكنیم، عزاداری‌ و سینه‌زنی‌مان را بكنیم و مثلاً احادیث هم بگوئیم و ضمناً هم عافیت داشته باشیم.
طالقانی تحت كشش و جذبه‌ی تمام این آثار بود، ولی استقلال به خرج داد، تابع و مطیع و پیروِ هیچ كدام از اینها نشد، ‌در برابر همه‌شان شخصیت نشان داد. اولاً در برابر آن افراد و عوامل خودِ حوزه كه عرض كردم آن راه را در پیش نگرفت، راه جدید را گرفت، گفت من نه به حدیث كار دارم، نه به روایت كار دارم، نه به مسئله‌ی شكیات و سهویات كار دارم، نه به فلسفه و اصول كار دارم كه در آن هزار حرف و هزار اشكال است، هزار تردید و مسئله در آن است، تأثیر هم ندارد، من می‌آیم فقط یك كار می‌كنم- این كار انقلابی بود، عمل انقلابی بزرگ طالقانی، و از خدمات و خصوصیات او- من بازگشت به قرآن می‌كنم، قرآن را باز می‌كنم و جلویم می‌گذارم و این قرآن را به مردم عرضه می‌كنم مخصوصاً به جوان‌ها.
در واقع طالقانی قرآن را در صحنه آورد، استقلال به خرج داد، تحت تأثیر هیچ كدام از چیزهایی كه در حوزه بود، نرفت. در آن زمان، و در تاریخ روحانیت تشیع، كم و معدود بودند کسانی که- نمی‌گویم كه هیچ نبودند- این‌طور در رأس و در بالا و اساس، قرآن را بگذارند، قرآن را مبدأ قرار بدهند، همان‌طوركه خود پیغمبر در این حدیث فرموده، و این حدیث را هم مرحوم طالقانی در مجلس تفسیرش می‌گفت. حدیث خیلی معتبری از پیغمبر اکرم است:
«اَذَا الْتَبسَتْ عَلَيْكُمُ الفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ المُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالقُرآنِ» (۵)
این حدیث در خطبه‌ی حجة‌الوداع است كه پیغمبر اوضاع آخرالزمان را بیان می‌كند كه چه خواهد شد و چه نخواهد شد. آن وقت می‌پرسند كه این چیست و چه بساطی است؟ می‌فرمایند كه فتنه و تردید و تزلزل و گرفتاری‌ همه طرفِ امتِ مسلمان را احاطه خواهد كرد، همان‌طور كه در حدیث آمده، «عَلَيْكُمُ الفِتَنُ» فتنه‌ها مثل یك شب تاریكی كه آدم هیچ جا را نمی‌بیند و همه طرف وحشت و تردید است، شما را احاطه می‌کند، در این موقع «فَعَلَيْكُمْ بِالقُرآنِ»، در این موقع شما به قرآن رو بیاورید، و از قرآن نجات و راه‌حل را بخواهید. طالقانی این كار را كرد، رو به قرآن آورد، البته سنت را هم درنظر گرفت. آن دو، پایه‌ی اصليِ اسلام و مسلمانی است كه یكی قرآن است و یكی هم سنت یا عترت؛ كه در واقع توأم با هم است. طالقانی این دو را گرفت، و آن وقت تمام مسائلی كه پیش می‌آمد و این راه‌حل‌هایی كه طبقات و افكار مختلف از شرق و غرب عرضه می‌كردند، او قرآن و سنت را عرضه می‌كرد. او قرآن را در درس و تعلیمات و حضورش را در تأسیس نهضت آزادی ایران و با دیگران عرضه می‌كرد.
مثل اینكه خیلی وقت نیست كه به‌طور تفصیل بگویم طالقانی چه‌گونه موضعی در برابر ناسیونالیسم و لیبرالیسم گرفت؟ چه موضعی در برابر وطن‌پرستی و در برابر سوسیالیسم گرفت؟ در برابر همه‌ی این مكاتب و مذاهب آن زمان چه موضعی گرفت؟ او كاملاً حالت تعادل را داشت، نه افراط به آن طرف، نه تفریط به این طرف؛ و درست در همان صراط مستقیمی كه قرآن هدایت می‌كند. آزادی‌خواه و لیبرال بود، ولی لیبرال به معنای قرآنی كلمه؛ وطن‌دوست بود، و خودش را متعهد در برابر ملت و مملكت و ایران می‌دانست، اما نه به آن معنایی كه رضاشاه و محمدرضاه شاه می‌گفتند، به آن معنایی كه پیغمبر خدا و خودِ قرآن مسئله‌ی ملیت را مطرح می‌كند. به‌هیچ‌وجه تحت تأثیر افكار ماركسیستی نمی‌رفت ولی این به معنای این نبود كه طرفدار سرمایه‌دار باشد، نه؛ اولاً توجه‌اش فقط به سرمایه و مال و دولت نبود، به مجموعه‌ی چیزهایی بود كه در منطق امروزه‌ی ما دنیاپرستی گفته می‌شود، و قرآن اساس بدبختی و بیچارگی و فنا و هلاك دنیا و آخرت را همین دنیاپرستی می‌داند كه یكی از ظواهر و آثار دنیاپرستی همین مال‌پرستی است، نه مال‌داری.
با مال‌پرستی مخالفت داشت، نه اینكه مثلاً آنها شعارشان این است كه ما طرفدار رنجبر و كارگر هستیم، و ایشان برعكس طرفدار مثلاً زورگو و استثمارگر باشد نه؛ طرفدار این بود ولی به آن معنا، برخلاف معنای ماركسیسم كه یعنی طبقه‌ی رنجبر، پرولتر و طبقه‌ی كارگر باید حاكم شود و طبقات دیگر را باید از بین ببرد، و آن چه به حساب بهشت كمونیسم كه جهان بی‌طبقه است، به‌وجود بیاورد. طالقانی طرفدار اینها بود، اما نه این‌طوری؛ او حامی اینها بود که اینها را هم باید نجات داد ولی نه به این معنا كه دیگران را باید از بین برد، و با انسان باید دشمن بود، نه. احترام انسان، كرامت انسانی، همه‌ی اینها را قبول داشت، و به این ترتیب در نظر طالقانی مسئله‌ی اسلام، اصالت داشت، اسلامی كه در قرآن بیان شده، نه اسلام فقاهتی، یا اسلام روایتی، یا اسلام اخباری، یا نمی‌دانم اسلام فرض كنید معتزله، نه؛ برای او یك اسلام بیشتر وجود نداشت، آن هم اسلام قرآن و سنت محكم و سنت مطمئن پیغمبر بود، و برای او این اصالت داشت.
البته این قضیه هست‌ که كسان زیادی در این مملكت، به دلایلی روی به اسلام آوردند، حتی ما كسانی را می‌شناسیم، و می‌شناختیم كه نمازخوان شدند، یا زیاد نماز نمی‌خواندند، یا اصلاً نمی‌خواندند یا كم می‌خواندند، با قرآن زیاد سروكار نداشتند، ولی مبارزه برایشان اصالت داشت، ‌انقلاب برایشان اصیل بود و تحت تأثیر انتقام‌جویی و تفکرات ماركسیسم و سوسیالیسم، اینها دیدند كه دین و اسلام وسیله‌ی خیلی خوبی است، از آن جهت وارد و علاقه‌مند به اسلام شدند. یعنی در واقع اسلام را به عنوان یدك‌كش انقلاب و به عنوان اسبابِ كار انقلاب و مبارزه انتخاب كرده بودند، خیلی‌ها هم بودند- حالا لازم نیست كه من اسم بگویم- كه به این قضیه اهمیت می‌دادند. از این نوع انتخاب، در تاریخ هست، دفعه‌ی اول نبود، از زمان آدم گرفته، پیغمبران دیگر، مخصوصاً از زمان موسی و عیسی و پیغمبر اسلام خاتم‌النبیین، دین و دیانت همیشه وسیله شده برای استخدام و استفاده، یا برای ثروت، یا برای قدرت، یا برای مقام و شهرت.
قرآن هم می‌گوید:
«يَشْتَرُونَ بِآيَاتِ اللّهِ ثَمَنًا قَلِیلاً» (آل‌عمران(۳) / ۱۹۸)
آیات خدا را به قیمت‌های ارزان می‌فروشند و استفاده می‌كنند، این مسئله‌ی تفكیك، یعنی به اصطلاح آن لائی‌سیسیم، تفكیك دین از سیاست، و اینكه آیا این دو باید از هم تفكیك باشد یا نه، همیشه مطرح بوده است. منتهی در دوران‌های گذشته مخصوصاً در دوران امویه، بنی‌عباس و سایرین نه اینكه آن موقع دین و دیانت با حكومت بیگانه بوده، نخیر؛ خیلی هم اخت بوده. به قول خودِ مرحوم طالقانی می‌گفت وقتی سیدالشهداء آن قیام را كرد و به كربلا رفت، چنین نبود كه در شهرها و در كوچه و بازار همه جا مثل حالا- مثل آن زمان می گفت- مشروب فروشی باشد، كاباره باشد، رقاصی باشد، یا مثلاً نماز متروك باشد و اگر كسی فرض كنید نماز بخواند مسخره كنند، نخیر؛ چه در زمان معاویه، چه در زمان یزید خیلی هم مساجد دایر و معتبر بود. به صورت ظاهر نه شراب‌خوری می‌شد، و نه فحشا و زنا بود، خیلی هم حد می‌زدند و همه‌ی كارهای عبادی را می‌كردند اما عمق و باطن نداشت، منتهی معاویه و یزید و هارون‌الرشید و سایرین، كه خودشان را خلیفة‌الله می‌دانستند- حتی خلیفه‌ی رسول‌الله هم نمی‌دانستند- دلشان نه برای رسول سوخته بود نه برای خدا، اسلام و اعتقادی را كه مردم دارند در استخدام قدرت خودشان گذاشته بودند. یعنی دعوا بر سر این است كه آیا سیاست حاكم باشد و دیانت را در استخدام بگیرد، یا اینكه دیانت حاكم باشد و سیاست را در استخدام بگیرد؛ دعوا بر سر این بود.
در تمام ادوار این‌طوری می‌شد که یا اصلاً‌ دیانت را كنار می‌زدند، گویی كه خیلی كم اتفاق افتاده، ‌حتی در ژاپن، حتی در زمان خود فرعون و غیره، بالاخره دیانت وجود داشته، در قرون وسطی هم وجود داشته، منتهی كاری می‌كردند و دیانتی را رایج می‌كردند و به مرحله‌ی اجرا در‌می‌آوردند كه اسباب كار قدرت خودشان باشد، به نام ضل‌الله، به نام خدا، به نام اسلام؛ خودشان را توأم و مساوی خدا می‌كردند. می‌گفت من ضل‌الله هستم، سلاطین ژاپن می‌گفتند كه ما اصلاً خودِ خدا هستیم، فرعون هم كه می‌گفت خود خدا هستم، اگر در تاریخ ایران بنگرید، آن یكی هم می‌گفت سیف‌الله، سیف‌الدین، ناصر‌الدین، همه‌ی اینها به صورت ظاهر كمك‌كار و اجرا كننده‌ی دین خدا بودند. آن سلسله آل‌ مظفر، اصلاً اسم خودش را گذاشته بود امیرمبارزالدین، و دیگران هم همین‌طور. شاه عباس اصلاً به نجف می‌رود و در آنجا با زنجیر خودش را به ضریح می‌بندند، و اسم خودش را می‌گذارد «كلب آستانه علی». پیاده از اصفهان تا مشهد می‌رود، اینها هیچ كدام نمی‌گفتند كه ما ضد دین هستیم، ما ضد خدا هستیم، نخیر؛ ولی عملاً طوری بود كه خودشان را مخصوصاً به دین می‌چسباندند. می‌گفت: من كلب آستان علی هستم، من مبارز دین هستم، من ناصر دین هستم، من اصلاً خودِ خدا هستم، خودِ دین هستم؛ چرا؟ برای اینكه از این عقاید و عواطف و از این نیروی عظیمِ فطرت بشری، و اعتقاداتی كه انبیاء ساختند برای خودشان استفاده كنند.
طالقانی این‌طور نبود، می‌گفت قدرت باید در استخدام دیانت باشد، و اگر قدرت
لازم نشد، اصلاً ‌نباشد؛ همان‌طوركه علی این كار را كرد، علی دنبال قدرت نبود، سیدالشهداء دنبال قدرت نبود، برای آنها اصلاً‌ قدرت مطرح نبود. وقتی در كوفه، ابن‌زیاد به عیادت هانی‌بن عروه می‌آید، مُسلِم هم پشت پرده است، می‌گوید فرصت بسیار عالی بود كه تو همین‌طوری بیرون بیایی و گردن ابن‌زیاد را بزنی. مسلم گفت نه، من این را خلاف جوانمردی، خلاف آئین آباء و اجدادم دیدم، كه خیانت بكنم و مهمان تو را با خدعه از بین ببرم. برای آنها مسئله‌ی قدرت و از بین بردن دشمن مطرح نبود. برای آنها، قدرت برای مكتب بود، برای عدالت، برای حقیقت، برای حقانیت، برای دین خدا بود. طالقانی این‌طور فكر می‌كرد، برای او اصالت، با اسلام و با قرآن و با حق و با حقیقت بود، اگر بقیه‌ی چیزها فدایش شود اشكال ندارد،
چون «وَالْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوَى»(۶) .
یك مسئله‌ی دیگر، مختصر می‌گویم، که رمز محبوبیت طالقانی در چیست؟ ببینید، طالقانی فاضل بود، عالم بود، فقیه بود، سیاسی بود، و وارد سیاست شد؛ از كارهای انقلابی بزرگ او این بود كه نه تنها عضو یك حزب شد، بلكه مؤسس حزب شد. هنوز هم كه هنوز است، خیلی از علما این كار را نمی‌كنند، و آن زمان اصلاً این کار كفر حساب می‌شد. همه‌ی اینها بود، مفسر قرآن هم بود، مستقل هم بود، اما هیچ كدام از اینها نمی‌تواند محبوبیت طالقانی را توجیه كند. خیلی‌های دیگر هم بودند. روز رحلتش را شاید به یاد داشته باشید، خیلی از شماها به بهشت‌زهرا هم رفته بودید، چه اشك‌ها، چه گریه‌ها، واقعاً مثل پدرمرده، مردم می‌گریستند و دوستش داشتند، و پیش همه محبوب بود، حتی آنهایی كه نماز هم نمی‌خواندند، به او معتقد بودند، حتی می‌خواهم بگویم كه چپی‌ها و توده‌ای‌ها هم برای طالقانی احترام قائل بودند، اداری‌ها، بازاری‌ها، كارگرها. طالقانی یك نوع محبوبیت خاص داشت، رمز محبوبیتش چه بود؟ این جواب به نظرم آمد، از یك جنبه منفی است، یك جواب منفی است، خیلی جاها هست كه منفی كار مثبت را می‌كند، حالا بلاتشبیه می‌خواهم بگویم، قرآن وقتی حضرت ابراهیم را می‌خواهد معرفی بكند كه هر جا اسم ابراهیم(ع) آمده، این هم پشتش آمده: «وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِینَ.» مشرك نبود، این مشرك نبودن ابراهیم صفت برجسته و اساسی ابراهیم(ع) است ، و به همین
دلیل هم خدا او را دوست خودش گرفت، و خلیل بودن را اتخاذ و انتخاب كرد:
«حَنِیفًا مُّسْلِمًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِینَ.» (آل‌عمران(۳) / ۶۷)
یا عیسی(ع) وقتی كه خودش را معرفی می‌كند می‌گوید من جبار و شقی نیستم. در قرآن یك جا هست كه از آیات مدنی قرآن است، روحانیت‌های موجود را خطاب قرار می‌دهد. آن موقع هنوز روحانیت اسلام به‌وجود نیامده بود، اصلاً روحانیت یك پدیده‌ی بعدی است. دو آیه است، گمان می‌كنم كه به پیغمبر و به مؤمنین گفته می‌شود- چون من یادداشت نكرده‌ام و حفظ هم نیستم- آیه را نمی‌خوانم برای اینكه ممكن است كه بعضی جاهای آن را اشتباهی بخوانم.
می‌گوید: شما مسلمان‌ها، دشمن‌ترین و به اصطلاح بدترین افراد را نسبت به خودتان، خواهید دید یهودی‌ها و كسانی هستند كه مشرك‌اند. «الْيَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَكُواْ» این دو تا با هم هستند، در مقابلِ آنها، قسمت بعدی آیه است.
«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الْيَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَكُواْ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَّوَدَّةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ قَالُوَاْ إِنَّا نَصَارَى»
اما نزدیك‌ترین اهل‌كتاب را به خودتان كسانی خواهید یافت كه می گویند ما نصارا هستیم، یاران خدا هستیم.
«ذَلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَرُهْبَانًا»
در بین آنها قسیسین هستند، و رهبان‌هایی هستند،
«وَأَنَّهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ.» (مائده(۵) / ۸۲)

تكبر ندارند، یعنی چون تكبر ندارند، اینها به شما نزدیك‌تر هستند، درست برخلاف یهودی‌‌ها، که خودشان را برتر می‌گیرند، متكبرند، و یگانه امت می‌دانند. قرآن هم این را خیلی ذكر می‌كند. انجیل را هم كه باز بكنیم در انجیل متی و لوقا هم هست كه حضرت عیسی طوری این علمای یهود را وصف می‌كند كه همه‌ لباس‌های فاخر می‌پوشند، در بستر، و در بالا می‌نشینند و تمجید و تعریف می‌خواهند. دل حضرت عیسی از دست آنها خون است و همان‌ها هم بالاخره- به قول خودشان- باعث مصلوب شدن حضرت عیسی شدند. آن وقت در برابر آنها وقتی قرآن می‌خواهد «بعضی از آن‌ها را»- «منهم» است، همه‌شان نیست- بعضی از علمای مسیحی را استثناء كند، اولاً رهبان و تارك‌دنیا هستند و اینکه تكبر ندارند. این تكبر نداشتن كه یک صفت منفی است، در یك جاهایی باعث محبوبیت می‌شود. طالقانی چون آخوند و روحانی نبود محبوب همه بود، و ضمناً به‌صورت ظاهر روحانی بود، و آن صفات و آدابی كه مردم، آخوندها و روحانیت را به آن صفت می‌شناسند، در او نبود. در ضمن اینكه روحانیت این صفات را داشت، چه‌طور؟ همان‌طوركه مردم می‌شناسند، حالا راست یا دروغ ما كار نداریم، این طبقه خودشان را ممتاز و برتر می‌دانند، یك طبقه‌ی مافوق سایرین هستند. می‌گویند اینها عوام هستند، آنها خواص، جاهل را با عالم بحثی نیست، حرف می‌زنند، بالای منبر می‌روند ولی در مجالس آنها شركت نمی‌كنند، و در هر مجلسی باید آنها در كنج و بالا بنشینند، و در باطن و ضمیرشان به‌دلیل عالم بودن، این را یك نوع برتری می‌دانند.
طالقانی به‌هیچ‌وجه این‌طور نبود، هیچ خودش را نمی‌گرفت، خودش را مافوق دیگران نمی‌دانست، همان‌طوركه عرض كردم، از اول در بین مردم آمد، در طبقه‌ی جوان‌ها هم آمد، در طبقه‌ی اداری‌ها آمد كه از نظر این طبقه آنها كم و بیش مترود بودند، او با آنها حرف می‌زد، همان‌طوركه تفسیر قرآن می‌گفت و سخنرانی می‌كرد. از ماها، و حتی دانشجویان سخنرانی می‌شنید، و پای سخنرانی‌های ما می‌نشست و می‌شنید. از دكتر سحابی مطالبی راجع به تكامل می‌پرسید و در تفسیرش می‌آورد، از دكتر سامی آنجایی كه آیات مربوط به بنی‌اسرائیل بود و جاهای دیگر استفاده می‌كرد. با اینها همراه و همكار بود. كتاب‌های جدید را می‌خواند، فلسفه و افكار جدید و علوم جدید را مطالعه می‌کرد. به‌هیچ‌وجه یك امتیاز و برتری برای خودش قائل نبود. این تواضع، و خود را هم‌شأن دیگران گرفتن، محبوبیت می‌آورد؛ مسلم است که یكی از علل محبوبیتش این بود. آن وقت ارتجاعی نبود، یعنی هرگونه فكر جدید، تمدن جدید، علوم جدید، افكار جدید، افكار نو و چیزهایی كه مثلاً از غرب یا شرق آمده، بالفطره این را رد نمی‌کرد، می‌شنید، آنچه كه خوب بود می‌پذیرفت و آنچه كه خوب نبود رد می‌كرد، و ایراد می‌گرفت. قشری و خشك نبود، به دور از ریا و تظاهر بود. اصلاً هیچ اهل تظاهر نبود، آن محدودیت‌ها، آن آداب خاص را هیچ تمكین نمی‌كرد. مثلاً من به ایشان می‌گفتم این كار را بكنید خیلی خوب است، این‌طوری بكنید، می‌گفت نه، شما من را با خودتان مقایسه نكنید، شما خیلی كارها می‌توانید بكنید که ماها نمی‌توانیم، ما یك محیطی مثل پیله‌ی ابریشم برای خودمان درست كرده‌ایم، یك سلسله تشریفات و تصنعات و آداب و ممنوعیت‌ها برای خودمان فراهم كرده‌ایم كه هیچ نمی‌توانیم. او به این قضیه اشراف داشت و تا آنجایی كه می‌توانست خودش را از این بندها خلاص می‌كرد، و آزادانه و آزادمنشانه می‌آمد و روی خیلی تشریفاتی كه وجود داشت پا می‌گذاشت. اهل تكلف هم نبود، این تفاهمش با سایرین، این تبادلش با سایرین، تواضعی كه نسبت به ملت و مردم داشت، و بعد هم چیزی را هدفِ خودش قرار داد و برنامه‌ی مكتب و زندگی و حیاتش گرفت كه آن بزرگ‌ترین و مهم‌ترین خواسته‌ی مردم بود، آن قیام برای آزادی، حقیقت، عدالت، در برابر استبداد و ظلم؛ كه این ظلم و استبداد، منشأ همه‌ی چیزهای دیگر است. بنابراین یادش پیش ما زنده باشد و درسش و تعلیماتش اطاعت، اجرا و حفظ شود، و پیش خداوند مأجور و محصور باشد و درجاتش عالی‌تر باشد و ما هم این افتخار را داشته باشیم كه در همان راه حركت كنیم.
والسلام علیكم و رحمت الله و بركاته

  • سخنرانی در مراسم ششمین سالگرد رحلت آیت‌الله طالقانی در محفل دعای کمیل، مورخ ۱۸/۶/۱۳۶۴ که از نوار برداشت و مختصراً ویرایش شده است. عنوان سخنرانی از متن گرفته شده و از سخنران فقید نیست. همچنین آیاتی از کلام‌الله مجید که در متن فاقد ترجمه‌اند، ترجمه‌ی آن‌ها در زیرنویس ارائه و منبع آن نیز مشخص شده است(ب.ف.ب).



(۱) حدیث نبوی : حكومت با كفر ممكن است قرار گیرد ولی با ستم قرار نخواهد گرفت.

(۲) بیانات زنده‌یاد مهندس بازرگان در دادگاه تجدیدنظر نظامی اسفندماه سال ۱۳۴۲، در مجموعه آثار(۶) با عنوان «مدافعات» در سال ۱۳۸۵ توسط شرکت سهامی انتشار چاپ و منتشر شده است (ب.ف.ب).

(۳) مریم(۱۹) / ۱۵ : سلام بر او، روزی که تولد یافت و روزی که می‌میرد و روزی که زنده برانگیخته خواهد شد. (به نقل از قرآن مبین، ترجمه و توضیح علی‌اکبر طاهری قزوینی)

(۴) حدیث نبوی : وطن‌دوستی، نشانه‌ی ایمان است

(۵) حدیث نبوی : هنگامی كه فتنه‏ها چون شب تاریكی شما را احاطه كرد و پوشاند، رو به قرآن بیاورید، به قرآن بازگشت كنید.

(۶) طه(۲۰) / ۱۳۲ : … و سرانجام نیکو از آن تقواپیشگان است. (به نقل از م.آ.۸ ، مباحث علمی، اجتماعی، اسلامی، صفحه ۸۸)

دكتر شریعتی، خاطرات واندیشه‌ها

در فاصله كوتاهی كه به انتشار یادمان فراق معلم شهید انقلاب، دكتر علی شریعتی مانده بود با سئوالاتی پیرامون «نفش فكری دكتر در پیروزی انقلاب»، نگرش وی بر برداشت سنتی از دین، میزان نقدپذیر بودن آراء ایشان، نحوه‌ی برخورد دكتر با فرهنگ و تمدن مغرب‌زمین و … به سراغ مهندس مهدی بازرگان رفتیم و ایشان با توجه به نامساعد بودن وضع مزاجی و فرصت زمانی‌كوتاهی ‌كه تا انتشار ویژه‌نامه در اختیارشان نهاده‌ بودیم، در گفت‌وگویی یك ساعته با سرویس معارف روزنامه جهان اسلام شركت نمودند و به ذكر نكاتی تاریخی- توضیحی درباره‌ی مقاطع خاصی از زندگی دكتر پرداختند كه ذیلاً توجه خوانندگان گرامی را به آن جلب می‌نمائیم:

میزان آشنایی شما با دكتر شریعتی و آراء و مكتوبات او تا چه حد است؟
□ ارتباطم با دكتر شریعتی بسیار نزدیك و صمیمی، و آشنایی‌ام با او از خیلی وقت پیش بود؛ حتی یادم هست‌كه پس از شهادت او وقتی با مرحوم استاد محمدتقی شریعتی صحبت می‌كردیم، ایشان به من گفت كه می‌دانید دكتر شریعتی را شما برای تحصیل جامعه‌شناسی به اروپا فرستادید؟ من گفتم: یادم نیست. و ایشان گفتند كه : بله با علی بعد از تمام كردن متوسطه، خدمت شما رسیدیم و گفتیم كه او تمایل به تحصیل در فرنگ دارد و می‌خواهد با شما مشورت كند كه در چه رشته‌ای تحصیل كند و شما گفتید، اروپا رفتن خیلی هم خوب است و بهتر است كه جامعه‌شناسی بخواند؛ چون معمولاً استادان جامعه‌‌شناسی و جامعه‌شناسان اغلب متفكرینی هستند كه ضددین‌اند و اساساً جامعه‌شناسی به عنوان یك رشته‌ی الحادی و ضد خدا معرفی شده است و حتی یهودی‌ها بیشتر جامعه‌شناسی می‌خوانند، و اینكه جامعه‌شناسی رشته و زمینه‌ای است كه از آن خیلی می‌شود به نفع اسلام و پاسخ‌گویی به ایرادات استفاده كرد. و ایشان [علی شریعتی] رفت.
دکتر علی شریعتی

به این ترتیب من چنین همكاری نزدیكی با علی از همان اول داشتم. بعدها هم كم و بیش با هم بودیم. اما در سخنرانی‌هایش در آن پنج سال كه اوج فعالیت او بود، خیلی حضور نداشتم و فقط گاه‌گاهی در حسینیه ارشاد حاضر می‌شدم. كتاب‌های دكتر شریعتی را هم بیشتر آن نوعش را می‌خواندم كه مورد اعتراض و اتهام و هوچی‌گری بود، مانند «تشیع علوی و تشیع صفوی»، چرا كه با اصول كلی تفكر وی و جهت حركتش توافق داشتم و خود را ملزم می‌دیدم كه مدافع آرای منطقی او باشم. در آن سال‌ها، آقایی به‌نام محمدعلی انصاری كتابی به‌‌نام «دكتر چه می‌گوید؟» نوشته بود و تهمت‌های بسیار عجیب و زشت به دكتر وارد كرده بود. من آن كتاب را كه خواندم، دیدم مطالبی را به دكتر استناد داده كه نه تنها به عقل جور در نمی‌آید، بلكه حتی مأخذ آنها را نیز معرفی نكرده است؛ مثلاً گفته دكتر در فلان كتاب و فلان صفحه به حاضرین در سخنرانی خود گفته است كه چرا وقت خود را در اینجاها تلف می‌كنید! بروید و در همین باشگاه رو به روی حسینیه- كه از مراكز فساد و وابسته به ساواك بود- تفریح كنید! من واقعاً متعجب شدم و شاخ در آوردم، و چون نشانی داده بود، این كتاب را تهیه كردم و خواندم اما اثری از آن حرف‌ها ندیدم… و حتی به مرحوم دكتر بهشتی گفتم، آقا چرا یك روحانی باید چنین مزخرفاتی را بنویسد؛ این وظیفه‌ی شماست كه پاسخ دهید؛ چون من اگر پاسخ بگویم یك نفر غیر معمّم هستم و از همان قماش كه دكتر شریعتی بود؛ شما لااقل جواب بدهید. مرحوم دكتر بهشتی گفتند كه شما بهتر می‌توانید جواب بدهید و من گفتم كه قبلاً جواب داده‌ام و باز هم جواب می‌دهم، اما شما موقعیتی دارید كه روی منبر بهتر می‌توانید به این اتهامات جواب بدهید…
پس از اختلاف دكتر شریعتی با مرحوم استاد مطهری، اطلاعیه و اعلامیه مشتركی از طرف بنده و مرحوم مطهری منتشر می‌شود. خود دكتر شریعتی گفته بود كه من اختیار تامّ می‌دهم به مطهری و بازرگان كه كتاب‌های من را بخوانند و هر جا را كه لازم دیدند خودشان اصلاح كنند…
• آقای مهندس، گویا دكتر وصیتی هم كرده بود كه آقایان محمدتقی جعفری و محمدرضا حكیمی، آثارش را تصحیح كنند؟
□ شاید؛ ولی یادم هست كه در همان اواخر، مرحوم مطهری به بنده مراجعه كرد و این كار را شروع كردیم. مرحوم مطهری گفت : اجازه بدهید از همان كتاب «چه باید كرد» و «از كجا آغاز كنیم» شروع كنیم. یك جلسه هم نشستیم و آن كتاب را خواندیم. اما بعداً گرفتاری‌هایی پیش آمد و دوران مبارزات شروع شد و در نتیجه فرصتی پیدا نكردیم كه آن كار را ادامه دهیم. این مقدمه را به این لحاظ گفتم كه من كتاب‌های دكتر شریعتی را به‌طور كامل و دقیق و آن‌گونه كه سئوالات شما ایجاب می‌كند، مطالعه نكرده‌ام و نمی‌توانم به‌طور دقیق به سئوالات شما پاسخ دهم. و متأسفانه من علاوه بر این، فرصت و حالی ندارم، بضاعت علمی پاسخ به این مسائل مهم را هم ندارم، و حیف است كه در مورد شریعتی پاسخ‌های سبك و سست داده شود.
• آقای مهندس گویا چندی پس از صدور اعلامیه‌ی مشترك شما و مرحوم مطهری، شما امضای خودتان را پس گرفتید؛ اگر ممكن است قدری پیرامون همین مسئله توضیح بفرمایید؟
□ واقع مسئله این است كه من امضایم را پس نگرفتم؛ مسئله از این قرار بود كه در آن بحبوحه‌ی حملات به دكتر شریعتی كه متأسفانه از ناحیه‌ی برخی علما نیز به آن دامن زده می‌شد و حتی مثلاً آقای مرتضی عسكری گفته بود كه دكتر شریعتی اعدا عدو دین است- البته من از خودش این را نشنیدم ولی از دیگران شنیدم- و یا مثلاً از مرحوم علامه طباطبایی نیز نوشته‌ای در مورد شریعتی گرفته بودند كه البته به آن تندی و زشتی كه پاسخ دیگران بود، نبود و ایشان گفته بودند «كه آرای دكتر شریعتی عموماً با آنچه ما از دین می‌فهمیم تطبیق نمی‌كند.» در این میان من كه با مرحوم مطهری ارتباط و نزدیكی بسیار صمیمانه‌ای داشتم، فكر كردم كه همان‌طور كه اگر دكتر بهشتی در جواب انصاری مطلبی می‌گفت مفید بود، مرحوم مطهری هم اگر در مورد دكتر شریعتی مطلبی بگوید خیلی مفید خواهد بود.
دکتر علی شریعتی در حال سخنرانی در حسینیه ارشاد

اتهامات علیه دكتر شریعتی تا آنجا پیش رفته بود كه او را بی‌دین، معاند و ضدخدا معرفی می‌كردند. و من فكر كردم كه اگر مرحوم مطهری در مورد دكتر چیزی بگوید مفید خواهد بود… در آن جمعی كه همه بودیم، به ایشان تكلیف شد كه چیزی در این مورد بگویند و یا بنویسند و ایشان گفتند كه به طور مشترك با شما (مهندس بازرگان) اعلامیه بدهیم. و من هم قبول كردم چون وسیله‌ای بود كه مرحوم مطهری در این مورد چیزی بگویند. لذا با مشورت یكدیگر متنی را تهیه كردیم و بیشتر هم ارزش آن كار، به خاطر امضای آقای مطهری بود،‌چون شخصیتی روحانی و محقق و ذی‌نفوذ بود. در آن نامه ما با ذكر مراتب ایمان و اعتقاد و خدمات دكتر شریعتی و نبوغ او و تأثیر او در انقلاب و مؤمن‌سازی جوانان،‌به ذكر نكاتی پرداختیم. مثلاً از آنجا كه ایشان در غرب تحصیل كرده و از منابع دست اول دور بوده، ممكن است در بعضی نظرات خود آن‌گونه كه باید و شاید، نظرات دقیق و عمیق و مطابق با نصوص دینی ارائه نكرده باشد. واقعاً هم تمام نظریات ایشان كه درست نبوده و نیست. اما عمده نظر ما این بود كه بگوییم ایشان مسلمان است، علاقه‌مند، معتقد و خدمت‌گزار به نسل جوان… اما پس از انتشار این اطلاعیه، حتی از طرف دوستان هم به من اعتراض شد. بازار تهمت و شایعه هم كه می‌دانید در كشور ما همیشه داغ و پرمشتری است.
از همین نامه كه جهت دفاع از دكتر تهیه شده بود برداشت‌های متناقضی صورت گرفت. مثلاً عده‌ای آمدند و گفتند آقا، این چه كاری بود، اطلاعیه‌ای دادید كه دست‌آویز ساواك هم شده است… لذا شاید درست برعكس آن چه كه ما از آن نامه انتظار داشتیم، تأثیری متضاد به وجود آمد. چون آن نامه‌، نود درصد تأیید و تجلیل شریعتی بود و اصلاً قابل قیاس و مقایسه با آنچه كه علما در مورد شریعتی داده بودند، نبود- حتی در مقایسه با متین‌ترین و مؤدبانه‌ترین آنها كه از مرحوم علامه طباطبایی بود-. ولی از آنجا كه در آن نامه، اشاره‌ای هم كرده بودیم كه آنچه ایشان گفته است ممكن است به طور تام درست و دقیق نباشد، ‌مورد رنجش دوستان واقع شد. البته ساواك هم از این مسئله استفاده كرد و چون قصدش اختلاف‌اندازی بود شاید به نشر آن نامه اقدام نموده باشد تا میان ما و شریعتی اختلاف بیفكند. بر این اساس لازم بود كه بنده یك اعلامیه‌ی توضیحی هم بدهم، در آن نامه، ضمن بزرگداشت مجدد شریعتی، گفتم و نوشتم كه از روشنفكران ما انتظار نمی‌رود كه شخص‌پرست و متعصّب باشند، چنان‌كه شریعتی هم این گونه نبود. این بود كه نه من و نه مرحوم مطهری هیچ یك امضای خود را پس نگرفتیم، بلكه می‌خواستیم خشم و هیجان بسیار شدید طرفداران متعصب شریعتی را كه در خصوص انتشار آن نامه‌ی مشترك ایجاد شده بود- و تحقیقاً مطلوب دكتر شریعتی هم نبود- تقلیل و تسكین دهیم. با این حال، اقدام و پاسخ به اتهامات و نظرات روحانیون و علما را من ادامه دادم…
ملاقاتی با مرحوم آقای محلاتی داشتم؛ ایشان از كسانی بود كه هنوز چیزی علیه دكتر شریعتی نگفته بود. ایشان تابستان‌ها به تهران و شمال می‌آمدند. یكی از دوستان شیرازی با من صحبت كرد و قبل از اینكه آیت‌‌الله محلاتی به تهران بیاید به من گفت كه آقای محلاتی را دریاب! و با ایشان قبل از آنكه علیه شریعتی چیزی بگوید، صحبت كن. من هم با آقای محلاتی دیدار و ملاقاتی داشتم. ایشان هم از من پرسید، نظر شما در مورد شریعتی چیست؟ من گفتم كه بعضی كتاب‌های شریعتی را كه می‌خواندم، از جمله «فاطمه، فاطمه است»، به ارادت و احترام من نسبت به ائمه و شخص حضرت زهرا(س) افزود؛‌ و البته منظورم از گفتن این مطالب آن بود كه به آقای محلاتی به طور ضمنی گفته باشم شریعتی شیعه است و معتقد به اهل بیت. بعد این داستان را برایش تعریف كردم كه: در یك سالی، كه آقای محمدامین جبل‌عاملی به ایران و به حسینیه ارشاد دعوت شده بود، در یك مهمانی خصوصی كه طالقانی، مطهری، جزایری و عده‌ای دیگر هم بودند، من از ایشان پرسیدم كه آیا این شایعه درست است كه آخرین سخنرانی شما به این علت لغو شد كه دكتر شریعتی در پاسخ به دانشجویانی كه از اهل‌بیت سئوال كرده بودند گفته بود كه «این حرف‌ها همه مزخرف است»؟ (چرا كه چنین شایعه‌ای مطرح بود كه آقای جبل‌عاملی به این علت، سخنرانی خود را انجام نداده است). ایشان با تعجب و ناراحتی گفتند كه خیر، من آن روز ناخوش بودم و نمی‌توانستم سخنرانی كنم.
برای آقای محلاتی گفتم همان‌طوركه می‌بینید این‌گونه وقایع و حوادث را تحریف‌ می‌كنند و شخصیت‌ها را مورد تردید قرار می‌دهند. و همین داستان و توضیح من باعث شد كه آقای محلاتی قانع شوند و اعلامیه و اظهارنظری بر علیه دكتر شریعتی نكنند.
یك جریان دیگر هم برایتان تعریف می‌كنم؛ پس از فوت دكتر شریعتی، یك روز- كه از اعیاد مذهبی هم بود- ‌در قم به دیدار مرحوم آیت‌الله مرعشی نجفی رفتم (بین ما و ایشان نسبت خویشاوندی هم بود). چون روز عید بود، عده‌ای از علما در منزل ایشان بودند. ایشان از من پرسیدند كه دكتر شریعتی چه می‌گوید و این اظهارنظر علما و دانشمندان در مورد ایشان به چه خاطر است. بنده هم توضیحاتی دادم و گفتم كه ایشان مؤمن و معتقد است و گفته‌هایش نیز اثر فراوانی روی جوانان ما نهاده است. ایشان هم تا آن وقت هنوز چیزی بر علیه شریعتی نگفته بود. با این توضیحات جوّ مجلس تقریباً موافق با دكتر شریعتی می‌نمود، اما در همین حین یكی از آقایان حضّار گفت كه می‌دانید دكتر شریعتی معتقد به اسلام بدون روحانیت بود؟ با این قول، گویی مجلس به یك باره متغیر و متشنّج شد كه البته من هم توضیحاتی دادم…

جناب آقای مهندس،‌ ما سئوالات زیادی در ارتباط با شریعتی و افكار و آرای او داشته و داریم، اما گویا فرصت و نیز مساعدتی در حال و مزاج شما نیست؛ فلذا به چند سئوال كوتاه اكتفا می‌كنیم. لطفاً اگر ممكن است، نقش اندیشه‌های دكتر شریعتی را در تكوین انقلاب اسلامی بفرمایید؟
□ دكتر شریعتی تأثیرات فراوانی بر انقلاب داشته است. اگر بپذیریم كه انقلاب اسلامی ما بر چهار و یا سه پایه بنا شده است، ‌دو پایه‌ی آن از آنِ دكتر شریعتی است؛ یعنی اوست كه این مبانی را محكم كرده است؛ البته بعضی معتقدند كه پایه سومی هم از آن اوست. ‌آن دو پایه‌ی اول، یكی شهادت است و دیگری امامت و سومی هم مستضعفین. او با افكار، آراء، نوشته‌ها و عمل خود چیزی را در جامعه‌ی ایران به‌وجود آورد كه قبلاً یا اصلاً نبود و یا خیلی ضعیف بود.
ایرانی به‌طور‌كل، در عالمِ فداكاری در راه مال و خرج‌كردنِ زكات و ایثارِ ثروت و مال، سرآمد همه‌ی ملل است و واقعاً موقوفات آن طوركه در ایران وجود دارد، ‌در هیچ جای دیگر، نیست؛ اما وقتی پای جان به میان می‌آید، ایرانی همیشه قدری تعلل داشته است. شریعتی ایده‌ی شهادت را به طور كلان و گسترده در جامعه رایج و جاری كرد. ما در مبارزات جوانانمان با شاه و پس از آن در جنگ با عراق دیدیم كه یكی از پایه‌های بسیار مستحكم پیروزی امام خمینی، همین آمادگی مردم برای شهادت بود. چنان‌كه خود ایشان گفته بود: ملتی كه شهادت دارد پیروز است. انصافاً سهم دكتر شریعتی در امر توسعه و ترویج این ایده بسیار زیاد است و به احتمال زیاد اگر او این آمادگی و این استقبال از جهاد و شهادت را ایجاد نكرده بود جوانان به این راحتی و سهولت، به دنبال شهادت نمی‌رفتند. تعالیم دكتر شریعتی مثل موج بود كه همه جا می‌رفت؛ در شهرها و روستاها و دهات و در میان تمام قشرهای جامعه از بی‌سواد و باسواد و روشنفكر رایج بود. و ما اگر ملتمان را شهیدپرور می‌نامیم، باید این صفت را برای شریعتی برازنده‌تر بدانیم و این مسئله‌ی شهادت از اركان مهم پیروزی انقلاب و حاكمیت روحانیت بود.
دومین ركن مهم پیروزی، مسئله‌ی رهبری و امامت و ولایت فقیه بود. از خصوصیات اسلام، مسئله‌ی امامت به همین شكل خاص است. و اكنون شریعتی سعی می‌كرد كه تلقی شیعی از امامت و ولایت را اثبات و ترویج كند. او معتقد به دموكراسی هدایت شده و رهبری شده بود و در كتاب «امت و امامت» اظهار كرده است كه من از این كشفم خوشحال هستم كه فهمیده‌ام امت و امام از مشتقات یك ریشه هستند و ما این امتیاز را نسبت به غربی‌ها و افكار غربی داریم كه آنها از كلمه‌ی ناسیون و ناسیونالیسم استفاده می‌كنند كه ریشه‌ی آن از ولادت و زادن است ولی ما «امام» را به كار می‌گیریم كه معنای اجتماعی دارد و اساساً رهبری در اندیشه‌ی اسلامی لازمه‌ی زندگی اجتماعی و جمعی است.
در مرحله‌ی سوم، شریعتی معنا و مفهوم «مستضعف» را وارد جامعه‌ی فكری ما كرد؛ چنان‌كه در بیانات و تأكیدات و توصیه‌های امام هم ما این معنا را می‌دیدیم. البته دكتر شریعتی معنای خاصی برای این كلمه قائل بود و مستضعف را بنا بر اندیشه‌ی قرآنی، صاحب ضعف فكری و فرهنگی می‌دانست و آن را به كسانی اطلاق می‌نمود كه در زیر یوغ اغنیا- كه خود را «ربّ» می‌دانستند- قدرت فكری و فرهنگی خود را از دست داده است. شریعتی «مستضعف» را به جای «پرولتر»- كه ماركس و لنین به‌كار می‌بردند- به‌كار می‌برد و، انقلاب را نه معلول پرولترهای اقتصادی
كه حاصل رنج‌های مستضعفان می‌دانسته است.
• آیا با توجه به نگرش خاص دكتر به دین، به نظر شما، از فحوای كلام و اندیشه‌ی ایشان بر نمی‌آید كه دین را نه فقط برای آخرت بلكه به عنوان یك سلاح دنیوی نیز به‌كار می‌برد؟
□ البته من نمی‌خواهم به‌طور خیلی وسیع وارد این بحث شوم؛ من در همین مسئله سخنرانی داشته‌ام كه آیا دین و رسالت دین، اصلاح زندگی دنیوی است و یا توجه دادن به خدا و آخرت؟- كه ممكن است چاپ شود، اگر اجازه بدهند-. اما فقط اشاره می‌كنم كه نگاه دكتر شریعتی به دین نگاه كسی بود كه درد اجتماعی داشت؛ دردمنديِ اجتماعی- سیاسی شریعتی، او را به دین و نگاه و توجه به دین كشاند. البته عموماً از دین چنین برداشتی دارند كه می‌خواهند برنامه‌ی كامل و جامعی برای سامان بخشیدن به زندگی ارائه نمایند؛ در واقع اسلام را به عنوان یك ایدئولوژی در مقابل ماركسیسم و یا ناسیونالیسم مطرح می‌كنند. من در آن سخنرانی از نظرات دكتر شریعتی هم سخن گفته‌ام كه مشروح آن را ان‌شاءالله خواهید دید. البته ممكن است به نظر شما این اشكال به نظر برسد كه اگر دین را امری قدسی و آخرتی بدانیم آیا اساساً این نوع نگاه به دین، با فی‌المثل تشكیل نهضت‌آزادی و تلاش برای تشكیل یك سازمان، كه با كمك از اندیشه‌های دینی، مبارزه می‌كند، تناقض ندارد؟ كه در اینجا به طور مفصل نمی‌توانم وارد این بحث بشوم.
• با توجه به‌تعلق خاطری كه دكتر شریعتی به اومانیسم داشت، عده‌ای از منتقدین وی را فردی كه مبانی نگرش‌های خود را از غرب گرفته و شاید به نوعی غرب‌گرا و غرب‌زده بوده است، می‌دانستند؛ در این مورد توضیح بفرمایید؟
□ تا آنجا كه من یادم هست به او كمتر از این نوع ایرادات وارد می‌كردند. اتهام او غرب‌زدگی نبود، بلكه اساساً ضددین بودن، الحاد، التقاط و… بود. اومانیست‌بودن اتهامی است كه این روزها بیشتر به خود ما وارد می‌كنند. شاید در فحوای ایراداتی كه به دكتر شریعتی وارد می‌كردند نوعی حسادت و حساسیت وجود داشت؛‌گویی بعضی نمی‌پسندیدند‌كسی خارج از حوزه‌ی روحانیت در برسی مسائل اسلامی با آنها رقابت داشته باشد. و شاید اصلاً در همه‌ی ادیان این گونه باشد كه روحانیون تمایل ندارند كه در برابر فهم آنها از دین، فهم دیگری مطرح گردد؛ لذا بیشتر دشمنی‌ها از این جهت بود و توجهی نداشتند كه در اثر تعالیم او (دكتر شریعتی) جوانانی كه هیچ تعلق خاطری به اسلام نداشتند و حتی شعائر دینی را نیز رعایت نمی‌كردند ، به اسلام
متعهد و متعبّد شوند.
ما اگر امروز از اومانیسم سخن می‌گوییم بدان دلیل است كه معتقدیم اسلام به بهترین شكل و بهترین وضع از انسان و حقوق انسان سخن‌گفته و حمایت‌كرده است و عقیده داریم‌كه آزادی‌خواهی (لیبرالیسم) در درون اسلام است و از دل اسلام برمی‌آید.
• به عنوان آخرین سئوال از حضرت‌عالی، خواهش می‌كنیم بفرمایید آیا امروز جامعه‌ی دینی ما محتاج یك تبیین و تفسیر واحد از دین می‌باشد (یعنی نگرش معهود سنتی) و یا اینكه لازم است به دین از نگاه‌ها و مناظر متفاوت و متعدد نظر افكنده شود؟
□ به عقیده‌ی بنده- كه البته با آرای مرحوم طالقانی و مرحوم مطهری نیز هماهنگ است- ما باید اول منظورمان را از «سنت» مشخص كنیم. منظور از سنت چیست؟ به نظر من، امروز باید به اسلامِ قرآنی بازگردیم. سنتِ ما قرآنِ ماست و نگاه سنتی به دین؛ یعنی نگاه قرآنی به دین. همان‌طوركه سیدجمال هم می‌گفت، اسلام برخاسته از قرآن و تأییدشده با عترت باید منظور ما باشد. و اگر فقط با دید جامعه‌شناسی و یا علمی و یا عرفانی و یا معرفت‌شناسی بدون نظر به قرآن و منطق قرآن، به دین نگاه شود بی‌حاصل است؛ ولی اگر به دین با نگاه قرآن نظر افكنیم، هم مسائل علمی و هم مسائل جامعه‌شناسی و معرفت‌شناسی وجود دارد. بنده خودم تمام مطالعات دینی‌ام، دید علمی دارد ولی هیچ‌گاه از نگاه قرآن به اسلام هم غفلت نكرده‌ام؛ ما سعی در فهم علمی قرآن و پاسخ به ایرادات علمی وارد بر اسلام داشته‌ایم. البته نوع نگاه به دین، انحصاری هم نیست و از دریچه‌های مختلف باید به آن نگریست؛ اما چنان كه گفتم هیچ وقت نباید از قرآن غفلت كرد:
«اِذا التَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ المُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرْآنِ.» (۱)
با این دید و با این نگاه، نظركردن مناظر مختلف به اسلام بی‌اشكال است و، تنوع نگاه‌ها- كه شما اشاره كردید- در این صورت مفید خواهد بود؛ و البته شریعتی هم با این نوع نگاه مخالفت نداشت.
• بسیار سپاس‌گزاریم كه علی‌رغم نامساعد بودن شرایط مزاجی، وقت خود را در اختیار ما و خوانندگان قرار دادید.

  • متن تنقیح شده‌ی مصاحبه نشریه جهان اسلام با مهندس بازرگان در سالگرد رحلت معلم انقلاب، دكتر علی شریعتی؛ به نقل از مجله «جهان اسلام» صفحات ۲۵ تا ۲۸ و ۱۵۴، شماره ۵، مورخ خرداد ۱۳۷۲٫


۱٫ حدیث نبوی: هنگامی كه فتنه‌ها چون شب تاریكی شما را احاطه كرد و پوشاند، رو به قرآن آورید، به قرآن بازگشت كنید.

مقاله مهندس بازرگان درمورد روضه‌خوانی و کامنت‌های قابل تأمل خوانندگان

سایت «آینده نیوز» در تاریخ ۲۶ آذرماه ۱۳۸۹ و همزمان با تاسوعا و عاشورا، مطلبی از زنده‌یاد مهندس مهدی بازرگان را با عنوان «روضه‌خوانی» منتشر ساخت. این مکتوب، پیش از این در مجموعه آثار شماره ۱۶، توسط بنیاد فرهنگی مهندس بازرگان منتشر شده بود …

بنیاد بازرگان، برای اطلاع علاقمندان از اصل مقاله و نیز مطالعه‌ی واکنش مخاطبان این پایگاه اطلاع‌رسانی نسبت به مطلب مورد اشاره، ضمن بازنشر مکتوب مزبور، «کامنت»های خواندنی گذاشته شده برای این مطلب را نیز در ادامه می‌آورد.

لینک مطلب در سایت آینده: http://www.ayandenews.com/news/22005

مقاله جالب مهندس بازرگان در دفاع از روضه خوانی

همزمان با برگزاری مراسم مختلف عزاداری،برخی شبكه های مجازی با طرح ابهاماتی، شركت در عزاداری برای مظلومانی كه ۱۴۰۰ سال پیش به شهادت رسیده اند را زیر سوال برده یا حتی به تمسخر عزاداران می پردازند،..البته كم محتوا شدن بسیاری از آیین های عزاداری و غلبه ظواهر و شور بر معرفت در كنار اقدامات خلاف اهداف روشنگرانه و ظلم ستیزانه اباعبدالله(ع) توسط برخی مدعیان عزاداری، در تقویت این شبهه ها در ذهن جوانان امروز موثر بوده اما…

در حالی كه همزمان با برگزاری مراسم مختلف عزاداری سیدالشهدا (ع) و شهدای كربلا، برخی شبكه های مجازی با طرح ابهاماتی، شركت در عزاداری برای مظلومانی كه ۱۴۰۰ سال پیش به شهادت رسیده اند را زیر سوال برده و یا حتی به تمسخر عزاداران می پردازند، بازخوانی مقاله ای از مهندس بازرگان در واكنش به همین گونه ابهامات كه البته به بیش از ۶۰ سال پیش باز می گردد، خالی از لطف نیست.

به گزارش خبرنگار “آینده” البته كم محتوا شدن بسیاری از آیین های عزاداری و غلبه ظواهر و شور بر معرفت در كنار اقدامات خلاف اهداف روشنگرانه و ظلم ستیزانه اباعبدالله(ع) توسط برخی مدعیان عزاداری، در تقویت این شبهه ها در اذهان جوانان امروز موثر بوده است.

سایت كتابخانه تاریخ اسلام و ایران با اشاره به مجله “ایمان” به مدیریت مرحوم محمود شهابی منتشر می‌شده می نویسد: این نشریه طی دو سال، یعنی سالهای ۱۳۲۳ و ۱۳۲۴ ش منتشر شده و حاوی مقالات بسیار سودمندی در حوزه دین و ایمان است. این مقاله با نگاه كاملا نو كه محصول یك دوره تحول در اندیشه دینی ـ شیعی پس از مشروطه است، به نگارش درآمده است.

شماری از نخستین نویسندگان مذهبی دوره جدید تاریخ ایران پس از شهریور بیست در این نشریه قلم زده‌اند. از جمله آن مقالات یكی هم مقاله مهندس بازرگان است كه در باره روضه خوانی نوشته است. این مقاله برای شناخت دیدگاه های ایشان آن هم در آن دوره اهمیت دارد. مقاله یاد شده در شماره دهم سال اول (دی ماه ۱۳۲۳) نشریه ایمان منتشر شده است.

روضه خوانی

مهدی بازرگان

در اینجا قصد نداریم تاریخ واقعة كربلا را از سر بگیریم یا از چگونگی و حكمت این شهادت بحثی به میان آوریم. از نتایج اجتماعی و دینی آن نیز چیزی نمی‌گوئیم. می‌خواهیم این عمل روضه خوانی و عادت تعزیه‌داری را كه میان شیعیان معمول است و با وجود ضعف عقائد و قوت مخالف هنوز علمش بر پا و آوازش رسا است مطالعه كنیم ببینیم آیا طبقة جوان و متمدن مآب كشور كه بنظر تعجب و گاهی تمسخر به آن نگاه كرده این بساط سیاه پوش را ننگی برای جامعه می‌دانند، حق دارند یا راه خطا می پیمایند. پس اجازه دهید قبلاً قدری مقدمه بچینیم:

مردم را وقتی درست نگاه كنید خواهید دید اكثر آنها حتی بداندیشان زشت‌كردار در پس چهره خبیث و طبع حریص دارای حس نیك‌خواهی و سرشت كمال‌پرستی پاكی می باشند. مادامی كه با منافع شخصی درگیرند و به تأمین لوازم زندگانی مشغول آن طبیعت پوشیده است: بد می گویند، كینه می ورزند، حقوق اشخاص را فدای آمال خویش می كنند، و بالاخره چون حیوان درنده فاقد هرگونه احساسات لطیف انسانی می نمایند ولی وقتی تصادفاً منافع شخصی كنار می رود و اتفاق می افتد درباره محیط و كسان دور از خود ابراز حب و بغض كنند، آنجائی كه پای مال و مقام، اسم و علاقه در میان نیست اگر قضاوتی به زبان رانند یا احساسی در قلب نمایند ملاحظه می كنید قضاوتشان ساده و صاف می شود، حاضر به تفكر و تأمل شده در تشخیص خوب و بد كمتر تردید یا خطا می نمایند. باطناً نیز از عمل ناپسند انزجار داشته طبعاً طرفداری از حق می نمایند.

خصوصاً موقعی كه موضوع راجع به گذشته یا طرفین دعوی بازیگران یك افسانه باشد، می بینید اغلب اوقات و بلكه همیشه با شوق و حرارت خاصی طرفدار بیگناه و دشمن ظالم می شوند. این نكته را در سینماها چه درباره خود (كه البته آدم خوبی هستید) و چه درباره سایر تماشاچیان دیده‌اید. در قصه‌ها نیز به آن برخورد كرده‌اید.

پس در هر كس یك طینت پاك وجود دارد كه اصولاً حق جو و حق‌خواه است. روی این زمینه می بیند در كلیه داستانها و رمانها و فیلمها همه‌جا وصف پهلوانان و مدح نیكان است. هیچوقت آخر داستان به كامیابی مرد لئیم یا سعادتمندی زن كریه ختم نمی شود. همیشه تاج پیروزی را به سر صاحب حسن یا صاحب كمال می نهند و آخر حق را به كرسی می نشانند.

ملل حق‌شناس از تاریخ مدد گرفته، برای بزرگان دانش و پیشوایان فداكار مجسمه‌ها برپا می كنند. جشن صد ساله و هزارساله می گیرند و در كتب و مقالات نام آنها را دائماً بخاطر جوانان می آورند. این مجسمه‌ها و پانتئون‌ها و قصرهای تاریخی و موزه‌های اروپا مگر از این لحاظ چه فرقی با معابد قدیم یا امامزادگان و بقاع متبرك ما دارند؟ در هر دو جا نسل امروز به زیارت بزرگان نسل دیروز رفته یك مشت احساسات پاك و عقاید و افكار جاویدانی را كه در تمام اعصار استوار است می بیند احترام می كند، تقدیس می نماید و می پرستد.

همانطور كه برای تقویت عضلات بدن خود را وادار به حركت و ورزش می نمائیم و فكر ما برای تدبیر امور زندگانی محتاج به تعلیم گرفتن یعنی مشاهده و تجربه است، روح انسانی نیز ناگزیر به تحریكات اخلاقی و آشنائی با ارواح بزرگ است تا فداكاریها را بیند، بسنجد و بیاموزد و چون منظور اصلی كیفیت و نفس عمل است نه عامل آن در هر حال سرگذشت بزرگان خواه به صورت افسانه‌های شعری و میتولوژی باشد و خواه به صورت تاریخ جوانمردی به منزلة تمرین درسی دقیق است برای تعلیم بزرگواری.

مگر اساس روضه‌خوانیهای ما غیر از این است؟ به فرض كه بر قضایای كربلا شاخ و برگ‌‌های زیادی بسته باشند یا اصلا چنین واقعه‌ای در عالم رخ نداده یك تراژدی بیش نباشد، بالاخره چیست؟ تجسم یك مشت احساسات و فضائلی است كه به نظر هموطنان ما پسندیده می آید. سرتاسر تظاهرات حقانیت، شجاعت، شهامت، عزت نفس و بردباری است.

اطاعت و یاوری را كه به عالی ترین درجه امكان جمع شده است نمایش می دهد. اصحابی را وصف می كند كه نمونه انضباط بوده، اخلاص را به جان بازی رسانده با و جود یقین كامل به كشته شدن و ناكامی دنیا دست از پیشوای خود برنداشته در میدان شهادت بر هم سبقت می جویند. برای انهدام این قوم قلیل كه عظمت اراده و بلندی آرمان نیروی فوق‌العاده به آنها بخشیده است حریف هزارها مرد جنگی گسیل داشته.

خانواده‌ای را نشان می دهد كه خود مؤسس سلسله بوده، ملت عرب را از حال بردگی و درندگی به فرمانروایی دنیا سوق داده‌اند و حالا به عوض چشیدن میوه ریاست و بهره‌برداری فتوحات دست از عقیده مطلق حق برنداشته با تمام عفت و بزرگی كه برای ایشان فرض می شود خود را تسلیم زنجیر اسارت و تفویض شمشیر اهانت می نمایند. در نهایت سختی دست از شكیبائی و عزت نفس بر نمی دارند.

همانطوری كه برای شخص نامبرده رنج گنج میسر نمی شود، برای اقوام و ملل نیز هیچوقت ناداده شهید بقاء و عظمت حاصل نمی گردد. تمام افكار بزرگ دنیا با جوهر خون در صفحات قلوب بشر نگذشته شده، سقراط‌حكیم اگر به دست خود زهر حكومت را نمی نوشید تعلیماتش شهرة آفاق نمی شد. نشان صلیب كه علامت مشخصه مسیحیت شده، برای آن است كه انتشار مذهب عیسی «ع» را بسته به مصلوبیت او بود؛ گالیله ایتالیایی چون دم از گردش زمین زده حاضر به اقرار جهل نگردید خونش را ریختند. مگر انقلاب كبیر فرانسه و اعلامیه آزادی بشر كم شهید فدائی داد؟

بطور كلی بنای هر ایده بزرگ با استخوان‌های چند قربانی استوار گردیده است، زیرا طبیعت پدر مالدار بخیلی است كه نفایس دانش و حقایق حكمت خزینه خود را آسان و رایگان به اولاد خویش نمی دهد. بالای گنج بیكران نشسته خوش دارد كودكانش بسمت او بدوند. دست دراز كنند. شادی و شیرین‌زبانی ها كنند. بالاخره محروم برگردند. رنج و محنت برند تا گوشة از روزنه ذخائر را بنمایاند. دست از مال و جان برداشته دل و دین در راهش ببازند تا در كنار پذیرد. و تا جان شیرین در كف ننهند بكف دیگر گوهری نستانند.
این شهادت عالی ترین درجه مردانگی است و گرانبهاترین تحفه زندگان حق است كه نام شهید را با تجلیل بریم و روح ما به پرواز در آید. آیا باید خرده گرفت بر كسی كه استراحت نفس را كنار گذارده به استقبال مجلسی می رود كه در آنجا صحبت صفات عالی وصف افكار پاك شهیدان به میان باشد و خود را خدمتگذار سالكان راه حقیقت بخواند.

به فرض كه چنین اشخاص با چنین كیفیات سابقه تاریخی نداشته باشد آیا نظایر چنین احساسات هم در دنیا وجود نداشته؟ بفرض محبت رفتگان آن هم رفتگانی بقول شما مجعول یا بیگانه ناروا باشد و سرگذشت آنها آمیخته با هزاران پیرایه، آیا عشق به كمال و شنیدن كمالات قابل ملامت است؟

چه ضرر دارد سالی چند روز در برنامه اشتغالات فكری انسان مختصر انصراف حاصل شده از تعاقب مطامع مادی به سوی مدارج خالص‌تری موقتاً انحراف نماید. قدم در علمی غیر از علم خود پرستی و محیطی بالاتر از خواب و خوارك گذارد. اگر اهل شهامت است نمونه‌‌های بالاتر از خود ببیند. اگر گرفتار محنت است بداند كه تألمات شدیدتر هم قابل تحمل است. اگر در دستگاه حكومت عامل ستمكاری است شاید پند گیرد و شرم كند.

خوب حالا كسی كه در چنین مجلسی نشست و در مقابل آثار بزرگ روح انسانی حیران گردیده، چند لحظه خویشتن را فراموش كرد و آتش عشقش در اثر دمیدن هوای دوست (همان دوست باطنی طبیعی كه در نهاد تمام افراد بشر است و قبلا اشاره نمودیم) شعله‌ور گشت قلبش بطپیدن درآمد و چشمش نیمی در اثر حسرت نیمی در اثر شوق اشك باریدن گرفت، انسان جاهل موهوم پرستی است؟
و چون نیك به ایام عمر و اطوار جهان نگریسته گذشته و حال را پر از ناملایمات و غرق در جهل و فساد دید و یقین كرد كه تنها راه علاج دردهای شخصی و جامعه پیدایش، همان افكار حكومت، همان خصال است؛ فكرش بخطا رفته؟

البته وقتی حس كند چنین علم‌داران عدل و مظاهر علم را (حقیقی یا خیالی) لشكریان دیو سیرت یكی بعد از دیگری با قساوت تمام پاره پاره می ‌نمایند، دلش به درد می آید و جانش می سوزد خصوصاً اگر بیاد نظایر ستم و ناحقی كه به چشم دیده و به تن چشیده است بیفتد بنابراین اگر بشر باشد می گرید و می ‌نالد.

دکتر کاظم سامی، نماینده‌ای از نسل روشنفکران مسلمان و مظلوم ایران

آقای دكتر قهاری، همفكر و دوست مرحوم دكتر سامی، وقتی به بنده اطلاع دادند كه یاران قصد انتشار یادنامه‌ای از ایشان دارند و تكلیف مقاله‌ای كردند، به یاد صحبتی افتادم كه چند ماه قبل از فاجعه‌ی دلخراش، در هال ورودی مجتمع مسكونی مشترك با هم داشتیم.

البته بعد از ۳۰ سال آشنایی، دوستی، همفكری، همدردی، همرزمی، همسایگی و همكاری، خاطراتم از دكتر سامی زیاد است؛ از انجمن اسلامی دانشجویان و پزشكان گرفته تا زندان شاه و دولت موقت و پس از آن دوران اختناق … ولی آخرین آنها را انتخاب كردم كه ضمناً نشانه‌ای از تحول فكری و نقش نسل جوانان مبارز ایران بعد از جنگ جهانی دوم می‌باشد.
دكتر سامی هیچ زمان عضو نهضت آزادی نبود ولی هم در جلسات عمومی ما می‌آمد- و كتكش را می‌خورد- و قبول تدریس در كلاس‌های نهضت را می‌كرد و هم نشریات‌مان را می‌گرفت و می‌خواند و در جاما پخش و بحث می‌كرد. در آن روز نشریه‌ای را كه از جعبه‌ی مراسلات آپارتمان ۵۲ خود برداشته بود كه از طرف نهضت به دنبال «ولایت مطلقه فقیه»، در دفاع از آرمان‌های انقلاب و مبانی بنیادی اسلام نوشته شده بود، گفت وقتی ما جزو دانشجویان مسلمان بودیم كتاب‌های شما را می‌خواندیم تا ایمان‌مان محكم شود و ضمن خواندن آنها وارد در مبارزات اجتماعی و سیاسی می‌شدیم. حالا که از برکت انقلاب و حکومت روحانیون مردم زیادی از مسلمانی استعفا داده‌اند کتاب‌ها و نشریات نهضت را، چون یگانه مبارز محکم است، می‌گیرند و می‌خوانند، و ضمن آن کسب ایمان کرده و کمی به مسلمانی برمی‌گردند…

این یك واقعیتی است كه بعد از قضایای شهریور ۱۳۲۰ و فعالیت‌های گسترده‌ی حزب تازه راه افتاده و كمونیستی توده، و میدان باز و مساعدی كه بهایی‌ها از اواخر دوران رضاشاه در مدارس و دانشگاه به دست آورده بودند، حركتی در میان «بچه مسلمان‌ها» در تهران و شهرستان‌ها و به‌طوركلی در میان متدینین متجدد و تحصیل‌كرده‌ی دانشگاه و ادارات و بازار پیدا شده بود. كسانی كه هم درد دین و وطن داشته، نمی‌خواستند این دو سرمایه یا میراث عزیزشان از بین برود و هم با خاطرات تلخ زورگویی استبداد پهلوی، خواهان آزادی و حیثیت انسانی خود شده بودند. ضمن اینكه از خرافات و تشریفات و انحراف‌های وارد شده در دین انزجار داشته و روحانیتِ زمان، در مجموع خود، نمی‌توانست جواب‌گوی اشكالات و ایرادها یا انتقادات دینی و اجتماعی‌شان باشد.
بعد از قضایای شهریور ۱۳۲۰ و پیدایش مختصر جو آزادی در جامعه استبداد زده ایران بود كه اگر بی‌دینان و بی‌وطنان فرصت و جولان یافتند، در مقابل آنها احزاب ملی درست شد كه دنباله‌اش به ملی شدن نفت به رهبری مصدق و پشتیبانی ابتدایی كاشانی كشید و نهضت‌ها و جبهه‌ها و جنبش‌ها به‌وجود آمد. همچنین محافل مذهبی روشنفكر و متعهد (مانند مسجد هدایت تهران و كانون نشر حقایق اسلامی مشهد) و انجمن‌های اسلامی و تبلیغاتی متعدد در میان دانشجویان دانشگاه‌ها و فارغ‌التحصیل شدگانِ مهندس و پزشك و معلم، در تهران و شهرستان‌ها تا اروپا و آمریكا به‌راه افتاد. ضمن اینكه یك سلسله كانون‌ها و جمعیت‌های فرهنگی و امدادی و غیره، با رنگ ملی و اسلامی در گوشه و كناركشور پدید آمد؛ خصوصاً در اصفهان و مشهد، احزاب وگروه‌های به‌اصطلاح مذهبی- ملی نیز پا به‌پا یا به‌دنبال همین انجمن‌ها و كانون‌ها به وجود آمدند.
اگر راست‌اش را خواسته باشید مؤسسات مترقی قم و نهضت‌های معترضانه‌ی روحانیت و طلاب نیز كه دنباله‌اش به رهبری انقلاب اسلامی ایران كشید، به میزان محسوسی الهام یافته و مدیون نسل مسلمان و روشنفكر اخیر ایران می‌باشند. ضمن آنكه افكار و القائات چپ‌گرانه و ماهرانه‌ی وارداتی شهریور ۱۳۲۰ بی‌دخالت و بی‌تأثیر در نشو و نمای آنها نبوده است. روحانیت تشیع همان‌طور‌كه خود توجه دارند و مرحوم شهید مطهری صریحاً گفته است‌كه عوام‌زده و مقلدِ مقلدین می‌باشند برای بقا و مقام خود راهی جز عنایت به جو و افكار عمومی و به رنگ محیط و نسل مسلمان و روشنفكر در آمدن نمی‌دیدند؛ نسل جوانی كه خواهان تجدد و تحرك است و آزاد شدن از اسارت و استبداد (و به قول مرحوم دكتر شریعتی استحمار) .

*

بعد از كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مردم متدین ایران كه همواره علاقه‌مند به حفظ و اعتلای دین و وطن‌شان بودند و دركلیه‌ی جمعیت‌های آزادی‌خواهانه و ضد استیلای خارجی و استبداد، چه در انقلاب مشروطیت و چه در ملی‌شدن نفت، مشاركت مخلصانه‌ی مؤثر داشتند؛ در صدد برآمدند از این پس بی‌نام و نشان عمل نكنند و بی‌اثر و حساب نمانند، بلكه سر و سامان و هویت به جمع خود و به مرام و اهداف و آینده‌شان بدهند.
مسلمانان مترقی می‌خواستند به‌طور صریح سایق مذهبی یا اسلام اصیل را كه وظیفه‌ی هر مؤمن را خدمت به خلق و برادری با مؤمنین یا فعالیت اجتماعی دانسته است و دوستی و دفاع از وطن را جزیی از ایمان می‌شمارد، در سرلوحه‌ی مرام و برنامه‌های سیاسی خود قرار دهند. به این نكته نیز توجه شده بود كه در همه جای دنیا- محسوساً در مشرق‌زمین و مخصوصاً در ایران- عامل دین یا عقیده و ایدئولوژی، اعم از حق یا باطل، چه بعد از اسلام و چه قبل از آن، قوی‌ترین محرك ذاتی و اجتماعی مردم بوده است‌كه نشانه‌ی نوین آن شور و شوریدگی یا انتقام و انقلاب‌هایی است كه مرام یا مذهب ماركسیسم در قرن بیستم به وجود آورده و در غرب و شرق دنیا- خصوصاً در افكار و روحیه‌ی جوانان- همچون غده‌های سرطانی رخنه كرده است.
بودند كسانی از متدینین و نیمه متدینین كه تنها به حكم خداپرستی و اسلام و به عنوان وظیفه‌ی دینی رو به فعالیت‌های اجتماعی و مبارزات سیاسی آوردند و بعضی نیز به خاطر مبارزه علیه استعمار یا استیلای بیگانگان رو به اسلام و ایمان آوردند. در حقیقت خدا و دین را كه عامل محرك بسیار قوی دیده بودند وسیله و فرع بر مبارزه و سیاست گرفتند و به خاطر مبارزه برای اهداف دنیایی رو به دین آوردند.
خلاصه آنكه دو عنصر اسلامیت و ایرانیت یا دو دسته طرفداران دین و وطن، پیوسته در كشورمان و میان ملت‌مان حضور داشته، در حراست و عظمت و اعتلای هر دوی آنها همكاری كرده‌اند، گاهی توأماً و گاهی به صورت متمایز و مجزّا.
البته همه كس این مطلب را قبول ندارد؛ درهر دو دسته بعضی روی نادانی یا تعصب‌های مثبت و منفی، آنچه را كه شده است و آنچه می‌شود، از آن خود یا صنف خود می‌دانند. رهبر فقید انقلاب در یك اعلامیه قبل از پیروزی و در ادبیات و تبلیغات تداوم انقلاب همه جا- صریحاً یا تلویحاً- آغاز مبارزات و انقلاب را در ۱۵ خرداد ۱۳۴۰ دانسته و رهبری آن را اختصاصی روحانیت شمرده بودند. از سوی دیگر بسیاری از پیروان كمونیسم، ایدئولوژی‌‌های معنوی و مذهبی و هر گونه مبارزه غیر دیالكتیك مادّی را حركات ارتجاعی سرمایه‌داری یا افكار خیال‌بافانه دانسته، وزنی برای اینها قایل نیستند. بعضی از روشنفکران طرفدار افکار غربی نیز اسلام و عمل مسلمانان و نقشی را كه روحانیون ایران داشته‌اند نفی كرده، وارد شدن مذهب را در مبارزات و در سیاست زیان‌بخش می‌شمارند.

در هر حال و با برگشت به خاطره‌ی دكتر سامی، جمع شدن دو عنصر اسلامی و ایرانیت در عصر جدید ایران و هكاری دو آرمان دین و وطن به صورت یك‌جا در افراد متعلق به نسل جوان ما اگر چه ممكن است تازگی داشته باشد ولی وجود و حضور هر دو آرمان و هر دو طرز تفكر، به‌صورت مجزّا در افراد و صنوف مختلف، سابقه‌ی بس طولانيِ دو سه قرنی دارد. هر دو عنصر یا هر دو دسته، هم علیه تهاجم نظامی و تسلط سیاسی اروپاییان- و سپس آمریكاییان- به آب و خاك و دین‌مان یا به استقلال و اقتصاد و فرهنگمان جنگیده‌اند و هم از تمدن پیشرفته‌تر و تفوق‌های فكری و علمی و صنعتی آنان رنج برده، به تكان و تلاش افتاده‌اند. ضمن اینكه چنین حالات و حركات، اختصاصی ایران ما نبوده و در كلیه‌ی كشورها و ملت‌های مشرق زمین، اعم از خاورمیانه‌ی مسلمان و خاور دورِ هند، چین و ژاپن به گونه‌ای بروز و ظهور داشته و نقش اساسی در بیداری و تحول همه‌ی این ملت‌ها و در سیاست و صحنه‌های جهانی ایفا كرده است.

با توجه به چنین اهمیت موضوع و وسعت آن- كه زندگی و تفكر دكتر كاظم سامی از موارد برجسته‌ی آن می‌باشد- جا دارد یك نظر فراتر و فراگیرتر، ولو به‌طور اجمال و فهرست‌وار، به دو قرن همكاری دین و وطن یا مقابله و مبارزاتی كه دیانت و سیاست ایرانیان و ایران با پدیده‌ی معاصر تهاجم و تمدن غرب داشته‌اند بیاندازیم.
مشرق زمین مسلمان وقتی با تمدن جوان و با طمع‌ورزی‌های فراوان اروپاییان رو به رو گشت، مدت‌های مدید در زیر پرده‌های فساد و ظلم و جهل به خواب عمیقی فرو رفته، از ترقی و تحرك و از زندگی انسانی استعفا داده بود. علاوه بر آن، و در آسیب‌پذیرترین دوران از عمر خود قرار داشت. تهاجم نظامی، سیاسی و فرهنگی اروپا از یك طرف، همه چیز ما (اعم از وطن و دین‌مان) را تهدید به مرگ می‌كرد- یا چنین احساس می‌شد- و از طرف دیگر، تفوق‌های آنها به لحاظ تمدن و تمتع از زندگی و در علوم و صنایع و امور اجتماعی، هر مسلمان با غیرت و هر انسان با اساس و شخصیت را به اشك و حسرت و به رنج و حركت در می‌آورد. به این ترتیب، بنا به ضرب المثل معروف «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد» تهاجم و تفوق اروپا- و سپس آمریكا- اگر چه توأم با خسارات و صدمات و خیانت و ننگ‌های مصیب‌بار بوده، سبب دشمنی‌ها و كینه‌ها شده است ولی ملت‌های مشرق زمین را بیدار كرد. آنان را هم به فكر استقلال و و رهایی یا آزادی و نیرومندی‌شان انداخت و هم زندگی بهتر و تمدن و ترقی یا خروج از نادانی و ناتوانی و عقب افتادگی را به خاطرشان آورد. مصایب و مسایلی را پیش چشم‌شان آورده، حیرت و حسرت و حركت و حیات‌شان داد و بعضی از آنان را به بازگشت به خود و به خدا كشاند. در حقیقت تاریخ دو سه قرن معاصر مسلمانان و مردم مشرق‌زمین چیزی جز چهره‌ها و واكنش‌ها یا تكان و تلاش‌های ناشی شده از ضربه‌ی غرب، برای خنثی ساختن و جبران آن و احیاناً پیشی گرفتن از آنان نیست.
تهاجم غرب این تفاوت بزرگ را با هجوم‌های امثال مغول و تاتار و یا توران و تیمور داشت كه آنها به قصد تصرف سرزمین‌ها و غارت ثروت‌های ما می‌آمدند و چیزی نمی‌گذشت كه تسلیم تمدن برتر و تفوق‌های فرهنگی و معنوی ما می‌شدند، در حالی كه اروپاییان غیر از زور و نیرنگی كه حامل آن بودند و تسلط نظامی و نفوذ سیاسی كه بر ما تحمیل می‌نمودند، ارزش‌های اضافی را هم به دوش یا به دست داشتند كه خود ما خواهان و خریدار آن می‌شدیم. اگر تقلیدهای سطحی كودكانه صورت گرفته است یا اقتباس و اكتساب‌های اصوليِ زاینده نموده‌ایم، هر دوی آنها ناشی از ضعف یا از قوت خودمان بوده است نه تحمیل خارجیان. تفاوت دیگر آنكه برخلاف تهاجم و تفوق‌های آسیایی و محلی كه تندتر و با خون و خرابی بیشتر ولی كوتاه و گذرا بوده است، تهاجم و تفوق و غرب، پدیده و ضربه‌ای است كه هنوز ادامه و توسعه دارد و واكنش‌ها و بازكنش‌ها كاراتر و سنجیده‌تر را ایجاب می‌نماید. به‌طوری‌كه چاره‌ای جز بررسی و عبرت‌گیری از گذشته و وحدت و فعالیت و فداكاری خیلی قوی‌تر برای آینده نداریم.
درباره‌ی جریان‌های گذشته و حركات و مبارزاتی كه از نهضت تنباكو تا انقلاب اسلامی اخیر، با مشاركت فكرها و قشرهای مختلف، انجام شده است و نتایج مثبت و منفی آموزنده داشته، خیلی صحبت كرده‌اند و همگان اطلاع دارند، ولی این بحث‌ها بیشتر به صورت حماسی و احساساتی بوده، كمتر به تحلیل و تعلیل‌های تاریخی و تطبیقی و تطبیقی پرداخته‌اند، و كمتر با دید تحقیقی نقش دو عنصر دین و وطن، یا همكاری شیفتگان و مدعیان آن دو، مورد مطالعه‌ی بی‌طرفانه قرار گرفته است.
اینك با اجازه‌ی دوستان مرحوم سامی و خوانندگان یادنامه مرور اجمالی به صحنه‌های دو قرن همكاری دو عنصر دین و وطن ملت ایران در مبارزه با ضربه یا پدیده‌ی تهاجم و تمدن غرب می‌نماییم.
صحنه‌هایی از همكاری دین و وطن در برابر پدیده‌ی غرب
یکم؛ اولین پرده‌ی صحنه‌ی این نمایشنامه‌ی تمام نشدنی را روس‌ها در سال ۱۱۳۵ هجری قمری (۱۷۲۲ میلادی) بالا زدند. همسایه‌ی شمالی ما با فرهنگ و تمدن كمتر از كشورهای غرب اروپا ولی با خشونت و اشتهای بلعیدن بیشتر، بنا به دستور و نقشه‌های توسعه‌طلبانه‌ی پطركبیر و به دنبال استمدادهای مالی و نظامی كه شاه سلطان حسین صفوی در برابر حمله‌ی افغان‌ها از آنها كرده بود، خود را در حاجی طرخان مستقر ساخته، بر دو استان قفقاز تسلط یافت و سواحل جنوبی بحر خزر- از رشت تا تمام مازندران و استرآباد (گرگان)- را تصرف كرد. اما خوشبختانه هنوز این تسلط و تصرف یا تفوق روس‌ها به درجه‌ای نرسیده بود كه نادرشاه افشار با اراده‌ی قوی و زور بازو و شمشمیر نتواند آنها را، همچون عثمانی‌ها، به سر جای خود برگردانده و مغلوب‌شان كند.
پرده‌ی اول نمایشنامه كه با شكست آغاز گردیده بود با پیروزی دولت ایران پایان یافت.

*

دوم؛ فتحلیشاه قاجار در برابر سلاح و سیاست و سازماندهی پیشرفته‌تر روس‌ها، و در اثر سستی و خسیسی و خوش‌گذرانی‌ها، و با وجود كاردانی و شجاعت و پشتكار پسر و ولیعهد خود، عباس میرزا، ناچار شد تن به سخت‌ترین شكست داده، در سال ۱۲۴۳ ه‍ .ق. (۱۸۲۷ میلادی) معاهده‌ی ننگین تركمانچای را با میانجی‌گری انگلستان امضا كند. تمام ایالت آباد و زرخیز قفقاز تا شمال رودخانه ارس خاضعانه و برای همیشه تقدیم روسیه گردید . از جمله شهرها و نواحی ایروان و نخجوان كه شاهد دفاع و دلاوری‌های چند ساله‌ی اهالی و سربازان دولتی و شكست‌های مكرر قوای روس بودند. حتی كشتیرانی دریای خزر به روس‌ها واگذار گردید و غرامتی در حدود سه میلیون و پانصد هزار لیره انگلیس بر ایران تحمیل گشت. علاوه بر آن، این معاهده نمونه و مأخذی برای قراردادها و روابط سایر دولت‌های اروپایی با ایران گردید…
*
سوم؛ اگر بازیگر صحنه‌های قبليِ نمایشنامه صرفاً عنصر وطن بود و چیزی جز طمع، و تهاجم روس‌ها از یك سو، و دفاع ایرانیان از استقلال خودشان از سوی دیگر وجود نداشت، در این صحنه‌ی مقابله و مقاتله‌ی فتحعلیشاه با روس‌ها، برای اولین بار شاهد ورود عنصر دین می‌شویم.
اولاً در حوادث سال ۱۲۴۱ ه‍ .ق (۱۸۲۶ م) كه روس‌ها برخلاف عهدنامه گلستان قریه گوگجه در ناحیه‌ی ایروان را اشغال‌كرده بودند و عباس میرزا با تشویق مأمورین سیاسی انگلستان متعرض و مصمم به جنگ با آنها شده بود، «پس از ورود شاهزاده منچیكوف ، سید هاشم مجتهد برای تحریك احساسات مذهبی مردم پایتخت… وارد تهران شد تا فتحعلی‌شاه را به جنگ وادار كند… مكاتبات و تقاضاهای زیادی از طرف ساكنین نواحی سرحدی و پیشوایان مذهبی دولت ایران رسیده بود كه… برای رفع اهانت‌هایی كه از طرف دولت روسیه به دین اسلام وارد آمده بود اقداماتی به عمل آورد… ملت و ورحانیون و اغلب زمامداران تقاضای اعلام جنگ بر ضد دولت روسیه داشتند… آقا سیدمحمد مجتهد به همراهی یك صد تن از روحانیون وارد سلطانیه شد . دسته‌ی دیگری از اهالی به سرپرستی ملا احمد نراقی نزد فتحعلی‌شاه آمدند و به تظاهرات پرداختند.»
ثانیاً آقای دیگری به نام میرزا مسیح مجتهد در رأس عده‌ای از علما و اهالی تهران كه خشمگین از معاهده‌ی ننگین تركمانچای بوده و احساسات مذهبی‌شان از نخوت و رفتارهای بسیار ناشایست گریبایدوف (Gribaydoff) سفیر اعزامی روسیه، و همراهانش جریحه‌دار شده بود، پس از اجتماع در مسجد، به سفارت روس حمله كردند و سفیر و ۳۷ نفر از همراهان وی را به قتل رساندند ! …
‌ *
چهارم؛ شكست رسوا از روس‌ها و معاهده جبران ناپذیر تركمانچای، اگر بسیار تلخ و جام زهر بود ولی وسیله‌ی بیداری و درسی برای دولتیان ایران شد. دانستند كه با پدیده‌ی دامنه‌دارتر و بس خطرناك‌تر از جنگ‌های سرحدی و ایلیاتی قدیم سر و كار داشته، باید فكر و چاره‌ی دیگری بكنند! می‌بایستی قبل از هر چیز آنها را شناخت و اسرار قدرت و موفقیت‌شان را آموخت.
در این رابطه فریگان (Friggang)، مستشار دربار سن پطرزبورگ كه برای مذاكرات صلح به تبریز آمده بود، راجع به عباس میرزا از جمله نوشته است:
«دارای احساسات نجیب و افكار بلند بود و حریص برای یاد گرفتن تمام عواملی كه باعث سیر سریع ترقیات در اروپا شده است.»

از اقداماتی كه عباس میرزا نمود، ایجاد كارخانه ذوب آهن برای ریخته‌گری توپ بود و اعزام پنج نفر محصل به انگلستان برای فرا گرفتن فنون مهندسی و پزشكی و علوم جدید؛ میرزا صالح شیرازی یكی از آنهاست كه اولین چاپخانه و اولین روزنامه را در تبریز تأسیس نمود.

همچنین است درك و دریافت میرزا بزرگ قائم مقام الملك از اوضاع ایران و پسرش میرزا ابوالقاسم قائم مقام كه در واقع صدراعظم‌های عباس میرزای ولیعهد و فرزند او محمدشاه بودند، و میرزا تقی‌خان امیركبیر كه در دستگاه آنها از پسر آشپزی به امیرنظامی رسیده بود، و هر سه نفر از رجال خدمت‌گزار بزرگ ایران محسوب می‌شوند؛ خدمت‌گزاران دردمند و روش‌بینی كه هم از داخل دولت و دربار و از كرسی صدارت و سیاست نظاره‌گر مطامع و مزایای ابرقدرت‌های زمان بودند و هم مفاسد و معایب یا نارسایی‌های ملك و ملت را لمس می‌كردند. طبیعی است كه آمال و افكار و اقدامات‌شان بر محور استقلال ایران و قدرت نظامی و نجات كشور دور بزند و نخستین هدف‌شان اصلاح دولت و دربار باشد.

اصلاحات و خدمات سه ساله‌ی امیركبیر را همه می‌دانند؛ از ناصرالدین شاه و شاهزادگان و درباریان شروع كرده، جلوی بی‌سروسامانی‌ها و بیكارگی‌ها و ولخرجی‌ها را گرفت؛ به تقوای سیاسی و تمركز قدرت پرداخت؛ سفرای خارجی را تحت كنترل در آورد؛ صنعتگران داخل و خودكفایی را تشویق كرد، و برجسته‌ترین كارهای او تأسیس دارالفنون (Ecol Polytechnique) و استخدام معلمین اتریشی و فرانسوی برای تدریس مهندسی و پزشكی و علوم نظامی و تعلیم فرهنگ نوین بود؛ و تمام این كارهای انقلابی باعث قتل او شد. حتی برای فاش كردن دسایس و دخالت‌های روس و انگلیس به سفیر ایران در اسلامبول دستور داده بود كه از طریق همتای آمریكایی خود از واشنگتن بخواهد كه با برقراری روابط سیاسی با ایران و مرام انسان‌دوستانه و صلح‌جویانه‌ای كه دارند مراقبت و حمایتی از ایران در برابر آنها اعمال نمایند…

‌ *
پنجم؛ از تصادف روزگار و از بخت خوب ایران كه مانع از مستعمره شدن ما گردید، رقابتی بود كه از ابتدا میان روس و انگلیس بر سر ایران به وجود آمده و ادامه یافته است؛ رقابتی كه از طریق موازنه منفی و شعار نه شرقی و نه غربی، درس سیاست و امنیت برای زمامداران ورزیده و شرافتمندمان گردید. خوشبختانه پدیده‌ی تهاجم و تمدن غربِ خالی از وحدت و برنامه‌ی مشترک بوده، در روابط فی‌مابینِ خود آن‌ها نیز تهاجم و قصد تسلط وجود داشت، به‌طوری‌كه ما می‌توانستیم از تصادف‌ها و رقابت‌ها به سود خود استفاده نماییم.
طمع‌ورزی و تجاوز روس‌ها به ایران، برطبق وصیت‌نامه‌ی پطركبیر، اولاً برای توسعه‌ی خاك خودشان و تصرف ایالات پرنعمت اطراف دریای مازندران بود؛ ثانیاً نظری كه همه‌ی اروپایی‌ها به هندوستان داشته و ایران را سر راست‌ترین راه برای رساندن خود به آنجا و در آوردن از جنگ انگلیسی‌ها می‌دیدند. به این ترتیب سیاست كلی و خط مشی چندین قرنی استعمار انگلیس درباره‌ی ایران ترسیم گردید: مراقبت زیركانه و ممانعت همه جانبه از راه‌یابی و دست‌یابی روس‌ها به هندوستان، از طریق حضور و نفوذ در ایران؛ ضمن استفاده‌های هر چه بیشتر تجاری و نظامی و سیاسی برای حفظ تعادل فی مابین. جالب توجه است كه امور مربوط به ایران زیر نظر و دستور نایب السلطنه هند اداره می‌شد. نتیجتاً ایران در سیاست عمومی انگلستان فرع بر هندوستان بود و حالت حاشیه‌ای داشت. مصالح آنها اقتضا می‌كرد كه در برابر طمع و تجاوز روس‌ها برای نزدیك شدن به هندوستان و آب‌های گرم خلیج فارس، مدافع و یا لااقل موافق با استقلال ایران و نیمه قدرتی برای ما باشند.
‌ *
ششم؛ پرده‌ی بعدی نمایشنامه‌ی دو قرن همكاری دین و وطن را قهرمانانی بالا زدند كه از دولتیان یا معاصرین ناصرالدین شاه بوده، برای كارداری و سفارت و مأموریت یا برای كنجكاوی و سیاحت به خارج رفته یا مقیم خارج بوده‌اند، مانند مجدالملك سینكی، یوسف‌خان مستشارالدوله، آخوندزاده، میرزا حسین‌خان سپه‌سالار، حاجی سیاح، طالب‌اوف، و از جهاتی میرزا ملكم‌خان ناظم‌الدوله. اینها كه وجه مشترك‌شان درد ایران بود، علت عقب افتادگی و چاره‌ی كار ما را به طور طبیعی و منطقی در وجود خودمان جست‌وجو می‌كردند. هنوز این فكر باطل رسوخ و پذیرش نیافته بود كه هر چه بدی و كجی و كاستی در ما هست از توطئه و تحریك خارجیان بوده، و خود ما در باره گرفتاری‌ها و دردها نه عیب و تقصیری داریم و نه تأثیری؛ كاری از دست‌مان برنمی‌آید و كاری هم نباید بكنیم!
اصلاح‌گران فوق با حضور در كشورهای عثمانی، روسیه، آلمان، انگلیس یا فرانسه و مشاهده‌ی نزدیكِ ویژگی‌های زندگی و فرهنگی یا روابط اجتماعی و اداری آنان، دیدگاهی بالاتر و فراخ‌تر از دولتیان مسئول و مقیم در ایران اتخاذ كردند. در گفت‌وگوها و گزارش‌های كتبی و در خاطرات و سفرنامه‌ها به تحلیل اروپا و اروپاییان و تعلیل تسلط و تفوق آنان پرداخته، نظریات اصلاحی و پیشنهادهایی ارمغان می‌آوردند و دست به اقداماتی در حوزه‌ی اشتغال و امكانات‌شان می‌زدند. در‌حالی‌كه آخوندزاده‌ی ایران‌دوست اصلاح‌گر، لائیك مشرب و شاید ضددین بود، كسان دیگری مانند مجدالملك و مستشارالدوله علاوه بر وطن، درد دین نیز داشته، به اثبات اصالت و حقانیت اصول و احكام اجتماعی اسلام و انطباق ارزش‌های مسلم و بعضی از قوانین حكومتی اروپا با موازین اسلام می‌پرداختند؛ لازم می‌دیدند كه از یك طرف در برابر خودباختگان تمدن و تمتع مغرب‌زمین كه مسلمانی را عامل عقب‌افتادگی مشرق‌زمین می‌دانستند، به دفاع از اسلام و فرهنگ فراموش شده‌ی خودمان بپردازند و از طرف دیگر اشكالات قشری‌های مقدس را كه فرنگی‌ها را كافر حربی دانسته و آشنایی با زبان و زندگی آنان و استفاده و اقتباس از اختراعات و اكتشافاتشان را گناه می‌شمردند، و سد راه تجدد و تحرك بودند، بر مبنای قرآن و سنت رد نمایند.
مجدالملك سینكی‌كتاب «كشف الغرایب» را نوشته، انتقاد از نظام حكومتی استبدادی‌
كرد. مستشارالدوله تبریزی كلیه‌ی اشكالات و اصلاحات را در «یك كلمه» یعنی «قانون» خلاصه كرده، آن را عنوان كتاب خود قرار داد. میرزا حسین‌خان سپه‌سالار كه بعداً صدراعظم شد، ارمغان آورنده‌ی طرح سازمان دولتی و تشكیل‌دهنده‌ی اولین هیأت وزیران به نام «كابینه دربار اعظم» شد و «مجلس مودت» را كه تصویری از پارلمان است به ناصرالدین‌شاه پیشنهاد كرد. حاجی سیاح كه همه‌ی اروپا را سیر كرده و به هندوستان و چین و ژاپن هم رفته بود، در كتاب خاطرات خود جامع‌ترین آگاهی كلی را از دنیای متمدن آن روز به هموطنان داده، مشروطیت سلطنتی را پیشنهاد می‌دهد و مخالف سرسخت ناصرالدین شاه بود.
میرزا عبدالرحیم طالب‌اوف، بازرگان ایرانی مقیم قفقاز از وطن‌دوستان مسلمان نیز نظریات خود را در یك نامه مفصل یا یادداشت «درباره‌ی حكومت مطلق استبدادی» برای اتابك می‌نویسد (۵ سال بعد از قتل ناصرالدین شاه).
‌ *
هفتم؛ درخشان‌ترین چهره‌ی بیدارگری در مبارزات دینی و سیاسی دو قرن اخیر مشرق‌زمین در برابر پدیده‌ی غرب، و پر نقش‌ترین قهرمان، این نمایشنامه، سید جمال الدین اسدآبادی معروف به افغانی می‌باشد. افغانی یا اسدآبادی، به حق معلم و مظهر كامل همكاری دین و وطن، در برابر تفوق غرب به شمار می‌ورد. در كسوت و شهرت و شغل، یك روحانی تمام عیار بود؛ بدون آنكه معتقد به حاكمیت و كفایت آخوند و مغرور به بی‌نیازی از دانش و ارزش‌های خارج باشد. در طرز تفكر، در تحرك و تجدد و در كاردانی و كارسازی نیز سرآمد روشنفكران متجدد انقلابی و یك سیاستمدار كاركشته محسوب می‌شود. نظریات و نوآوری‌های او در هر دو زمینه‌ی اسلام و نجات ملت‌های مسلمان، پردامنه‌ترین آثار را به وجود آورده است. از نظر دینی شاگردان یا پیروانی چون شیخ محمد عبده، اقبال لاهوری، رشید رضا و كواكبی لبنایی را پرورانده است. از نظر سیاسی یا ملی نیز اولاً نجات و شوكت و ترقی همه‌ی ممالك مسلمان را جست‌وجو می‌كرده، تأكیدكننده‌ی یكپارچگی و همكاری آنان در برابر استمعار زمان بوده است. ثانیاً اقتباس و آشنایی با تمدن و با فرهنگ و فنون غرب را ضروری و خالی از عیب و گناه دانسته، جهل و فساد و استبداد را عوامل اسارت و ذلت می‌شمرده است. در ایران خودمان، قیام تنباكو و قتل ناصرالدین‌شاه- كه دو عامل تعیین كننده در انقلاب مشروطیت بودند- از آثار او می‌باشد.

آقای دكتر عبدالهادی حائری مؤلف كتاب «تشیع و مشروطیت» به سیدجمال عنوان «طراح سازش مذهبیان و غرب‌گرایان» داده است و اعتمادالسلطنه وزیر انطباعات ناصرالدین شاه در روزنامه رسمی «اطلاع» او را «جهان دیده‌ای متمدن و عالمی متدین» معرفی می‌نماید. سید‌جمال‌الدین دقایق و دستورهایی را توجه و توصیه كرده است كه هنوز هم اهمیت و ضرورت دارد. در یك خطابه‌ی منبری كه طرز تفكر و تصویه‌هایش را نشان می‌دهد از جمله چنین گفته است :

«… ای ایرانیان، ای برادران و هموطنان عزیز… دیگر خواب بس است… بنگرید كه جهان چگونه متمدن گشته است؛ همه‌ی وحشیان آفریقا و سیاهان زنگبار به سوی تمدن، علم، كار و ثروت پیش می‌روند… در سراسر ایران یك كارخانه متعلق به خود نداریم… در تمام ایران تنها یك فرسخ راه‌‌آهن داریم كه حتی آن هم در دست روس‌هاست… همه‌ی اینها به علت استبداد و فقدان عدالت و قانون است. حتی علمای شما هم در اشتباهند… همچنین است رفتار فرمانروایان شما كه با ظلم و قدرت مافوق تصور، شما را از مایملك و آزادی و حقوق حقه محروم می‌سازند و با همه‌ی اینها بیگانگان همراهند… در تمام ایران تنها آخوندها و مقامات دولتی و درباریان ثروتمندند و بقیه‌ی مردم زندگی را به فلاكت می‌گذرانند… وظیفه‌ی شما این است كه بیدار شوید و به خود قوت دهید و خود را پرورش دهید تا… نیرومند گردید، قابل احترام و دانا شوید تا سپاه و توپ و تفنگ داشته باشید. تجارت خود را توسعه دهید، راه‌آهن داشته باشید… كارخانجات را خود داشته باشید و از بیگانگان بی‌نیاز گردید. لیكن همه‌ی اینها را تنها به یك شرط می‌توانید به دست آورید و آن هم دانش است… در سراسر مملكت مدارس افتتاح كنید… در پی آموزگارانی شرافتمند و با معلومات كه حرص حاه و مقام نداشته باشند. مثلاً از آمریكا یا یك كشور دیگر بفرستید تا فرزندان شما چهارنعل به سوی علم و دانش بتازند. وقتی علم آموختند تسلیم موضعی كه پدران‌شان در آن بودند نخواهند شد. آنها عدالت، آزادی و مساوات، یعنی سه اصلی كه قرآن كریم بر آن متكی است و من آن را در نشریات خود آورده‌ام و همواره از روی منبر شفاهاً شرح داده‌ام، خواستار خواهند شد…»
ملاحظه می‌كنید كه چه اختلاف‌های اساسی با روحیه و رهبری و با روش‌های روحانیت انقلاب اسلامی دارد!
‌ *
هشتم؛ از آثار سرنوشت‌ساز آن نابغه‌ی بی‌نظیر شرق، یكی تحریم تنباكو به فتوای میرزای شیرازی مرجع بزرگ شیعیان بود و دوم قتل ناصرالدین شاه به دست میرزا رضای كرمانی كه از مریدان سید و ناظر بی‌رحمی‌های دلخراش مأمورین شاه در دستگیری و تبعید او، و در زندان خودش بوده است.
اولی اقدام ضد استیلای خارجی بود كه از ناحیه‌ی عنصر دین اعمال شد، و دومی را باید اولین عمل انقلابی مردمی و واكنش ضد استبدادی منبعث از دین و وطن بدانیم…
در قیام تنباكو توجه و تعلیم از ناحیه‌ی سید‌ جمال‌الدین بوده و در نامه‌ای كه برای میرزای شیرازی می‌نویسد، با مهارت تمام احترام روحانیت و مقام مرجعیت را به جا آورده، احساسات دینی او و شیعیان را برمی‌انگیزد؛ هم انگشت روی نخوت و مظالم استبدادی شاه گذاشته است و هم آثار شوم تسلط و حضور مسیحیان «كافر» را در بلاد اسلام برجسته می‌نماید.
تحریم تنباكو از نظر سیدجمال‌الدین اسدآبادی دو ضربه‌ی كاری بر قدرت دیرینه‌ی استبداد و بر سلطه‌ی نوین استعمار در ایران بود؛ درحالی‌كه هدف و حكم میرزای شیرازی محو و مبارزه با سلطه‌ی كفر در جهان اسلام بود و سه نتیجه‌ی بزرگ از آن حاصل شد:
۱) اثبات قدرت فوق‌العاده‌ی روحانیت و دین در میان ایرانیان (همان طوركه سید پیش‌بینی كرده بود)؛
۲) تیره شدن روابط دولت با روحانیت و رو در رو قرار گرفتن شاه و علما؛
۳) هشدار به انگلستان كه باید روحانیت شیعه را به حساب آورده، تسلیم آن شوند یا به گونه‌ای تحمل و تسخیرش نمایند .
البته از این اقدام یا حركت بهره‌برداری و نتیجه‌گیری فوری به عمل نیامد. هم انگلیسی‌ها علاوه بر دریافت غرامت كلان- و روس‌ها- به توقعات خود و اخذ امتیازات اقتصادی و سیاسی ادامه دادند و هم ناصرالدین‌شاه خودكامگی و خوش‌گذرانی‌ها را ادامه داد. وقتی می‌خواست ۵۰ سال سلطنت‌اش را جشن بگیرد- یا برایش جشن بگیرند- و صبح آن روز با خیال راحت و بدون قُرُق كردن صحن و حرم حضرت عبدالعظیم، به زیارت رفته بود با گلوله‌ی میرزا رضا كرمانی از پا درآمد! بدون آنكه در میان عوام و خواص مملكت این عمل بی‌سابقه و پیامدار،‌ چندان مورد توجه و تعقیب قرار گیرد.
‌ *
نهم؛ سلطنت فتحعلی‌شاه دوران درگیری‌های جنگی بوده، اولین تكان و توجه به دولت ایران داده شد. سلطنت ناصرالدین شاه، با تعادلی كه مابین دو سیاست بزرگ همسایه و متكی بر حمایت آنها ایجاد شده بود، برای ایران دوران امنیت محسوب می‌گردید. روس و انگلیس با تدبیر و تزویر، به جای خشونت و تحمیل، هر یك مواضع جدید را احراز می‌كردند اما به موازات امنیت داخلی و ارتباطات خارجی فرصت برای مسافرت‌ها و آشنایی و مشاهدات اروپا فراهم آمده بود كه سبب آموزش و مختصر بیداری ملت گردید. روزنامه‌های فارسی منتشر شده در اسلامبول، قفقاز، هندوستان، لندن و پاریس اندیشه‌های نوین از آبادی، و آزادی و استقلال را در میان سواددارانی كه سرشان برای ارزش‌های فرهنگی درد می‌كرد پخش می‌نمود و زمینه‌هایی برای انقلاب فراهم می‌شد.
در سلطنت مظفرالدین‌شاه در اثر بی‌‌لیاقتی او و ضعف دولت، بذرهای آگاهی و بیداری مردم و امواج آزادی‌خواهی و تجدد كه در مدت ۵۰ سال سلطنت پدرش پاشیده شده بود و دنبال می‌شد به ثمر نشسته، توانست گسترش و نفوذ نسبی در قشرهای مختلف با سواد و بی‌سواد، مملكت، حتی در بین علما، به وجود آورد. سر و صدایی از گوشه و كنار مملكت بلند می‌شد. انگلیسی‌ها هم كه از نفوذ زیاد روس‌ها در دربار و دولت و مزایای اعطایی به آنها ناراضی بودند بدشان نمی‌آمد كه اوضاع ایران دگرگون گردد و شاه و دربار از صاحب‌اختیاری مملكت به گونه‌ای بركنار یا محدود و مشروط گردند. كشور آماده و آبستن حوادث و منتظر بهانه بود. یكی از این بهانه‌ها یا عوامل تحریك كننده، ظلم بی‌حد و حسابی بود كه عین‌الدوله صدراعظمِ مظفرالدین‌شاه و فراش‌های او و حكام و مأمورین دولتی به‌ مردم می‌كردند. یك روز كه به طلاب مسجد خان اهانت شده، فراش‌های عین‌الدوله آنها را كتك زده بودند، روحانیت و مقدسین بازار به هیجان آمده، غیرت ملی و غیرت دینی دست به یكی شدند. بهانه‌ی همزمان دیگر، جسارتی بودكه مستشاران بلژیكی و «فرنگی‌های كافر» به ساحت روحانیت نموده، مجلس جشن و مستی با عبا و عمامه و قلیان كشیدن چهار زانو برگزار كرده بودند… و عكسی از آن مجلس به دست مردم افتاد ! مقدمه یا جرقه‌ی انقلاب كه در كشورهای دیگر غالباً تحمیل‌های مالیاتی و اجحاف طبقاتی است، در مشروطیت ایران احجاف حكومتی و اداری و اهانت‌های دینی بود. دو عنصر وطن (یا ملت) و دین (یا روحانیت) توأماً تحریك شده بودند. آنچه مردم در مرحله اول می‌خواستند «عدالتخانه» بود. مجلس یا محكمه‌ای را از شاه تقاضا داشتند كه بتوانند شكایات و تظلم‌های خود را از دست دولتیان بدان جا ببرند . امنیت قضایی مورد نظرشان بوده و رشد و آینده‌نگری بیشتری نداشتند. مظفرالدین شاه كه مرد سلیم النفس و ترسویی بود آن را قبول كرد.
البته در این مدت تراوش نهضت‌های آزادی‌خواهانه در كشورهای همسایه، مانند روسیه و عثمانی یا عراق و هندوستان كه برای رهایی از مظالم استبداد و استعمار به‌وجود می‌آمد، ایران را نیز فرا می‌گرفت.
رجال و روشنفكران درس‌خوانده و فرنگ‌رفته آرزوها و ارمغان‌های خود را در محافل و در مطبوعات معدود زمان تعقیب می‌كردند و به موازات آنان اقلیتی از علمای مترقی و منصف نیز احساس وظیفه- و شاید مصلحت- كرده بودند كه به ندای وجدان و ایمان، صدای خود را در مدارس و منابر بلند كرده، مردم را علیه استبداد به حركت در آورند. تجربه‌ی ناصرالدین‌شاهی نشان داده بود كه دخالت خارجیان و خودكامگی شاه متكی و محتاج یكدیگرند و تا استبداد هست، اهانت به دین و اسارت مردم از بین نخواهد رفت. به‌این‌ترتیب یك تفاهم تاریخی و همكاری ضمنی مابین دو جناح روشنفكر و روحانی علیه خودكامگی شاه به وجود آمده بود كه تا حدودی مفهوم و مورد قبول مردم نیز بود. تفاهم و تحركی كه منتهی به انقلاب مشروطیت و صدور فرمان عدل مظفر گشت.
این نكته قابل توجه است كه طرفداری علما از انقلاب مشروطیت به قصد ریاست‌طلبی یا داعیه‌ی حكومت و ولایت نبوده، برای اجرا یا صدور اسلام نیز مردم را دعوت به هجوم یا حركت نمی‌نمودند، بلكه صرفاً جنبه و حالت دفاع از دین و وطن را داشته، اجابت به تظلم‌ها و شكایات مقلدین خود علیه ظلم و فشارهای دربار و دولت می‌نمودند. بحث‌های سیاسی و اصلاح‌طلبی را بر قوانین اسلامی شالوده ریزی كرده، موضع خود را یك موضع مذهبی اعلام می‌نمودند و بر ضد لامذهبيِ حكام و رژیم‌های استبدادی، كه آنان را به وجود آورنده‌ی لامذهبی می‌دانستند، برخاستند. پیوند دیرینه‌ی علما با طبقه‌ی متوسط اجتماعی ایران، یعنی بازرگانان و كاسبان خرده پا بدون دخالت و تأثیر در موضع‌گیری علما، به‌سود انقلاب مشروطیت نبوده است. تجار بازار و صاحبان صنایع محلی و اهل حرفه از ورود كالاهای خارجی و امتیازاتی كه به بیگانگان داده می‌شد زیان می‌بردند.
به‌طور‌كلی در انقلاب مشروطیت، روحانیت شیعه سخن‌گوی ملت بود و داعیه و وظیفه‌ای برای خود قایل نبود.
انقلاب مشروطیت ایران مانند همه‌ی انقلاب‌ها در ضربه‌ی اول نمی‌توانست به نهایت مقصود برسد. محمدعلی‌شاه زیرِ همه‌ی وعده‌ها و فرمان‌های مظفرالدین‌شاه زد. خصوصاً كه در داخل جناح‌های روشنفكر اداری و روحانی و حتی در توده‌ی مردم اعتقاد و موافقت كامل با آزادی و مشروطیت با تجدد و تغییر اوضاع وجود نداشت. روحانیت سنتی شیعه نیز حكومت انتخابی را كه منافی با نصب خلیفه از طرف خدا و رسول می‌دانست، قبول نداشت و نه رأی اكثریت را حاكم می‌دانست. علاوه بر آن، «آزادی» را مترادف با بی‌بند و باری و رونق بی‌دینی می‌دیدند.
درگیری واقعی مابین مشروطه خواهان و مستبدین در سیزده ماهه‌ی استبداد صغیر محمدعلی شاه (۱۳۲۶ تا ۱۳۲۷ ه‍ .ق) روی داد. همچنین حماسه‌های دلاوری ملت ایران كه توانستند، علی‌رغم دخالت مسلحانه و بی‌رحمانه، و پشتیبانی علنی روس‌ها از استبداد، محمدعلی‌شاه را اخراج و مجلس توپ بسته شده را افتتاح نمایند، افتخار باقی مانده از این دوران است . كتاب «تَنْبِیهُ الاُمَّة وَ تَنْزِیهُ الْمِلَّة» نائینی نیز كه در انطباق واثبات مبانی مشروطیت یا آزادی و حاكمیت ملت، با قرآن و سنت و در جواب ایراد و اشكال‌های علمای مستبد نوشته شده است، یادگار این ایام می‌باشد.

‌ *
دهم؛ ملت ایران و روشنفكران ملی و مذهبی بر استبداد پیروز شدند ولی یك پیروزی نیم بند و یك مشروطیت نارس و نارسا.
نارس از این جهت كه نه روشنفكران، نه روحانیون ونه ملت، دشمنی و درك درستی نسبت به استبداد ۲۵۰۰ ساله كه اسیرش بوده‌ایم نداشتند؛ استبدادی كه در رگ و ریشه‌ها، در فرهنگ و خون ما و در تمام شئون زندگی فردی و اجتماعی ایرانیان رخنه كرده است و به سهولت و سرعت ریشه كن نمی‌شود. نسبت به آزادی و حاكمیت قانون یا ملت نیز روی هم رفته ناآشنا بودند. این ارزش‌ها و ارزش‌های خود انسان ‌را، با دیده و دل و با دانش و آزمایش، همچون بزرگان غرب، نه درست دریافت كرده و نه دربست جویای آن شده بودند. به این واقعیت یا وظیفه نیز متوجه و متعهد نشده بودند كه آزادی و حاكمیت مردم یا دموكراسی و مشروطیت تنها در اثر بیداری و نگهداری خود ملت می‌تواند باقی بماند و ثمربخش شود.
اتفاقاً احمدشاه، برخلاف پدر نسبت به‌مشروطیت و سوگند وفاداری خود به قانون اساسی، صداقت داشت و از این جهت، مسئله‌ای در میان نبود. در ابتدای امر از ناحیه‌ی انگلیس و روس هم اعمال نفوذ و كارشكنی‌های مهم ابراز نگردید. ولی كسانی كه انقلاب كرده و مشروطیت مال آنها یا خواسته‌ی آنها بود، یكی بعد از دیگری جا خالی كرده نهال نحیف مشروطیت را به حال خود گذاشته یا به دست مدعیان قدیم و فرصت‌طلبان جدید سپردند.
روحانیون به مساجد و مدارس و به اشتغالات و افكار كهنه رفتند و بعضی هم اظهار ندامت كردند. سخن‌گویان و سرداران، سربه‌دار یا بركنار گشتند. رجال و روشنفكران نیز سرگرم سازماندهی یا سیاست‌بازی شدند. مجلس اول تا حدودی حالت طبیعی قانونی و انتخابات آزاد مردمی داشت ولی مجلس دوم به بعد میدان زد و بند و زورآزمایی برای احراز قدرت یا فروش مملكت شد. ملت در انتخابات شركت نمی‌كرد یا از روی نادانی و ناامیدی رأی خود را به دلالان سیاسی می‌فروخت.
مشرطیت ما نارسا بود از این جهت كه نه پشتیبانی و نگاهداری شد و نه آزادی و حاكمیت ملی فرصت و قدرت برای اداره‌ی مملكت و شكوفایی و اثربخشی پیدا كرد.
نتیجه‌ی قهری این نارسایی و نابسامانی و آشفتگی بود كه هرج و مرج و فقر و بیچارگی را به بار آورد و مملكت به موضعی بدتر از گذشته برگشت نمود. سیاست‌های شمال و جنوب نیز بهترین استفاده را از ضعف دولت، و در غیاب ملت برای تثبیت و تحمیل خود و استیلای خارجی باز كرد. بی‌صاحب و سامان شدن آزادی وقتی حاصلی جز هرج و مرج و مصیبت به بار نیاورد، قهراً زمینه را برای دیكتاتوری یا بازگشت به استبداد و استیلای خارجی فراهم می‌نماید. سلطنت مشروطه‌ی احمدشاه تبدیل به مشروطه سلطنتی یا استبدای پهلوی گردید.
اما چرا چنین شد؟ و چرا مشروطیت ایران نارس و نارسا از آب در آمد؟
علت امر را باید در نارس و نارسا بودن خود انقلاب و در ضعف تدارك زمینه و در تعلیم و تربیت ملت دانست. آزادی‌خواهی و مشروطیت انقلابی ما از پیامدهای مهم تهاجم و تفوق یا تمدن غرب بود. همان‌طور‌كه در صحنه ها یا پرده‌های ۵ و ۶ دیدیم الهام یافته از مأمورین اعزامی سفر كرده‌های به خارج بود كه متأسفانه رغبت یا فرصت كافی برای ایفای صحیح و كامل رسالتی كه تاریخ به عهده‌شان گذارده بود نیافتند.
كسانی‌كه در دوران ناصرالدین شاه و بعدها به تقلید یا به تعلیم تمدن غربی و رمز
تفوق و تسلط آنها می‌شتافتند، بیشتر مفتون زرق و برق‌ها و فضولات فرنگ می‌شدند یا متوقف در ظواهر و نظامات و سازمان‌هایشان می‌گشتند. كمتر به عمق و علت‌ها نظر می‌كردند. خصال ذاتی و معنویات و ارزش‌های اجتماعی اروپاییانِ پیشرو را كه پایه و مایه‌ی نیرومندی و برتری و ترقی آنان است، نمی‌دیدند و گاهی عكس آن را گزارش و نمایش می‌دادند. فعالیت و وظیفه‌شناسی، نظم و انضباط، خدمت‌گزاری و نوع‌دوستی، علم و ادب اندوزی و همچنین راستی و درستی، امانت و عدالت، حقیقت جویی و انصاف و صدها صفات و حالاتی را كه لااقل در روابط داخلی خودشان و در مقایسه با آداب و عادات ما، در سطح خیلی بالایی قرار داشت، حساب نمی‌كردند كه اگر آنها هم در مجموعه و اكثریت خود اهل دروغ و دغلی، خیانت و فریب‌كاری، خودخواهی و تك‌روی، بدخواهی و بدبینی بوده، و به دانایی و توانایی، به انسانیت و شرافت، و به ملت و مملكت عشق نمی‌ورزیدند و حاضر به گذشت و شهادت در راه استقلال و آرمان‌هایشان نبودند، هرگز به چنین مقام و موقعیت‌ها نمی‌رسیدند، و آقا و مسلط بر دنیا نمی شدند.
یكی از رموز ثروت و قدرت آنها كار كردن دسته‌جمعی یا مشاركت و همكاری در واحدهای عظیم اقتصادی، سیاسی و اداری است كه بدون یگانگی و اعتماد صورت پذیر نیست و اتحاد و اعتماد بدون صداقت و امانت و عدالت نمی‌توانسته است امكان‌پذیر باشد.
نتیجه‌ی این بینش و آموزش ناقص آن شد كه تلاش و تبلیغات اصلاح‌گران دل‌سوخته، یا روی ظواهر سطحی و تشریفات تقلیدی رفت یا صرفاً به تغییرات سازمان‌ها، به لحاظ قوانین و تجهیزات كشور، و به اخذ علوم و صنایع و فرهنگ برتر پرداختند، بدون آنكه عنایتی به صفات و روحیات و ارزش‌هایی بنمایند كه سازنده‌ی شخصیت و ساختار آنها و ریشه‌ی تمدن و برتری‌هایشان می‌باشد. به این ترتیب عملاً‌ به خودمان اجازه‌ی هرگونه بیكارگی و تنبلی، بی‌بندوباری و فساد و حتی نادرستی و خیانت داده شد، و تقوا و تلاش فراموش گردید. طبیعی است كه نمی‌توانستیم به نتایج مطلوب محسوسی برسیم. مانند آن زاغ شدیم كه كبك شدن را نیاموخته، زاغ بودن را از دست داده بودیم. از دل‌سوختگان و آموزش‌دهندگان ما کسانی نیز بوده و هستند که تنها رفاه‌طلبی و خوش‌گذرانی‌های اروپا و آمریكا و فسادهای طبیعی هر تجمع و تمدن یا نیرنگ و سیاست‌بازی‌ها و به طور كلی بدی‌های آنها را می‌بینند و می‌پرورانند یا آن معایب و مفاسد را برای تحریك كینه و انتقام علیه آنها و ایجاد ناامیدی و بی‌گناهی در خودمان توصیف و تشریح می‌نمایند.
عمل هر دو دسته‌ی اغوا و انحراف ملت بوده است و كندی و نارسایی حركت…
‌ *
یازدهم؛ با تجربه‌ی تلخی كه دولت و ملت ایران از مشروطیت ناقص و نابسامان خود به دست آوردند، مختصر علاقه و اعتقاد به آزادی و حاكمیت را از دست دادند و بیش از هر چیز تشنه و خواهان سلامتی و امنیت شده بودند و پس از آن آبادی و ترقی مملكت، از طریق تمركز دولت و تجدد در زندگی. در اوضاع و آگاهی‌های مردم آن زمان، كودتای سوم حوت (اسفند) ۱۲۹۹ (شمسی) كه سیدضیاء را به رئیس‌الوزرایی و رضاخان را به سردارسپهی و سلطنت رساند، یك انقلاب مترقی ملی محسوب می‌شد و نوعی مبارزه علیه عقب افتادگی و اسارت ایران. مراجع تقلید بزرگ زمان(مانند مرحوم حاج شیخ عبدالكریم حائری و آقا سید ابوالحسن اصفهانی) نیز آن را امضا كردند.
دولت سه‌گانه‌ی سیدضیاء‌الدین طباطبایی و عزاداری‌های عاشورای رضاخان قیافه‌ی مذهبی هم به كودتا داده بود.
باید انصاف داد كه رضاشاه تا حدود مطلوبی ایجاد امنیت و تمركز قدرت كرد و دست به‌ اقدامات اصلاحی و تجددخواهانه‌ی زیادی زد. عدلیه و معارف و انتظامات و به خصوص ارتش و به‌طور‌كلی ادارات را از آشفتگی و كهنگی بیرون آورد. ولی از آنجا كه رفتار او با مردم و مطبوعات و مجلس و اقدامات اجتماعی اصلاحی‌اش توأم با آزار و اعمال زور و بعضاً برخلاف قانون و آزادی بود، و با معتقدات مذهبی اكثریت ملت نیز تعارض داشت، رفته رفته به او چهره‌ی یك دیكتاتور ستم‌گر و یك مستبد ضد دین را داد. خصوصاً بعد از آنكه دست تجاوز به اموال و املاك مردم دراز كرده و ایالات شمال و غرب ایران را به بهای اندك و غالباً صوری، تصرف می‌نمود. كار او تصرف املاك و ساختن قصر و مؤسسات شخصی به خرج دولت و مردم شده بود و مأمورین املاك او بیداد می‌كردند. عملاً‌ قانون و مجلس و مطبوعات ملی را تعطیل نمود. غالب متدینین و روشنفكران آزادی‌خواه یا اصلاح‌طلب از او برگشتند. مردم زیرفشارهای دولت و اختناق پلیس به ستوه آمده، جای پناه یا فراری نداشتند. تا آنكه بالاخره جنگ جهانی دوم به دادشان رسید، رضاشاه فرار كرد، و به انگلیسی‌ها پناه برد! با ورود جابرانه و فریبكارانه‌ی قوای روس و انگلیس و آمریكا، كشور ما با امكانات و خطوط ارتباطی و دولت خود در اختیار آنها قرار گرفت. رضاشاه فرار كرد و محمدرضاه شاه به جای پدر بر تخت نشست.
امر مسلم این است كه رضاشاه می‌خواست- و چنین كاری را باور داشت- كه دولت ایران مقتدر و مستقل بوده و مملكت ایران آباد و زیبا و مترقی باشند. كما اینكه هر اربابِ ملكِ عاقل و با عرضه می‌خواهد خودش مسلط، مِلك‌اش آباد و رعیت‌اش پایدار باشد، تا بهره‌ی بیشتر برد و تفاخر بیشتر كند. آنچه را كه نمی‌خواست و به راستی ارج نمی‌نهاد، شخصیت و استقلال مردم بود و ارزش دادن به آنها و آزادی ملت كه در عهد احمدشاه از اعتبار افتاده بود. ضمن اینكه از خارجی‌ها بدش می‌آمد و نمی‌دانست كه انگلیسی‌ها او را آورده و پشتیبانش هستند و حتی تن به بعضی از خودسری‌هایش می‌دهند، برای آنكه ایران از هرج و مرج داخلی و آسیب‌پذیری خارجی بیرون آمده، ایلات و عشایر مطیع شوند، در منطقه آرامش برقرار باشد، از روابط و امتیازات به دست آمده مخصوصاً نفتِ جنوب بهره ببرند و سر و كارشان با یك نفر و یك دستگاه باشد. روس‌ها هم چون می‌دیدند فشار و اجحافات رضاشاه زمینه را برای انقلاب كمونیستی آماده می‌نماید و فئودال‌ها را از میان می‌برد او را تحمل می‌كردند. اما به تدریج مستی قدرت و كامروایی‌های داخلی، او را مغرور و از جریان‌های خارج و حوادث روزگار غافل نمود. پیش از آنكه جنگ جهانی دوم درگیرد، با حسن نظری كه ایرانی‌ها به‌طور‌كلی و شخصِ او به آلمان‌ها و به در افتادن هیتلر با انگلیسی‌ها داشتند، عمده‌ترین روابط اقتصادی و صنعتی را با آلمان‌ها برقرار كرد و در زمان جنگ میدان فعالیت سیاسی و امكانات نظامی و جاسوسی زیادی به آنها داد و چون به تذكر و اخطارهای متفقین اعتنا نكرد، و از طرف دیگر در میان ملت پشتیبان و مدافعی نداشت، طومار سلطنت و قدرت‌اش به آسانی و سرعت از طرف ابرقدرت‌های زمان بسته شد و كشور ایران با حداقل خرج و زحمت عملاً به تسخیر متفقین در آمده و پل پیروزی آنها گردید؛ و یك بار دیگر ثابت گردید كه استقلال در سایه‌ی استبداد استقرار و ارزشی ندارد.
‌ *
دوازدهم؛ پس از فرار رضاشاه از ترس ملت و روس‌ها و پناهنده شدن به انگلیسی‌ها هرج و مرج و آشفتگی دوران احمدشاهی مجدداً به سراغ‌مان آمد. با این تفاوت كه مملكت به لحاظ سرمایه و سازمان، و ملت به لحاظ آموزش عمومی و بینش اجتماعی- سیاسی در بالاترین سطح قرار داشت. تجربه‌ی رضاشاهی نیزمجدداً عشق و نیاز به استقلال و آزادی را در دل‌ها روشن كرده بود. به جای ضعف و سلیم النفسی مظفرالدین شاه كه بعد از قتل ناصرالدین شاه وسیله برای انقلاب مشروطیت شد، این بار نیز شاه شدن صوری و با ترس و ابتدایی محمدرضاشاه از یك طرف، و حضور سه جانبه‌ی متفقین با تأثیر خنثی كننده‌ی متقابله‌ی آنها، دوران فترت و فرصتی را برای ایران به وجود آورد . صدای ملت مجدداً علیه استعمار و استبداد بلند
شد و كار به ملی‌شدن نفت و سركوبی سلطنت انگلستان منتهی گردید.
ابتدا حزب كمونیستيِ توده به اتكای روس‌ها تأسیس شد و سپس ملّی‌یون به راه افتادند. چند حزب تازه‌ی ملی، و یكی دو سال بعد به‌مناسبت انتخابات مجلس، نهضت ملی ایران، به رهبری دكتر مصدق شكل گرفت. انجمن‌های اسلامی و گروه‌ها و احزاب‌ كوچك مذهبی- ملی كه همه‌ی آنها روشنفكر و مستقل از روحانیت سنتی بودند نیز در همین فترت و فرصت به وجود آمدند. جوانان درس خوانده‌ی غالباً دانشگاه دیده، كه هم وطن‌دوست بودند و هم دیندار و روشنفكر، از عقب ماندگی و از نادانی و ناتوانی ملت رنج برده، و خواهان تمدن و ترقی بودند. درحالی‌كه روحانیت رسمی نه جواب‌گوی مسائل و اشكالاتی بودكه از ناحیه‌ی علوم و نظریات غربی مطرح شده بود و نه از عهده‌ی مقابله با افكار اجتماعی- فلسفی كمونیسم و یا شرق اروپا برمی‌آمدند كه دین و وطن ما را تهدید به مرگ و تسلیم می‌كرد.
نهضت ملی كردن نفت مبارزه‌ای بود بیشتر علیه استیلای خارجی، در هیكل و هیأت شركت نفت انگلیس و ایران، مبتنی بر این طرز تفكر كه در كلیه‌ی شئون مملكت و ملت حضور و عاملیت بیگانگان را دیده، تصور می‌كردند كه با بریدن دست آنها همه‌ی كارها درست می‌شود. پیروزی نهضت از این جهت كه مبتنی بر خلع‌ید و اخراج شركت صد درصد انگلیسی نفت جنوب و شكسته شدن پشت امپراتوريِ انگلستان- به اقرار خود آنها- گردید و یكی از افتخارات بزرگ و امیدواركننده‌ی ایران می‌باشد، نتیجه‌ی همكاری دین و وطن در طبقات باسواد و بی‌سواد ملت بود؛ بدون آنكه متدینین تشكل و تظاهر مخصوص به خود داشته باشند و بدون آنكه هنوز نسل روشنفكر مسلمان وارد میدان شده باشد. البته مرحوم كاشانی با مصدق همكاری كرد و روی طبقات متوسط متدینین كه اكثریت شركت‌كنندگان در مبارزه را تشكیل می‌دادند تأثیر داشت، ولی بیشتر پشتیبانی بود تا ابتكار و رهبری، مانند روحانیت انقلاب مشروطیت .

اگر همكاری كامل و صادقانه بوده و دوام می‌آورد مسلماً كودتای ۲۸مرداد۱۳۳۲ پیش نیامده، استبداد و استیلای خارجی برنمی‌گشتند و ملت از مبارزه ناكام بیرون نمی‌آمد.

‌ *
سیزدهم؛ نیمه‌ی اول سلطنت محمدرضاشاه، دوران ضعف استبداد بود و حركت ملت ایران به سوی استقلال، و بزرگ‌ترین شكست استیلای خارجی یا انگلستان. نیمه‌ی دوم كه با واكنش مشترك و پیوند استیلای خارجی و استبداد آغاز گردید، شدیدترین اسارت و محرومیت را به لحاظ سلب استقلال و آزادی برای ما به‌وجود آورد؛ ضمناً مصلحت مشترك آمریكا و شاه اقتضا می‌كرد كه ایران به لحاظ اقتصاد و عمران و همچنین نیروی نظامی دوران شكوفا، ولی بی‌وفایی را داشته باشد.

تاریخ تكرار می‌شود، با نوسان‌ها و جزر و مدها. كودتای ۲۸ مرداد كه به ابتكار و فرماندهی آمریكا و با همكاری انگلیس و كشورهای اروپای غربی و با خرسندی شاه صورت گرفت برنامه‌ریزی شده و غافل‌گیرانه بود. مصدق و همكارانش به زندان و تبعید افتادند یا اختفا اختیار كردند؛ بدون آنكه ملت فاتح كمترین كاری انجام دهد. مردم پرورش یافته در فرهنگ استبدادی كه دستِ خالی با اراده و هیاهو پشت امپراتوری انگلستان را شكسته بودند، چون تمرین حزبی و تشكیلات و تداركات لازم را نداشتند كاری جز غصه‌خوری و دردِ دل و نفرین از دست‌شان برنیامد.

از آنجا كه دستگاه كودتا از ابتدای كار به‌طور غافل‌گیرانه و با خشونت و وحشت بر مسند قدرت نشسته بود و به همان صورت ادامه و شدت می‌داد، هرگونه مخالفت و حركت، بی‌رحمانه كوبیده می‌شد. ولی همان خشونت و شدت عمل توأم با همكاری و هدایت سیاست خارجی از یك طرف، و آمادگی حاصله از تجربه و تمرین‌های گذشته از طرف دیگر، سبب شد كه در طی ۲۵ سال دوران استبدادی شاهنشاهی، پردامنه‌ترین حركت و پیروزمندترین قیام خودجوش ملت بساط ۲۵۰۰ ساله‌ی استبداد را به رهبری عنصر دین از كشور ایران برچیند !
بلافاصله بعد از كودتای ۲۸ مرداد كسانی پیدا شدند كه حاضر به رسوایی ایران نبوده، خواستند چنین تصور نشود كه ایرانیان از نهضت ملی و از رهبر خود برگشته‌اند، و چون مخالفت مؤثرِ مثبت علیه دیكتاتوری از دست‌شان برنمی‌آمد، با خاطره‌ای كه از مقاومت فرانسویان در دوران اشغال آلمان‌ها داشتند، «نهضت مقاومت ملی ایران» را تشكیل داده و علی‌رغم اختناق و آزارها به فعالیت زیرزمینی با انتشار نامه‌ها، نشریات، و انجام تظاهرات و عملیات، از جمله اعتراض دسته‌جمعی به قرارداد ننگین كنسرسیوم نفت پرداخته، افراد زیادی را به زندان فرستاده و نگذاشتند كه پرچم مبارزات ملی برای استقلال و آزادی به زمین افتد.
نهضت مقاومت ملی علاوه بر اینكه تركیب نسبتاً برابر از احزاب ملی و از قشرهای مختلف دانگشاهی، بازاری، روحانی و اداری تهران و شهرستان‌ها بود، دو فرق اساسی با نهضت ملی شدن نفت داشت؛ یكی اینكه برای اولین بار، بنا به گفته و پیام تأییديِ دكتر مصدق از زندان، ملّی‌یون ایران به مبارزه‌ی خود سامان و سازمان داده، و با تعیین مرام و هدف و نظم دست به كار شده بودند؛ نكته‌ی دیگر اینكه با تجربه‌ای كه از مخالفت باطنی شاه با ملی‌شدنِ نفت و با جنبشِ‌مليِ ایران علیه استیلای خارجی به عمل آمده، سوءنیت او در استنكاف از فرهنگ ملی و مخالفت با خروج كاركنان انگلیسی و مخصوصاً در كودتای آمریكایی- انگلیسی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ظاهر گردیده و ثابت شده بود كه تكیه‌گاه و اسباب كار استیلای خارجی، استبداد شاهنشاهی است. هدف اصلی نهضت مقاومت ملی، آزادی و قیام علیه استعمار بود. مبارزه با استبداد یا استیلای خارجی كه هدف اصلی ملی شدنِ نفت بود، در مقام دوم قرار گرفت.
اختلاف دیگری كه خالی از اهمیت نیست دگرگونی در جو سیاسی یا در تركیب عناصر تشكیل دهنده‌ی استیلای خارجی می‌باشد. انگلستان كه در پیروزی ملی شدن نفت ایران- به اعتراف خودش- از ابرقدرتی دنیا كنار رفته بود، و جای خود را در سیاست ایران و دخالت خارجیان به آمریكای تازه نفس و جوان داد؛ ضمن اینكه شوروی نیز پس از جنگ جهانی، مقام و موقعیت برتری در استیلاگری بر ایران احراز كرده بود. ولی برای حزب توده كه همیشه مقابل ملّی‌یون و دو عنصر دین و وطن بوده است مبارزه با استعمار (یا امپریالیسم آمریكا و غرب اروپا) و پشتیبانی از سیاست شوروری هدف اصلی محسوب می‌شد، و كسب آزادی و مبارزه با استبداد به صورت فرعی مطرح می‌شده است.
با موفقیتی‌كه فرمانداری نظامی و ساواك در قلع و قمع سازمان‌های رسمی حزب توده و جلوگیری‌كلی از فعالیت شخصیت‌های ‌ملی و‌گروه‌های اسلامی به‌دست آورده بودند، اختناق و فشار به‌حد اعلی رسیده و مشاورین آمریكایی مسلط بر سیاست ایران ضروری دیدند‌كه سوپاپ‌های اطمینانی باز شود، و دولت اعلام آزادی انتخابات‌كند.
اعلام آزادی انتخابات ملی از طرف دولت و اجباری كه به تظاهر بر اجرای آن داشت، گردانندگان نهضت مقاومت ملی را تشویق نمود كه با مراجعه به سران جبهه ملی و وزرای سابق دكتر مصدق، پیشنهاد مشاركت در انتخابات و احیای جبهه‌ی ملی را بنمایند. در جبهه ملی دوم نمایندگان هر دو عنصرِ وطن و دین حضور داشته و فعالیت بیشتر از آنِ دومی بود. افرادی از آنها حزب نهضت آزادی ایران را تشكیل دادند كه ایدئولوژی آن صریحاً بر مبنای اسلام، برای خدمت به ملت ایران بوده، فعالیت اجتماعی و سیاسی را به عنوان فریضه‌ی دینی انجام می‌دادند.
با استفاده از فترت كوتاهِ نیمه آزادی دركشور، گروه‌های «ملی- اسلاميِ» دیگری نیز تشكیل شده بود‌ كه خودآگاه یا ناخودآگاه پیرو مكتب سیدجمال‌الدین اسدآبادی بوده، اعتقاد و علاقه توأم به دین و وطن داشتند. مدافع دین و وطن و خواهان تمدن و تجدد بودند و مخالفت با قشری‌گری روحانیت و با خرافات و انحرافات از قرآن و سنت داشتند.
پس از پیروزی شاه در رفراندوم انقلاب به اصطلاح «شاه و مردم» و به زندان انداختن قبلی ملّی‌یون و مبارزین روشنفكر مسلمان و محكوم كردن آنان، فواره‌ی قدرت و غرور او با برگزاری جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی به اوج خود رسید و با بلند شدن فواره سرنگونی او و استبداد شاهنشاهی آغاز گردید!
در غیاب مبارزینِ قانونيِ ملی و اسلامی كه به زندان افتاده یا تحت كنترل بودند، گروهك‌های جوان و با اخلاص زیاد، با ایدئولوژی‌های انقلابی اسلامی یا ماركسیستی، از همه طرف جوشیدن گرفته و به استقبال شكنجه و شهادت می‌رفتند. از حوزه‌های دینی نیز طلاب و علمای جوان، با رنگ كم و بیش چپيِ ضد آمریكایی و انحصارگری روحانی به رهبری آیت‌الله خمینی، موقع را مناسب دیده بودند كه به صفوف ملّی‌یون و مسلمانان اضافه شوند.
خشم علیه مفاسد و مظالم شاه و ساواك تقریباً كلیه‌ی قشرهای كشور را با هدف مشترك ضد استبداد فرا گفته بود، از دانش‌آموزان تا بازاری و اداری و روحانی، با اكثریتی از طبقات متوسط مسلمان در تهران و در شهرها و روستاها. درباره‌ی رهبری آقای خمینی نیز كه لبه‌ی تیز حملات خود را متوجه شاه و دربار نموده، او را مسئول دخالت‌های آمریكاییان می‌دانست، تقریباً‌ اتفاق كلمه وجود داشت و این بار، در همكاری دین و وطن، اكثریت و حاكمیت از آنِ عنصر دین گردید.
در این رهگذر سیاست حقوق بشر كارتر را كه كمك شایان به آزادی‌های مطبوعات و منبر كرده بود، و اجازه‌ی تشكیل و تجمع مبارزین را داد نیز نباید نادیده گرفت.
ملت ایران در طی ۲۷ سال بعد از فرار رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰ توانسته بود در كشاكش حوادث جهان، در جریان‌های سیاسی ایران و در نوسان‌های مبارزاتی، آموزش و آمادگی‌های مفیدی را كسب نماید و بالاخره با حركت و همكاری فراگیر دین و وطن و با ابراز اراده و اخلاص بی‌سابقه، نظام ۲۵۰۰ ساله‌ی استبداد شاهنشاهی را سرنگون ساخت.
‌ *
چهاردهم؛ پیروزی ملت ایران در انقلاب بهمن ۱۳۵۷ كه به تلقین رهبری، عنوان اسلامی بر آن گذارده شد و به لحاظ سرعت و سهولت از یك طرف و خودجوشی و مشاركت عمومی از طرف دیگر، در تاریخ انقلاب‌های دنیا كم نظیر بود، چنان احساس قدرت و غرور در گروه‌های گرداننده‌ی انقلاب ایجاد كرد كه به فكر تداوم انقلاب افتادند. تداوم انقلاب برای تحقق هر چه بیشتر اهداف دیرینه‌ی خود و پیشرفته‌تر از آنچه در شعارهای مشترك و برنامه‌ی مصوب «آزادی- استقلال- حكومت اسلامی (نه شرقی و نه غربی)» آمده بود. همگی خواهان تداوم انقلاب بودند ولی هر كدام تداوم را در جهت خواسته‌های خود می‌خواستند؛ وحدت و صمیمیت قبل از پیروزی تبدیل به تشتت و تعارض گردیده، شعار «همه با هم» جای خود را به شعار «همه با من» داد. در هر حال، انقلاب راه جهش‌های تازه‌ای در پیش گرفت.

اولین‌ گام و حمله‌ی مشترك تداوم‌دهندگان انقلاب، كنار زدن ملّی‌یون و مبارزین مسلمان روشنفكر بود؛ كسانی كه در پایه‌گذاری انقلاب سهم اساسی داشتند و پای‌بندِ تعهدات و وعدها بوده، برای اجرای قانون اساسی مصوب آرای عمومی اصرار می‌ورزیدند. خواسته‌ی آنها این بودكه ملت و مملكت از اسارت اسبتداد روحانی و دخالت استیلای خارجی رهایی یابد. هدف عمده‌شان استقرار و اقتدار كشور و ترقی ایران در سایه‌ی امنیت، عدالت، راستی و خدمت، بر طبق اصل عالیه و احكام اسلامی بود.

مظلوم‌ترین معترضین و پس‌زده‌شدگان از خدمت و نظام، روشنفكران مسلمان (از
جمله دكتر كاظم سامی) بودند كه صرف نظر از پایمان شدن سابقه و حقوق مبارزه، به جای رسیدن و رساندن كشور به آمال دیرین، شاهد خرابی ایران و خیانت به اسلام و ایمان مردم شدند.
گروه‌های كمونیست و نیمه كمونیست و چپ گرایان افراطی، توقع‌شان از تداوم انقلاب بر محور قلع و قمع قهرآمیز افراد و افكار و ارزش‌های به اصطلاح طاغوتی دور می‌زد كه آنها را رسوب یافته‌ی سرمایه‌داری و مالكیت خصوصی یا وابستگان به اقتصاد خارجی می‌دانستند. در سیاست داخلی خواهان تحقق طبقه‌ی مشترك بودند و در سیاست خارجی درافتادن و درگیری با دولت‌های غربی به ویژه آمریكای امپریالیست را تجویز و توصیه می‌كردند. گروه‌های جوانِ معتقدِ مسلمان که دركِ احساساتی و تصور ابتدایی از اسلام داشتند، ریاضت و شهادت در راه اشاعه و اجرای اسلام در ایران و جهان، و امحای كفر و گناه و رفاه و استكبار به صورت قاطع و انقلابی بود.

اما رهبر انقلاب، و با الهام از ایشان روحانیت و روحانیون مبارز و مقلدین و معتقدین به ولایت مطلقه فقیه، مقصد و مسیر خود در تداوم انقلاب را به تدریج و دیرتر از سایرین آشكار و اجرا كردند، و موفق گردیدند با ایجاد جو و جریان‌های مناسب، به قلب كردن آرمان‌های اصیل انقلاب و پیاده كردن اهداف و برنامه‌های خود بپردازند.

این اهداف و برنامه‌ها را كه كم و بیش در پندار و گفتارهای قبل از پیروزی انقلاب آقای خمینی انعكاس داشته است به شرح زیر می‌توان خلاصه نمود :
۱- حاكمیت و رهبری روحانیت، همراه با ادغام دین و سیاست و هدف قرار دادن اسلام برای انقلاب و نظام؛
۲- ادامه‌ی رسالت انبیا به عنوان وظیفه‌ی رهبری و حكومت اسلامی، به صورت اشاعه و اجرای اسلام در جهان، از طریق صدور انقلاب و جنگ و جهاد در صورت لزوم؛
۳- كفر ستیزی انقلابی و استكبارزدایی بین‌المللی، همراه با برانگیختن و نجات مستضعفین، تا حد رفع فتنه و فساد از عالم؛
۴- تكفیر و طرد ملی‌گرایی و رفاه خواهی و فراموش كردن یا در مراحل بعدی قرار دادن ایران، همراه با فدا شدن ایرانیان برای خدمت به اسلام و مستضعفین جهان؛
۵- روحیه‌ی انتقام و انهدام یا تخاصم و تهاجم در برابر بیگانگان غیرمساعد و خودی‌های غیر موافق؛
۶- انتقام‌گیری با دست خالی، از تهاجم و تمدن غرب و انكار ارزش‌ها و دست‌آوردهای آن، از جمله آزادی و حاكمیت و حقوقی انسان.
خلاصه و ماحصل كلام آنكه در زمینه‌ی همكاری دین و وطن، در مبارزات گذشته و در انقلاب و نظام، اولویت و انحصار به عنصر اول داده شده، عنصر وطن و ملت در محاق قرار گرفت.
آرمان‌های اصیل و قدیم انقلاب و مبارزات ملی كه در شعار سه جمله‌ای «آزادی- استقلال- حكومت اسلامی» خلاصه شده بود، نفی نگردید و از قلم و زبان‌ها خراج نشد ولی به گونه‌ای تغییر شكل یافته، قلب ماهیت داد:
الف) جمله‌ی سوم یا حكومت اسلامی، با عنوان جمهوری اسلامی در صدر قرار گرفت. اما حكومت اسلامی به صورت و سیرت حكومت روحانی، با وظیفه‌ی تبلیغ و تحمیل اسلام، یا حكومت دین- كه برخلاف «لاَ إِكْرَاهَ فِی الدِّینِ» قرآن می‌باشد- و نه حكومت اسلامی با وظیفه‌ی حفاظت و آبادی و امنیت ملك و رفاه رعیت یا ملت، آن‌طوركه در نامه علی(ع) به مالك اشتر، والی اعزامی مصر، آمده است.
ب ) استقلال مقدم بر آزادی شد ولی نه استقلال ایران در حد تمامیت ارضی و
خودكفایی و خودگردانی، یا رهایی از دخالت و تحمیل‌های خارجی، بلكه انتقام‌گیری‌ و تلافی‌گری و دشمنی.
ج ) آزادی به مفهوم سرنگونی استبداد شاهی و طاغوت‌های درباری، به عنوان افتخار و یادگاری از انقلاب باقی ماند، ولی سرنگونی علی‌الاطلاق استبداد و عدم حاكمیت هر نوع طاغوت و تحمیل، در بوته‌ی اجمال و انكار قرار گرفت. آزادی مردم و غیرتابعین و موافقین با حاكمیت، در عقیده و بیان و قلم و اجتماع- آن‌طوركه در قانون اساسی آمده است- عملاً مردود و محكوم گردیده «سلطنت مشروطه»ی سابق جای خو را به «آزادی مشروطه» و محدود شده داد.
همكاری صمیمانه‌ی دین و وطن به رهبری آیت‌الله خمینی بزرگ‌ترین پیروزی را نصیب انقلاب اسلامی ایران كرد اما تداوم انقلاب با انحصارگری روحانیت و طرد عنصر وطن، خون و خرابی و تلخ‌ترین شكست را به بار آورده، ایران و اسلام را دچار تاریك‌ترین سرنوشت ساخت !
*
در مورد اهداف و برنامه‌های جانشین شده ممكن است گفته شود كه متعالی‌تر و جهانی‌تر از اهداف و آرمان‌های اولیه انقلاب بوده است و امام خمینی با بینش الهی، منزلت و شأن بالاتری به انقلاب و به جمهوری اسلامی ایران داده‌اند.
در اینكه به‌طوركلی اهداف و آرمان‌های عرضه شده، خصوصاً اگر با دید شاعرانه و ایده‌آلیستی عارفانه نگریسته شود، گسترش بیشتر به‌عالم انسانیت یافته است و داعیه‌های برتر دارد، شاید حرفی نباشد و همین انگیره‌های جهانی- الهيِ ظاهراً متعالی، یكی از عوامل ارادت و شهادت یا ایثارهای معجزه آسای انقلاب بوده است؛ ولی صرف نظر از اینكه باید دید تا چه حد با حق و حقیقت و واقعیت یا با خود اسلام و خواست خدا انطباق دارد و بلند برنامه‌های مورد نظر عقلی و عملی بوده است یا خیر، امر مسلم این است كه هم با خواسته‌ها و شعارهای اكثریت مردم و عهد و وعده‌ها، متفاوت مغایر است و هم همه‌پرسی و تصویب عمومی روی آنها به عمل نیامده است تا مشروع و مجاز گردد.
در هر حال، چون غرض ما در یادبود خاطرات و خدمات یار شهیدمان دکتر سامی، مرور اجمالی به تاریخ مبارزات ملی ایران در برابر تهاجم و تمدن غرب و به سوابق و سنت پیش‌كسوتان او بوده است؛ باید بگوییم كه رهروان این كاروان، از قائم مقام و امیركبیر گرفته تا سیدجمال و نائینی و پس از آنها مدرس و مصدق، مقصد و مسیر مشترك‌شان نجات ایران و ایرانیان (و مسلمانان) از دست بیگانگان بوده است و بیداری و آزادی و حاكمیت ملت برای رسیدن به سلامت و خدمت و سعادت در صراط مستقیم به سوی خداوند رحمن رحیم…

رحمت خدا بر سامی و بر همگی آنها باد !
۱۳۶۸/۸/۳

  •  این اثر مقاله‌ای است كه در بزرگداشت زنده‌یاد دكتر كاظم سامی در ۳/۸/۱۳۶۸، برای درج در یادنامه اولین سالگرد شهادت ایشان نوشته شده است و ما آن را از نسخه‌ی مستقلی که چاپ و منتشر شده و توسط مؤلف فقید در آن اصلاحاتی تکمیلی به عمل آمده است، آماده کرده‌ایم و به علاقه‌مندان تقدیم می‌داریم (ب.ب.ف.)


۱٫ فعلاً كاری نداریم كه جریان به چه صورت درآمد و چه كلاهی بر سر ایران و اسلام رفت ! …
۲٫ در حالی كه ۱۵ سال قبل از آن به موجب عهدنامه‌ی گلستان- آن هم با وساطت انگلستان- ایالات گرجستان، دربند، باكو، شیروان، شكّی، گنجه، قره‌باغ، مغان، و قسمتی از تالش را به دولت روسیه واگذار كرده بود.
۳٫ نماینده‌ی فوق‌العاده تزار به دربار ایران.
۴٫ اقامتگاهی نزدیك زنجان كه فتحعلی‌شاه برای نظارت بر عملیات جنگی اختیار كرده بود.
۵٫ از فقهای بزرگ اخیر كه واضع اصلی ولایت فقیه و مداح فتحعلی‌شاه بود.
۶٫ نقل از كتاب «تاریخ سیاسی و دیپلماسی ایران»، تألیف دكتر علی‌اكبر بینا، از انتشارات دانشگاه سال ۱۳۴۲، جلد اول صفحات ۲۰۸ و ۲۰۹٫
در پاورقی همین صفحات به نقل از گزارش صدراعظم روسیه denerbroder چنین اضافه می‌نماید :
«به نظر می‌آید وزیر خارجه انگلستان می‌خواست ایران را به جنگ با ما وادار كند و وقتی… از سیاست مسالمت‌آمیز امپراتور الكساندر اطمینان حاصل نمود، مصمم گردید از احساسات ضد روسی ایرانیان جلوگیری كند ولی جلوگیری از طغیان احساسات ملی برای وی غیر مقدور بود.»
۷٫ از همان مأخذ، ص ۲۵۷٫
۸٫ به نقل منقطع از كتاب «مقدمه‌ای بر تاریخ جنبش ملی ایران» نوشته‌ی آقای مهندس عزت الله سحابی، شركت سهامی انتشار، تهران، سال ۱۳۶۴، صفحات ۲۲۲ تا ۲۲۴٫
۹٫ تعبیر جدیدی كه معمولاً در ادبیات و تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی ایران به كار برده می‌شود و صحبت از «قدرت اسلام» برای ترس یا تحقیر ابرقدرت‌ها و سایرین می‌نماید، صحیح نیست. اسلام به معنای یك آیین یا یك مكتب و طریق چیزی نیست كه از خود قدرت یا ضعف داشته باشد؛ قدرت و عمل همیشه از انسان‌ها و از موجودات زنده است كه حامل و مخزن انرژی بوده یا مولد و زور دهنده‌ی آن باشد (كه البته اصل و منشأ آن خداست). ابزار و ایجاد انرژی از انسان‌ها نیز ناشی از اراده‌ی انسان بوده، عشق و ایمان است كه باعث ظهور یا شدت و ضعف اعمال می‌گردد. هم ایمان به خدا و اعتقادهای درست و حق سبب حرارت و حركت و قدرت شده و جسم و جان‌ها را فدای خود می‌كند و هم به‌طوری‌كه تجربه‌ی تاریخ گواه مكرر می‌باشد، ایمان یا عشق و علاقه‌های باطل و فاسد نیز افراد و اجتماعات بشری را به‌شوق و شور و شهادت می‌اندازد، و موجب و مولد عملیات و نتایج عظیم می‌گردد. در هر صورت، قدرت‌های ناشیه و عملیات انجام شده می‌تواند دلالت بر وجود ایمان و حضور و تأثیر مكتب بنماید ولی لزوماً دلالت بر حقانیت مدعا و رسیدن به سعادت ندارد.
۱۰٫ نقیصه و شكایتی كه در همه‌ی ادوار حتی بعد از مشروطیت و در جمهوری اسلامی وجود داشته و دارد. افراد و اصناف ملت و مردم در برابر دولت و دولتیان بیچاره و محكوم‌اند. یك فرد ایرانی در برابر یك دستگاه دولتی، حتی یك كارمند مالیاتی یا انتظامی و ثبت اسناد، واقعاً بی‌پناه و دست بسته است. اداره یا مأمور دولتی به دلیل دولتی بودن، خود را مجاز به هر اجحاف و فشار و زور و معاف از هر مسئولیت و قانون می‌داند. در فرهنگ دولتی ایران- كه میراث دوران ایلغار و تصرف شهرها و آبادی‌ها به دست ایلات و امثال مغول و تاتار است- زور گفتن به مردم و پایمال كردن حق و مال آنها به سود دولت یا خود مأمور، چیزی نیست كه مورد بازخواست و ایراد قرار گیرد، چون ظاهراً به نفع دولت عمل كرده است. قوانین كشور و سنت‌های دولت بر این اساس و بر مبنای مقصر دانستن علی الاصول مردم نوشته شده است و اجرا می‌گردد. دولت و مردم در ایران دو دشمن غالب و مغلوب حساب می‌شوند!
۱۱٫ در تلگرافی كه آخوند خراسانی و حاج شیخ مازندرانی (دو نفر از سه مرجع بزرگ نجف) در۱۳۲۸ ه‍ .ق (۱۹۱۰م) به نایب السلطنه ایران و «وزارتین جلیلتین داخله و جنگ و ریاست مجلس محترم ملی» كرده‌اند همكاری صمیمانه‌ی عناصر دین و وطن یا علمای آن زمان با انقلاب مشروطیت به خوبی آشكار می‌گردد (نقل از كتاب «تشیع و مشروطیت» آقای عبدالهادی حائری، تهران، سال ۱۳۶۰، صفحه ۱۲۳) :
«البته بدیهی است كه زحمات و مجاهدات علما و امرا و سروران عظام ملی و مجاهدین دین‌پرست وطن‌خواه و طبقات مختلف ایران در استقرار اساسی قوام مشروطیت و این همه بذل نفوس و اموال در تحصیل این سرمایه سعادت، برای حفظ دین و احیای وطن اسلامی و آبادانی مملكت و ترقی و اجرای احكام و قوانین مذهب و سد ابواب حیف و میل و صرف آن در قوای نظامیه و سایر مصالح مملكتی و قطع مواد تعدی و تحمیل چند نفر نفس‌پرست خودخواه خود رأی بود…»
۱۲٫ در سال ۱۳۳۰ كه برای خلع‌ید به جنوب رفته بودیم در سخنرانی‌ها و اجتماعات انبوه برای سه كس كف می‌زدند: مصدق، كاشانی و شاه؛ چهره‌ی واقعی شاه هنوز برای مردم روشن نشده بود. كاشانی بعد از انتخاب شدن به ریاست مجلس خود را كنار كشید و مانند شیخ فضل الله نوری در صف مخالفین قرار گرفت.
۱۳ . بقره(۲) / ۲۵۶ : در [پذیرش] دین اکراه و اجباری نیست؛ … (به نقل از قرآن مبین، ترجمه و تفسیر علی‌اکبر طاهری قزوینی)

بازرگان از منظر بسته‌نگار- گفت‌وگوی صمیمانه زهرا بازرگان با زنده‌یاد محمد بسته‌نگار

مطالب زیر بخشی از گفت‌وگوی صمیمانه زهرا بازرگان با زنده‌یاد محمد بسته‌نگار، از رهبران شورای فعالان ملی مذهبی، عضو قدیمی نهضت آزادی ایران و داماد مرحوم آیت‌الله طالقانی در سال ۱۳۹۶ انجام شده است. محمد بسته‌نگار، از مبارزان باسابقه راه آزادی و دموکراسی در ایران و دارای تألیفات و پژوهش‌های متعددی در حیطه‌های اجتماعی، اقتصادی، اعتقادی و سیاسی است.

«من پس از کودتای ۲۸ مرداد در سال ۱۳۳۲ وارد دبیرستان شدم. در آن زمان و در آن فضای سیاسی که هرگونه بحث سیاسی در مدرسه ممنوع بود، افکار و مشغولیت دیگری بر مدرسه حاکم بود؛ به‌طور مثال نوشته‌ها و افکار نویسندگانی همچون صادق هدایت و متون یا نوشته‌های ادبی بیشتر مورد توجه دانش‌آموزان قرار داشت.

در سال پنجم دبیرستان، دبیر ادبیات ما کتاب راه طی‌شده مهندس بازرگان را به ما معرفی کرد و درباره آن مدتی صحبت کرد. در آن زمان دست‌فروش‌ها کتاب‌های دست‌دوم می‌فروختند. من در یکی از این دست‌فروشی‌ها کتاب راه طی‌شده را به مبلغ ۲ تومان خریداری کردم. با اینکه هر کتاب را یک‌مرتبه می‌خواندم، این کتاب به‌حدی برایم تازگی داشت که دو سه بار آن را خواندم. در این دوره با مسجد هدایت آشنا شدم که در آنجا هر هفته آیت‌الله طالقانی صحبت می‌کرد و فضای مذهبی خاصی بر آنجا حکمفرما بود. پس از آن کم‌کم به جلسات سخنرانی مهندس بازرگان در کوی دانشگاه راه یافتم، مخصوصاً در شب‌ها و روزهای مبعث۱ یا در روزهای عید فطر که معمولاً مراسمی در کرج یا نقاط دیگر برگزار می‌شد. سخنرانی‌های بازرگان برایم بسیار جالب بود و با شور و اشتیاق زیادی پای صحبت او می‌نشستم. از آن پس با مطالعه کتاب‌های بازرگان و طالقانی، اوقاتم را می‌گذراندم تا دست روزگار مرا به زندان افکند. از افتخارات زندگی من این است که به مدت سه سال و نیم با مهندس بازرگان ابتدا در زندان قصر و سپس در زندان برازجان هم‌اتاقی بودم. زندان محیطی است که هرکس به‌ناچار خصوصیات شخصی خود را آشکار می‌کند. زندگی با بازرگان در زندان و توجه به خصوصیات وی، زندگی شخصی، اجتماعی و سیاسی مرا دگرگون کرد که به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنم:

۱٫ مدیریت زمان: آنچه بیش از همه‌چیز در زندان از مهندس بازرگان آموختم و زندگی‌ام را تحت‌تأثیر آن قرار داد، نظم و دیسیپلین خاص او بود. برنامه زندگی ما در زندان تحت تأثیر تفکر مهندس بازرگان با نظم خاصی به‌صورت زیر برنامه‌ریزی‌شده بود:

ساعت ۷ تا ۸ صبح صبحانه، ۸ تا ۱۰ مطالعه و سکوت اجباری، ساعت ۱۰ پذیرایی مختصر و سپس آغاز کلاس‌های درس؛ ساعت ۱۲ اذان و نماز، ساعت ۱ ناهار، ۲ تا ۴ سکوت اجباری،۴ تا ۶ پذیرایی مختصر و کلاس‌های درس، ساعت ۶ به بعد ورزش (والیبال و غیره)، غروب، نماز، پس از آن جلسات سخنرانی آغاز می‌شد.

در هفته، دو شب برنامه تفسیر قرآن آقای طالقانی بود. یک شب سخنرانی آقای مهندس بازرگان، یک شب سخنرانی دکتر سحابی و یک شب هم سخنرانی عمومی هم‌بندی‌ها که هرکدام مایل بودند مطلبی را عنوان می‌کردند و درباره آن صحبت می‌کردند. پس از سخنرانی زمان صرف شام فرامی‌رسید و ساعت ۳۰:۱۰ هم برنامه خواب پیش‌بینی‌شده بود؛ البته اگر کسی کار خاصی داشت، جدا از دیگران آن را انجام می‌داد. روزهای پنجشنبه و جمعه برنامه خاصی نبود و با مطالعه، ورزش و کارهای دیگر می‌گذشت.

این نظم و دیسیپلین در کارهای نوشتاری ایشان نیز محسوس بود. او مطلب و کتاب‌های خود را ابتدا فصل‌بندی می‌کرد و برای هر فصل سوتیتر می‌گذاشت. مثلاً در باب انسان و خدا برای هر عنوان انتخاب‌شده، پنج شش خطی می‌نوشت و بعد مطالب مرتبط با تیترهای خود را کامل می‌کرد؛ بنابراین نوشتن ایشان هم نظم خاصی داشت. به‌طور مثال مهندس بازرگان از ساعت ۸ صبح نوشتن کتاب پدیده‌های جوی را شروع می‌کردند و یک یا دو ساعت بعد یا بعدازظهر را صرف نوشتن مقاله دیگری می‌کردند، درحالی‌که ما عادت داشتیم تا مطلبی را تمام نکنیم به مطلب دیگری نپردازیم. از کسانی که به‌شدت این روش را دنبال می‌کرد، دکتر شریعتی بود که به هنگام نوشتن مطلب مورد نظر خود وقت و زمان را نمی‌شناخت و سراپا در بحر همان مطلب خاص فرومی‌رفت.

گاه در زندان، جلساتی با مباحثی داغ ترتیب می‌دادیم. تأثیر این مباحث به حدی بود که وقتی جلسه را ترک می‌کردیم همچنان صحبت درباره آن را ادامه می‌دادیم، اما مهندس بحث را در همان جلسه رها می‌کرد و وقتی بیرون می‌آمد به موضوع‌های دیگری می‌پرداخت.

۲٫ توجه به نظرات جمع: زنده‌یاد مهندس بازرگان تابع نظرات شورا بود. در جلسات نهضت آزادی همواره نظر جمع را می‌پذیرفت. با اینکه از نظر عقیدتی سرسخت و جدی بود، اما به نظر جمع اهمیت بسیاری می‌داد. اگر از کسی یا فردی بدگویی یا تعریف می‌شد، مهندس کمتر تحت تأثیر قرار می‌گرفت، مگر اینکه خودش بررسی و تحقیق کرده و به همان نتیجه رسیده باشد. دهان‌بین و تحت تأثیر بدگویی دیگران نبود. یکی از خصوصیات ایشان این بود که نه‌تنها گفته‌ها یا اعمال درست دوستان و یاران خود را برجسته می‌کرد، بلکه حتی اگر از مخالفان خود هم سخن مثبت و ‌تأمل‌برانگیزی می‌شنید، آن را هم تأیید و برجسته می‌کرد.

۳٫ ایدئولوژی: یک روز بعدازظهر در سال ۱۳۴۴ با بازرگان در زندان قصر قدم می‌زدیم. ایشان قرار بود چند شب بعد سخنرانی کند. از من پرسید به نظر شما درباره چه موضوعی صحبت کنم؟ گفتم: ایدئولوژی. چیزی نگفت. دو سه روز بعد با اینکه به نظر می‌آمد از این پیشنهاد خوشش نیامده، اما به من گفت درباره ایدئولوژی صحبت خواهم کرد. این سخنرانی به علت تبعید ما به زندان برازجان انجام نگرفت. بعدها در سیزده رجب شب میلاد حضرت علی (ع) در زندان برازجان، سخنرانی خود را تحت عنوان بعثت و ایدئولوژی آغاز کرد. ما در زندان به موضوع دموکراسی و آزادی علاقه زیادی داشتیم؛ چیزی که در آن زمان موضوع پذیرفته‌شده و مطرحی نبود و تازه منابع زیادی هم برای مطالعه نداشتیم، اما با بحث‌هایی که هنگام غذا خوردن یا در حیاط هنگام راه رفتن و در اتاق با مهندس بازرگان می‌کردیم، به‌خصوص از صحبت‌هایی که درباره نهج‌البلاغه انجام می‌گرفت به مفهوم دموکراسی پی بردیم. ایشان هم در کتاب بعثت و ایدئولوژی نوشته‌اند «این کتاب محصول یک کار دسته‌جمعی است.» کتاب فوق در سال ۱۳۴۷ منتشر شد. در این کتاب سه محور دموکراسی، عدم احتساب حق ویژه برای روحانیت و موضوع حقوق زنان مطرح شده است. بازرگان اعتقاد داشت روحانیان نباید وارد سیاست شوند و یا حق ویژه‌ای برای خود قائل شوند. در مورد حقوق زنان، بازرگان دومین شخصیت سیاسی و اجتماعی در ایران است که از حقوق زنان دفاع می‌کند (بعد از راشد). او عقیده داشت زنان باید حق رأی داشته باشند.

۴٫ احترام به مبارزان همبند: زمانی که به برازجان تبعید شدیم و با اتوبوس به راه افتادیم، هنگام حرکت نزدیکی‌های ساوه، اتوبوس ما را یک جیپ متوقف کرد. سرنشین جیپ با ژاندارم‌هایی که در اتوبوس بودند صحبت کرد و دستور داد که به دست ما حتی زمانی که در اتوبوس نشسته‌ایم دستبند بزنند. وقتی به‌سوی اصفهان حرکت می‌کردیم، بین اصفهان و شیراز در ژاندارمری بین راه پیاده شدیم تا نماز صبح را در ساختمانی قدیمی بخوانیم. نماز جماعت را برپا کردیم. مهندس بازرگان پیش‌نمازی آن را به عهده داشت. او به هنگام قنوت آیه‌ای را خواند که قوت قلبی عظیم برای همه ما بود و نگرانی و ناراحتی ناشی از فکر تبعید به برازجان را از بین برد. آن آیه آیه ۷۴ سوره فرقان بود: «رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَامًا»۲٫ این آیه و اعتمادبه‌نفسی که بازرگان با خواندن آن نماز و این آیه به ما داد باعث شد با روحیه‌ای قوی‌تری وارد برازجان شویم و دوره سخت و طولانی زندان را تحمل کنیم.

پس از انقلاب در سال ۱۳۷۹ در زمان آقای هاشمی رفسنجانی، وقتی من به دلیل امضای نامه معروف به «نامه نود امضایی مهندس بازرگان به رئیس‌جمهور» به زندان انفرادی منتقل شدم، در آنجا سعی کردم همان نظم و ترتیبی را رعایت کنم که مهندس بازرگان به ما آموخته بود. اول صبح نماز می‌خواندم، بعد صبحانه می‌خوردم، سپس برنامه خواندن قرآن یا نهج‌البلاغه، پس از آن هواخوری، ناهار، نماز، ظرف‌شویی و بعد باز به قرآن و نهج‌البلاغه روی می‌آوردم. به این ترتیب طوری برنامه‌ام را تنظیم می‌کردم که سختی‌ها و تنهایی‌های آن را کمتر حس کنم. تابستان بود و روزها بلند. با اینکه در زندان انفرادی هر روز نزدیک غروب دلتنگ می‌شدم اما درمجموع، آن نظم و برنامه‌ریزی مهندس بازرگان کمکم کرد بتوانم سختی‌ها را تحمل کنم. من مجموعاً شش ماه در زندان انفرادی بودم.

در زندان برازجان از مهندس بازرگان خواستیم که برایمان قرآن را تفسیر کند. اولین سوره‌ای که ایشان شروع کردند سوره عنکبوت بود. معمولاً وقتی خواندن قرآن را شروع می‌کنیم یا از اول یا از سوره‌های آخر می‌خوانیم. عنکبوت جزء سوره‌های وسط است. موضوع جالبی که در تفسیر شروع کردند این آیه بود: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ… وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ»۳٫

در زندان برازجان مانند دیگر زندان‌ها بندهای مختلفی بود که افراد را بر اساس جرم‌های کمابیش مشترک در یک جا قرار می‌دادند. یکی از بندها شامل گروه‌های چپ و عمدتاً توده‌ای بود که به حبس‌های طویل‌المدت محکوم شده بودند. این افراد اغلب روحیه‌ای منزوی و چهره‌ای غمگین داشتند و با دیگران هم ارتباط نمی‌گرفتند. مثلاً در سخنرانی‌ها و مراسمی که به‌مناسبت اعیاد یا روزهای خاص که در بند ترتیب می‌دادیم هیچ‌وقت شرکت نمی‌کردند. یک روز هنگام هواخوری در حیاط زندان بازرگان با چند نفر از آن‌ها روبه‌رو شد. مهندس بازرگان با آن‌ها به صحبت پرداخت و درباره علت و شرایط زندانی شدن آنان سؤالاتی کرد. بازرگان در دلداری به آن‌ها گفت «فکر نکنید با مبارزه‌ای که با استبداد کرده‌اید عمرتان را به هدر داده‌اید. این را بدانید که ما و گروه‌های مثل ما، روش مبارزه را از شما یاد گرفته‌ایم؛ بنابراین تلاش‌های شما به هدر نرفته است.» صحبت با بازرگان در آن روز و در دیدارهای بعدی که به مناسبت‌های مختلف انجام می‌گرفت روحیه جدیدی به آن‌ها بخشید. از این پس می‌دیدیم با بشاشیت و رغبت بیشتری با ما روبه‌رو می‌شدند و حتی برخی از آنان در مجالس مذهبی و اجتماعی ما شرکت می‌کردند.

من کلاً چهار بار به زندان افتادم: سال ۱۳۴۰، قبل از قیام سی تیر، زندان قزل‌قلعه؛ پس از ۲۵ خرداد، زندان شهربانی؛ پس از سه ماه، زندان قزل‌قلعه و بعد زندان قصر. سال ۱۳۵۱ در کمیته ضد خرابکاری، چهل روز در انفرادی گذراندم و بعد با مهندس بازرگان و یاران به زندان قصر منتقل شدیم، مجموعاً پنج سال. تفاوت زندان‌های پیش از انقلاب به‌خصوص از نظر محیط و اتمسفر زندان با پس از انقلاب بسیار زیاد است. در زندان پس از انقلاب انسان احساس می‌کند تنها و ایزوله شده است. در آن روزها کتاب یا منابعی در اختیار آدم قرار نمی‌دادند. پس از چند روز تنها ممکن است یک قرآن بدون ترجمه بدهند. در زندان‌های پیش از انقلاب هم کتاب آوردن ظاهراً ممنوع بود، ولی یک نیمچه کتابخانه‌ای مثلاً در زندان قزل‌قلعه بود که به هر نحوی از آنجا کتاب می‌گرفتیم. پس از انقلاب در زندان تقاضای نهج‌البلاغه کردم، یک ماه و نیم طول کشید! در آخرین ماه زندان به‌زحمت کتاب پرتوی از قرآن را به دست آوردم.

مهندس بازرگان در اولین جشن مبعث وقتی شروع به سخنرانی کرد سه آیه: از «اوایل مبعث، اواسط مبعث و سال‌های آخر مبعث» را در جدول قرار داد و بقیه آیات را بر اساس این سه بخش و شأن نزول آیات تنظیم کرد. اولین آیه «اقرأ بسم ربک الذی خلق» را برای سال سوم گذاشت.

۵٫ شجاعت: هنگامی‌که در سخنرانی‌ها یا مراسم مختلفی که به ابتکار نهضت برگزار می‌شد به خاطر حمله مهاجمین و عوامل مختلف، گاه افراد نهضت مورد حمله دشمنان و ضرب و شتم قرار می‌گرفتند، طبعاً مهندس بازرگان ناراحت می‌شد و قیافه‌شان درهم می‌رفت، اما خود را نمی‌باخت و پرخاشگری نمی‌کرد، حتی روزی که به دفتر نهضت در طبقه زیرین ساختمان محل کار ایشان حمله شد و عوامل خودسر به تیراندازی پرداختند ایشان پشت میز کارشان نشسته بودند. یکی از آن افراد با جسارت خطاب به بازرگان گفت: بلند شو بیا اینجا. ایشان فقط به او نگاه کردند، نه رنگشان تغییر کرد و نه علائم ترس در ایشان پدید آمد. تنها زمانی که ایشان را بسیار ناراحت دیدم وقتی بود که پس از ارسال نامه معروف به نود امضا به رئیس‌جمهور وقت – آقای هاشمی رفسنجانی- اکثر یاران و امضاکنندگان نامه دستگیر شدند. بازرگان در این دوران گاهی اظهار می‌کرد: «خودم را مانند درختی احساس می‌کنم که همه شاخ و برگ آن را زده باشند.» من در آن روزها خیلی به ایشان نزدیک بودم. در تمام دوران نخست‌وزیری، بازرگان را به‌اندازه آن زمان ناراحت ندیده بودم. ایشان با چنان غصه‌ای درباره یاران گرفتار خود صحبت می‌کردند که انسان تحت تأثیر احساس عمیق ایشان قرار می‌گرفت.

شوخی با بازرگان

در زندان به‌رغم سختی‌ها و محدودیت‌ها، سعی می‌کردیم لحظات خوبی را هم فراهم کنیم. یکی از تفریحات ما ورزش به‌خصوص والیبال بود. در این بازی افراد را به دو دسته مبتدی‌ها و ماهرها تقسیم می‌کردیم. بازرگان در گروه مبتدی‌ها بود. ما گاهی عمداً توپ را به طرف ایشان می‌زدیم که نتوانند بگیرند و این موضوع باعث خنده همگی می‌شد.

مکتب بازرگان، نه درس حقوق

من سه سال و نیم در زندان با بازرگان و یارانش بودم. می‌توانم بگویم حتی یک دقیقه آن تلف نشد. دائم بحث و گفت‌وگو و صحبت داشتیم. آن چهار سالی که در زندان بودم، اگر بیرون بودم و دکترا می‌گرفتم، هرگز این‌همه پربار نمی‌شدم و این‌قدر چیز یاد نمی‌گرفتم. سال ۱۳۴۲ وقتی به زندان افتادم، دانشجوی دانشکده حقوق بودم. سال ۱۳۶۴ که بیرون آمدم، جلو ادامه تحصیلم را گرفتند. باید از نهضت آزادی تنفرنامه می‌نوشتم که این کار را نکردم و بنابراین تا سال‌ها نتوانستم ادامه تحصیل دهم. پس از انقلاب درس را ادامه دادم، ولی وارد مشاغل دولتی نشدم. یک ‌بار مقاله‌ای نوشتم که خیلی مورد توجه قرار گرفت. دوستی گفت شما رشته‌ات حقوق است، من فکر می‌کنم به همین جهت مقاله را آن‌قدر مستدل و منظم نوشته‌ای. گفتم: نه من در این زمینه بیشتر تحت تأثیر رفتار و روش مهندس بازگان بوده‌ام نه درس حقوق.

در آستانه انقلاب، در شروع ناآرامی‌ها و اعتراض‌های مردمی در جلسه هیئت اجرایی نهضت آزادی حضور داشتم. در آن جمع دکتر یزدی به مهندس بازرگان اطلاع دادند که به آقای دکتر صدیقی پیشنهاد نخست‌وزیری شده و دکتر صدیقی از ما خواسته است که در کابینه ایشان حضور داشته باشیم. مهندس بازرگان مخالفت کردند و گفتند عضو کابینه نخواهیم شد، ولی برای هرگونه همکاری با ایشان آمادگی داریم. دکتر صدیقی درباره پذیرش این پست مدتی فکر کرد و سرانجام پس از یک هفته اطلاع پیدا کردیم که این پیشنهاد را نپذیرفته است.

بازرگان و موضوع خدا و آخرت

بارها از من سؤال شده است که آیا بازرگان در اواخر زندگی‌اش در افکار خود تجدیدنظر کرد. من فکر نمی‌کنم. مدتی پیش در مصاحبه‌ای با مجله چشم‌انداز گفتم که بازرگان موضوع «خدا و آخرت» را در سال ۱۳۴۰-۱۳۴۱ مطرح کرد و عقیده داشت که انبیا برای حکومت نیامده‌اند، برای هشدار درباره آخرت آمده‌اند. درست است بعضی از آن‌ها حکومت تشکیل داده‌اند، اما حکومت آن‌ها به علت وحی نبود. من دیدگاه بازرگان را به‌خوبی می‌فهمیدم و ایشان به آقای مهندس محققی گفتند تنها کسی که بحث مرا فهمید بسته‌نگار بود.

بازرگان به مسئله استعمار توجه داشت. نه‌فقط استعمار سیاسی، بلکه استعمار فکری. بسیاری از کتاب‌هایی که تألیف کردند مانند آزادی هند و جنگ شکر در کوبا که برخی نقطه‌نظریات دیگران را مورد توجه قرار داد، نظریات آن‌ها را تکمیل کرد. ایشان به آزادی‌های دموکراتیک معتقد بود. به آزادی بیان، نه آزادی لیبرالیستی.

مهندس بازرگان در کتاب ذره بی‌انتها دو عنصر ماده و انرژی را مطرح است. او عنصر سوم را هم وارد می‌کند که بسیار مهم است و آن انسان است. به انسان که می‌رسد مسئله آزادی و اختیار مطرح می‌شود (روحیه، اراده، اختیار). بعضی‌ها اعتقاد داشتند او غرب‌زده بود، ولی این‌طور نیست. او پیش از فرانسه رفتن تحت تأثیر میرزاابوالحسن فروغی قرار گرفته بود. آیه مهمی که به آن تأکید می‌کرد و تحت تأثیر آن بود: «إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ»»۴ بود. این آیه در نواندیشی دینی بسیار تأثیرگذار بود. او با این تفکر وارد اروپا شده و متوجه شده بود که مذهب در اروپا اهمیت دارد؛ لذا کتاب راه طی‎شده را نوشت. بازرگان زمانی که کسی جرئت نمی‌کرد اسم خدا را به زبان بیاورد، خدا را وارد دانشگاه کرد. وقتی رئیس دانشکده فنی شد، نمازخانه ایجاد کرد.

***

مرحوم بسته‌نگار سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های بسیاری درباره بازرگان و خط‌مشی فکری او انجام داده است. وی بازرگان را انسان و سیاستمداری متمایز توصیف می‌کند. این تمایز را می‌توان در گفت‌وگویی که در مجله اندیشه پویا (احتمالاً سال ۱۳۹۷، شماره ۵۶، صفحه ۱۶۸) به شرح زیر بیان کرده است، ملاحظه کنید:

«به نظر من مهندس بازرگان چند ویژگی دارد که هرکدام از این ویژگی‌ها در هر فردی باشد، او را انسان متمایزی می‌کند.

اولین ویژگی ایشان، پایبندی به قراردادها و میثاق‌هایی بود که چه با افراد و چه با جامعه منعقد می‌کرد. تمام تلاشش این بود که در چارچوب این تعهدها و این میثاق‌های اجتماعی حرکت کند و ذره‌ای تخلف نکند.

ویژگی دوم، شجاعت بی‌نظیر وی بود. شجاعت مهندس بازرگان تنها در برابر مخالفان یا مستبدان داخلی و خارجی نبود، بلکه این شجاعت در برابر دوستان و آشنایان و جامعه نیز محسوس بود. به‌طوری‌که اگر نظر خود را مخالف نظر دیگران می‌دانست، واهمه‌ای از بیان آن نداشت و تحت تأثیر جو قرار نمی‌گرفت.

ویژگی سوم، عدم تحمیل نظراتش به دیگران و پیروی از رأی اکثریت بود. به‌طوری‌که اگر ایشان در جمعی بودند، چه جمع نهضت آزادی ایران و چه جمع انجمن مهندسین و چه جمع‌های دیگر، تمام تلاشش این بود که نقطه‌نظرات خود را بیان کند و از دیگران بخواهد نظراتش را بپذیرند، اما اگر نظر جمع خلاف این بود، تابع نظرات جمع می‌شد و سعی می‌کرد که نظر جمع را در بیرون منعکس کند.

این‌ها هم اخلاق فردی هستند و هم اخلاق سیاسی.اخلاق فردی و سیاسی مهندس بازرگان هیچ دوگانگی با هم نداشت. در خانواده و در میان جمع دوستان، همان‌گونه بود که در اجتماع بود. ما هیچ تمایزی در زندگی اجتماعی با زندگی شخصی و خصوصی ایشان نمی‌دیدیم.»■

پی‌نوشت:

۱٫ شب‌های عید مبعث انجمن اسلامی مهندسین مراسم داشت که معمولاً مهندس بازرگان سخنران آن بود و روزهای عید مبعث انجمن اسلامی دانشجویان در کوی دانشگاه امیرآباد مراسم می‌گرفت که عمدتاً مهندس بازرگان و دیگران سخنرانان آن اعیاد بودند.

۲٫ این آیه شرح‌حال ما بود. ما هم از خداوند می‌خواستیم که به همسر و فرزندانمان ایمان و استقامتی عطا فرماید که بتوانند سختی‌های این دوران را تحمل کنند، باعث آرامش دل ما شوند و ما هم برای آن‌ها پیشوا و الگویی شایسته باشیم.

۳٫ آیا می‌پندارید که مورد آزمایش قرار نمی‌گیرید؟ قرار می‌گیرید، همان‌طور که گذشتگان گرفتند. تا اینکه خداوند بداند چه کسانی راست یا دروغ می‌گویند. این دعای عبدالرحمان است. آیا فکر می‌کنید همین‌که ایمان آورده‌اید تمام شد؟ شرط ایمان آغاز چالش‌هاست.

بازرگان در آنجا اشاره کرد که علم خدا تدریجی است. این را تا آن موقع کمتر کسی گفته بود. مهندس از همان زمان مطالعه عمیقی در قرآن داشت. تاریخ قرآن را به‌دقت مطالعه می‌کرد تا بالاخره کتاب سیر تحول قرآن را شروع کرد.

۴٫ خداوند حال قومی را تغییر نمی‌دهد مگر آنان حال خود را تغییر دهند. (سوره رعد، آیه ۱۱)

ایران امروز، باید بازرگان را بشناسد

اینکه امام خمینی در روزهای اول ورود به ایران مهندس بازرگان را مأمور تشکیل دولت موقت و در نتیجه انتقال نظام شاهنشاهی به نظام جمهوری اسلامی می کند، نشان می دهد که او گزینه ای مناسب برای قبول این مسئولیت خطیر در حساس ترین روزهای انقلاب بوده. با این وجود سئوالی که در اذهان عمومی بی پاسخ مانده، این است که با وجود تاکید بنیانگذار انقلاب به توانایی و درایت وی…

چرا شرایط طوری رقم خورد که او در طول ۹ ماه چهاربار استعفا کند و در نهایت کناره گیری کند؟ محمد توسلی که با انتخاب مهندس بازرگان به عنوان اولین شهردار تهران در جمهوری اسلامی برگزیده شده بود، دراین گفت و گو به تشریح شرایطی پرداخت که در نهایت فرصت اداره دولت را از بازرگان گرفت.

  • عنوان ” موقت” چه ویژگی هایی برای دولت بازرگان در پی داشت؟


دولت موقت در حالی تشکیل شد که اوضاع کاملا بحرانی بود و مهندس بازرگان در شرایطی این مسئولیت خطیر را به عهده گرفت که بقایای نظام شاهنشاهی، ساواک و نیروهای مخالف نظام اسلامی در جامعه حضور و البته فعالیتهایی زیادی داشتند. مجموعه این شرایط نشان می دهد که بازرگان وقتی در مدرسه علوی این مسئولیت تاریخی را پذیرفت, وفاداری خود به مطالبات مردم را ثابت کرد و نشان داد که برای اعتلای ایران و منافع ملی هر کاری را که لازم بداند انجام می دهد.

او به گواه تاریخ با درایت کامل و با ملاک قرار دادن مدیریت علمی و اخلاقی چهره هایی سالم و البته کارشناس برای سمت های وزیر و مسئولین بلندپایه انتخاب کرد تا مساله مهمی چون انتقال قدرت را به سرانجام خوبی برساند تا دولت های بعدی بتوانند با استفاده از زیر ساخت های موجود با کمترین مشکلات ممکن به اداره امور بپردازند. اگر بازرگان این امکان را پیدا می کرد که برنامه هایش را آنطور که می خواست، اجرایی کند بی شک کشور و البته نظام درشرایط فعلی وضعیتی به مراتب بهتر را تجربه می کرد.

  • اما ۴ استعفا نشان می دهد که بازرگان به بن بست رسیده بود.


بهتر است گفته شود که چپ روی ها، ندانم کاری ها و قدرت طلبی ها بازرگان را در مقام ریاست دولت به بن بست رساندند.او که شرایط را دشوار و پاره ای ازدشواری ها را غیرقابل حل می دید در ۱۵ اردیبهشت ۵۸ و درست ۳ ماه بعد از قبول نخست وزیری در نامه ای به رهبر فقید انقلاب و شورای انقلاب آورده است که دولت نمی تواند به همه وظایف اصلی اش برسد و به همین دلیل بعد از اداره مملکت در آن روزهای حساس و برگزاری رفراندوم تعیین نظام و همچنین انتخابات مجلس خبرگان بررسی قانون اساسی دیگر نمی تواند شرایط را برای برگزاری انتخاب نمایندگان فراهم آورد. این دلیلی نداشت جز تحرکات ضدانقلاب ها که علاوه بر دامن زدن به درگیری های داخلی در مسیر کارشکنی با کشورهای خارجی هم همکاری می کردند.

  • یعنی ضد انقلاب ها تنها موانع حرکت دولت موقت در مسیرتعیین شده بودند؟


نه، مشکل دیگر بازرگان این بود که درفضای انقلابی آن روزها نمی توانست با رفتارهای متعادل دولت موقت کنار بیاید و مخالفان سیاست دولت بر این باور بودند که در رسیدن به همه اهداف باید با روحیه ای انقلابی جلو رفت و یک شبه به همه خواسته ها رسید. این در حالی بود که نخست وزیر تاکید بر واقع بینی داشتند و تحت هیچ شرایطی حاضر نبودند تا فرصت های موجود در آن زمان را با ندانم کاری به تهدید تبدیل کنند.

  • می توانید به نمونه ای از آن موارد اشاره کنید؟


به عنوان مثال به خاطر دارم که عده ای شعار می دادند که می توانند در مدت سه ماه مشکل مسکن را برطرف و این دغدغه بزرگ را از مشکلات مردم کم کنند. جالب است بدانید که این نمونه اظهارات غیرمنطقی از جانب افراد یا جریان هایی مطرح می شد که اتفاقا در انقلاب و اذهان عمومی نفوذ داشتند و همین عامل باعث می شد تا انتظارات غیرمنطقی از دولت زیاد شود. طبیعی است که بازرگان با اعتقاد بر اینکه هر اصلاحی باید گام به گام در لایه های جامعه شکل بگیرد، نمی توانست تن به این شعارها بدهد و در نتیجه از سوی بخشی از مردم تحت فشار قرار می گرفت. این نوع رفتارها که نشات گرفته از اراده تشکل های انقلابی بود به همان اندازه ضد انقلاب ها موانعی را در راه دولت موقت ایجاد کرد تا در نهایت نتواند به کارش ادامه دهد. حزب توده هم که دنبال خارج کردن همه نیروهای توانمند و تشکل های انقلاب به نفع خود بود از هیچ کوششی برای تخریب چهره دولت موقت کوتاهی نکرد. البته توده ای ها در کنار مخالفت با دولت موقت اذعان داشتند که لایه روحانیت شکننده است و می توانند این قشررا هم به راحتی از سد راه خود برداشته و به تنهایی اداره کشور را برعهده بگیرند.

  • ظاهرا بنی صدر هم به یکی از منتقدین سرسخت دولت موقت تبدیل شده بود.


بله؛ آقای بنی صدرنیز قبل از انتخاب شدن به عنوان اولین رییس جمهوری انتخابی، تیزترین انتقادات را متوجه دولت می کرد. در کل می توانم بگویم آن روزها همه، حتی چهره های موجه انقلاب هم گفتمان قدرت داشتند و تلاش هایی جدی برای کسب قدرت از خود نشان می دادند.

مشکل بزرگ دیگر همان کمیته هایی بود که به هر حال برای رتق و فتق امورضرورتا تشکیل شده بودند. ایراد آنها این بود که همه چیز را بر اساس خواسته های خود می خواستند و حتی در امور وزارتخانه ها و اداره شهرها دخالت کرده و اجازه برنامه ریزی و قانون مداری را از وزرای کابینه می گرفتند.

  • دولت برای مقابله با چنین پدیده هایی چه تدبیری اندیشید؟


بازرگان بر این باور بود که باید شورای انقلاب همکاری بیشتری با دولت موقت می کرد. او در نامه ها و سخنرانی های خود و حتی در نامه ای به امام به دفعات این مشکلات را بازگو و راه حل های مدیریتی ارایه کردند. ایشان به طور طبیعی بیشترجانب روحانیت و نهاد های انقلابی را می گرفتند و فضا به گونه ای شد که حتی گفتند که در انتخاب بازرگان اشتباه کرده اند. البته مهندس بازرگان در نامه ای خطاب به ایشان توضیح دادند که ایشان در این مورد اشتباه نکرده اند و در آن شرایط هیچ گزینه دیگری پیش رو نداشتند. شرایط این دوران نشان می دهد که دولت موقت نمی توانست در فضایی که به وجود آورده بودند، کار مفیدی انجام دهند و لذا استعفا را در راستای منافع ملی ارزیابی کردند.

برخی معتقدند بازرگان و دولتش همخوانی لازم را با شرایط روزهای اولیه انقلاب نداشت و در نتیجه انتخاب مناسبی نبود.

برخی این عقیده را دارند و می گویند که مهندس بارزگان با شخصیت متعادل و اصلاح طلبی با گفتمان انقلابی تناسب نداشت و فردی باید به عنوان نخست وزیر انتخاب می شد که از روحیه انقلابی برخوردار بود.
اگر فردی با چنین خصلتی به عنوان مسئول انتقال کشور از نظام شاهنشاهی به جمهوری اسلامی برگزیده می شد, انقلاب نمی توانست در مسیری منطقی به حرکت خود ادامه دهد. بارزگان با توان مدیریتی و شخصیت تاریخی توانست همکاری گروه های مختلف را جلب کند.

  • اما منقدین، دولت موقت را دولتی برخواسته از نهضت آزادی عنوان می کنند.


اصلا اینطور نیست. با نگاهی به ترکیب وزرا می بینیم که فقط یازده نفر از نهضت آزادی, یازده نفر از جبهه ملی , چهار نفر از انجمن اسلامی مهندسین و بالاخره چهار نفر از روحانیون بود. این نشان می دهد نخست وزیردولت موقت توانست نمایندگان تشکل های مختلف را دور هم جمع کرده و در نهایت، دولتی ملی را تشکیل بدهد.

  • چرا ایشان به عنوان یک سیاست مدار، مشکلات را پیش بینی نکرد؟


او با شناخت تاریخی که داشت می دانست چه موانعی بر سر راه دولتش به وجود می آید، البته برخی از مشکلات هم برای او قابل پیش بینی نبود. با نگاهی به یادداشت ها و گفت و گوهای بازرگان می توان به این نتیجه رسید که نخست وزیر با علم بر مشکلات نخست وزیری را قبول کرد. بازرگان قبول مسئولیت کرد چون گزینه دیگری را نمی دید که بتواند کار مهم انتقال را به سرانجام برساند. وی در همان ۱۵بهمن پنجاه و هفت و در مدرسه علوی در سخنان کوتاهی در پاسخ به حکم آیت الله خمینی نظرش را اینگونه آورده است که “چون شما مورد تایید اکثریت قاطع ملت ایران هستید، حکم شما مورد قبول قرار گرفته است.” این نشان می دهد که بازرگان “اصل” را رأی مردم می داند و با وجود اختلاف نظرهایی که داشت حکم نخست وزیری را قبول کرد. او در طول ۹ ماه با تدبیر مساله مهمی چون انتقال را انجام داد و در حالی از رأس دولت کنار رفت که جمهوری اسلامی مستقر شده بود.

  • ظاهرا برخی از نزدیکان بازرگان مخالف نخست وزیری او بودند؟


بله، همه آنهایی که با خصوصیات بازرگان آشنایی کاملی داشتند از اول هم می دانستند که تفکرات او در فضای آن زمان منتقد و مخالفان زیادی دارد. حتی آیت الله طالقانی موافق پذیرش این مسئولیت توسط مهندس بازرگان نبود. با این وجود او پذیرفت که در شرایط بحرانی قبول مسئولیت کند تا درآینده در پیشگاه مردم و خدا بتواند پاسخگو باشد. طالقانی آشنا نبودن بارزگان با روحانیت را دلیلی اصلی مخالفت خود عنوان می کرد که البته نتوانست در اراده خدمتگذاری بازرگان تاثیری بگذارد. این در حالی است که این دو از شهریور ۱۳۲۰ در کنار هم فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی متعددی را انجام داده و نهضت آزادی ایران را در سال ۱۳۴۰پایه گذاری کرده بودند.

  • این شرایط می تواند دلیلی بر اشتباه بازرگان در قبول مسئولیت عنوان شود؟


هرگز، بازرگان با شناختی که از تاریخ ایران داشت و همچنین سهمی که در اصلاح زیر ساختها ی فرهنگی و اجتماعی کشور داشت، نمی توانست در آن مقطع از قبول مسئولیت شانه خالی کند. البته نباید از کنار این مساله هم به سادگی گذشت که در روزهای اول پیروزی انقلاب اسلامی کمتر کسی بود که به اندازه او صلاحیت و شجاعت پذیرش نخست وزیری را در خود ببیند.

  • اما گزینه های متعددی بودند که می توانستند دولت موقت را تشکیل بدهند.


ببینید! انقلاب نتیجه تعامل دو نیروی روشنفکران دینی و روحانیت بود. روشنفکران از دهه های قبل تر و روحانیون از سال ۴۲ وارد مسیر مبارزه علیه استبداد شدند که اتفاقا هر دو در بین مردم هم نقش آفرینی می کردند. وقتی این دو جریان کنار هم قرار گرفتند توانستند استبداد را ریشه کن کرده و از دخالت بیگانگان در امور داخلی جلوگیری کنند. ویژگی شاخص بازرگان این بود که مورد وثوق هر دو طرف بود و در آن زمان کمتر کسی از فاکتور مورد حمایت همزمان روشنفکران و روحانیت بهره مند بود.

  • دولت موقت و بازرگان چه کوتاهی داشت که در به سرانجام نرسیدن برنامه هایش تاثیرگذار بود؟


به نظر من مهندس بازرگان باید ارتباط بیشتری با مردم می گرفت. شک ندارم اگر جوانان به طور مستقیم به حرف های او گوش می دادند با توجه به شعور و قدرت تشخیصی که داشتند, می توانستند در نهایت انتظارات عمومی از دولت موقت را به انتظاراتی منطقی و تقویت فرایند اصلاحات تبدیل کنند.

  • ضرورت تحلیل بازرگان برای نسل امروز در چه چیزی نهفته است؟


نسل جدید همانطور که با وجود فاصله زمانی زیاد، مصدق را مورد توجه قرار می دهد، باید درمورد اندیشه و رفتار بازرگان هم مطالعاتی داشته باشد تا از این طریق برای اجرایی شدن برنامه های ملی بتواند با الهام از آنها، راه را برای دستیابی به مطالبات خود هموارتر کند. در واقع می توان گفت که “ایران امروز” برای پاسخ دادن به نیازهای خود باید بازرگان را بیشتربشناسد. متاسفانه جامعه ایران خیلی دیر به این نتیجه رسید که بازرگان و گفتمان بارزگان چه دست آوردهایی می توانست برای جمهوری اسلامی داشته باشد.

با بازرگان؛ ادای دينی کوچک به مردی بزرگ

چه ساز بود که در پرده می زد ان مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر زهواست
حافظ
شب عاشورایی پس از سخن استادمان محمدتقی شریعتی او سخن گفت، به آرامی، در کنار من امیرپرویز پویان و مسعود احمدزاده بودند در خانه آقای علیزاده بازرگان، مهندس بازرگان سخن می گفت. علیزاده پدر دوست پر کشیده مان «غزاله».

باری وقتی که با پرویز و مسعود به دیدنش رفتیم، انگار سالهاست او را می شناسیم. گِلمان گرفت، حرفمان گُل گرفت اما گُر نگرفتیم. هیبتی نداشت اما حرمت فراوان. در سخنش پاکی و پارسایی بود به دور از پلیدی و پلشتی
در عید اول انقلاب لباس نو پوشید و گفت برای من صلوات نفرستید ..به شادی نوروز اگر میخواهید و دوست دارید کف بزنید و مردم کف زدند چه کف زدنی… در رثای دوستش <طالقانی> ازاده وقتی که جمعیت به عادت مالوف معهود سه صلوات فرستادند گفت : چه جواب پیامیر را می دهید که به نام او وبرای او یک صلوات و برای فرزندش سه صلوات می فرستید !!

پرسشهای پیچیده را پاسخی ساده می داد، وقتی می پرسیدند علت سقوط شاه چه بود یک کلام میگفت: خودش ….
می گفت: شنیدم که مدافعات من و دوستانم در دادگاه نظامی ضبط میشود و هر روز به گوش شاه می رسد. عافیت طلبانی نصیحت کردند آقا آرامتر، که سالهای زندان کمتر شود. گفتم و در دادگاه گفتم چقدر خوب است که حرف حقی به گوش شاه برسد، بگذار سخن راست بشنود اگر بشنود و گفت امروز ما آخرین گروهی هستیم که با تکیه به قانون اساسی سخن می گوییم، سخن ما را اگر نشنوند فردا با گلوله با شما سخن خواهند گفت. و چنان شد که او گفته بود. جنبش چریکی زاده شد.

او در دادگاه حرف خود را زد. نتیجه آن شد ۱۰سال زندان و تبعید به برازجان.
بازی تاریخ را ببین. وکیل مدافع تسخیری اش، سرهنگ آن روز و امیر پس از انقلاب، «امیر رحیمی» چنان محو جذبه و جاذبه ایمان آهن ربایی او و یارانش شد که اعلامیه های نهضت را در دادگاه نظامی خواند .
امیری که در ۲۸ مرداد به خانه مصدق حمله کرده بود حالا به حکم وکالت تسخیری، دفاع یاران مصدق را به عهده گرفته بود! دادگاه که تمام شد این وکیل مدافع مبارز هم به سه سال زندان محکوم شد!
بازرگان عجیب بود. پاک پیچیده ای بود. بر سر آنچه «حق» میدانست، بر سر ایمان خویش و پیمان خویش می ایستاد. سخت هم می ایستاد. بیدی نبود که به بادی بلرزد. درخت تناوری بود که در توفان های تند، سخت استوار می ایستاد. رودرواسی با احدی نداشت. تغافل عالمان و تجاهل عارفان سد راهش نبود.

پیر ما همیشه پذیرای حق بود. پیر بود اما همیشه تا آخرین دم ذهن جوانی داشت. وقتی «فرزند زمان خویشتن باش» کانون پرورش فکری را به او پیشکش کردم گفت: چرا جملات امام علی (ع) را فقط به فارسی نوشته اید و اصل عربی را نیاوردهاید؟ گفتم: آقای مهندس این کتاب برای نوجوانان است و من معلم عربی نیستم، این کار معلمها و مدرسهاست. خندید و گفت: حق با شماست .
به شرکت انتشار که بالاخانه ای بود در باب همایون گفت این کتاب را بخرید و به شهرها بفرستید. دوست ما آقای شریف زاده عزیز، مسئول این کار بود و کرد آن چه کرد. من «احمد رضایی» را اولین بار در آنجا دیدم که کار میکرد و سخت کار می کرد.

چیزی درون او میجوشید. به تنهایی «امتی» بود. به ایمانی که می رسید، به مصلحتی نمیاندیشید. «مصلحت» یعنی حق را رها کردن و او مصلح بود نه مصلحتجو، نمونه اش آخرین سخنرانی او «دین و آخرت هدف بعثت انبیا» که با این کتاب . همه در یچه های کهن رابست ..خط کشید بر عهد عتیق وسخنی نو اورد در یچه ای تازه گشود در یچه ای نو برای نسلی نو ..[…]

کار بزرگ او درباره قرآن با نام «سیر تحول قرآن» که با منحنی های ریاضی، این معجزه الهی را بیان کرده جاودانه است. همو در این کتاب منحنی واژه ها و جمله های چند کتاب همچون مقدمه شاهنامه ابومنصوری «Lesmats» کلمات سارتر و «دارالمجانین» جمالزاده را آورده است

چه چیز در او بود؟ وقتی مصاحبه فالاچی را خواندم که کار ترجمه شفاهی آن را دوست دیرینم دکتر سلامی به عهده داشت، دیدم بازرگان چه کرده است تا این اسب سرکش، این زن ناآرام را رام کرد. آن مصاحبه را در کتاب «گفتگوهای فالاچی» آوردم اما مقدمه مصاحبه در آنجا چاپ نشد که امیدوارم در چاپ جدید این کار بشود.

میگفت در زندان قصر که بودم، بیکار نبودم، کتاب مینوشتم و کتاب می خواندم و سخنرانی می کردم. شبی خاطرات خلع ید عهد زنده یا د دکتر مصدق را باز می گفتم، به مناسبت، یادی از «دکتر رضا فلاح» کردم و یاری او را در آن سالها ستودم و گفتم درست است که حالا همه کاره صنعت نفت است اما سندی بر خیانت او در آن سالها ندیدم و از یاریها و خدمات او در آن سالها یاد کردم.

خفیه نویسان گزارش کرده بودند، روزی «صنعتی زاده» آمد به پا در میانی، روز دیگر «مهندس فریور» ما را نزد دکتر امینی برد به دلجویی، روزی هم پیام آوری از سوی «فلاح» آمد با سپاس که «فلاح» خواسته بود واسطه شود که مهندس کوتاه بیاید و شاه ببخشد! به هر سه تن گفتم من عقیده خویش گفته ام بی هیچ نیتی و نیازی به نامی و نوایی، اگر از زندان هم بیرون روم هرگز سر سازش ندارم. همیشه سخت سر بود مهندس .
وقتی هم که از زندان بیرون امد به قم رفت تا مراجع ثلاته را به دادخواهی و ستم ستیزی فرا خواند اما مر جعی به خانه راهش نداد.

می گفت پس از کودتای ۲۸ مرداد روزی زاهدی مرا خواست. معاونم، شاگردم مهندس روحانی بود. میدانستم با اسلام بیگانه است و تعلقات دیگری دارد اما مدیری مدبر بود. زاهدی با احترام گفت آقای مهندس آیا همچنان مصدقی هستید؟ گفتم شکر خدا که هستم و اگر خدا بخواهد همیشه خواهم بود، زاهدی گفت خود استعفا دهید اینگونه احترامتان حفظ میشود. استعفایم را نوشتم و مهندس روحانی را به مدیریت سازمان آب پیشنهاد کردم و برگزیدم. چنین شد که او مدیر شد. شاید بسیار کسان و نسل جوان ندانند که لوله کشی آب تهران و کولر ابی کار و یادگار اوست.

به آنچه می اندیشید عمل می کرد. به آنچه می کرد ایمان داشت. همواره از او سه چهره به یاد می ماند. سه چهره ناهماهنگ که در او هماهنگ است؛
اول استاد ترمودینامیک دانشکده فنی
دوم سیاستمداری نستوه، ستیزه گری بی سیاست (به معنای سیاسیکاری)
و آخر دینداری دانا.

همچون یک تکه کاشی زیبا، نقش یک قالی قدیمی، کهکشانی از رنگها و طرحهای گوناگون. «وحدتی» در عین کثرت، کثرتی در کمال «وحدت». بیفزایم از همه اینها مهمتر انسانی مهربان و مهرورز
یاد دارم به سال ۱۳۴۶ روزی که از زندان آزاد شد، با جلال آ ل احمد به دیدارش رفتیم با دسته گلی به خانه پرگلش در خیابان ظفر. جلال از خاطرات «ملکوم ایکس» یاد کرد که به زبان فرانسه خوانده بود و خواست که بازرگان این کتاب را بنگرد. جلال به عادت مالوف به کتاب حاشیه ها زده بود فراوان. جلال که کتاب را سخت پسندیده بود فرصت ترجمه نیافته بود، کتاب را به من سپرد که به بازرگان برسانم. کتاب را به بازرگان رساندم.
در «بعثت» کتابی از او به چاپ سپردم. بهانه چاپ کتاب این بود که نویسندهای که نسب از «حجاز» داشت و بیشتر گوینده بود تا نویسنده از من خواست که از مهندس مقدمه ای برای کتابش بگیرم، به اصرار و الحاح هم خواست. به مهندس که مراجعه کردم آن کتاب را شایسته تمجید نیافت. گفتم آقای مهندس خود نظرتان را درباره دین و تمدن بنویسید. پذیرفت و مقدمه مفصلی نگاشت- درباره نویسنده آن کتاب، آن سالها و پس از آن سالها سخنانی بر سر زبانها بود، اما مقدمه مهندس آبی پاکی ریخت به آن حرفها. داستان دکتر فلاح را آن روز از او شنیدم-وقتی کتاب درآمد روی جلد نام مهندس را بالاتر از نام او گذاشتم و حق هم چنین بود و آن نویسنده دلخور شد که چرا چنین کرده ام! و همین و همین ها داعی دعوایی شد که «بعثت» را رها کردم و به پیشنهاد دوستم زنده یاد «سیروس طاهباز» به کانون رفتم. دنیای بچه ها بهتر و بازتر بود
پس از انقلاب هم نویسنده آن کتاب درباره بازرگان سخنانی سخت تند و تیز بر زبان راند. و کتاب با مقدمه بازرگان اما با حذف نام وی درآمد. حتی در مجلس در حضور او گفتند بازرگان مرده است و وقتی «وکیلی» دست به پشت او زد، گفت آقا ما مردهایم، لطفا غسل مس میت کنید!

آخرین کارم در بعثت چاپ جداگانه آن مقدمه بود به نام «دین و تمدن» با روی جلد زیبایی کار فرزندش، خلف صالحش «عبدالعلی بازرگان»
روزی که به دیدن جلال در کوچه فردوسی تجریش رفتیم، بازرگان جلال را سخت ستود از برای کتاب «خسی در میقات»ش و طرحی ریخته شد برای علت شکست نهضت ملی مصدق. «مصدق» ساروج و سیمایی بود که آن دو را سخت به هم پیوند میداد. هرگز در سالهای زندگی ام چون آن روز جلال را شاد و سرخوش و سرحال ندیده بودم. جلال پیشنهاد کرد که مهندس عضو «کانون نویسندگان» شود با این همه کتابی که نوشته که اگر باز هم به زندان رفت کانون از او دفاع کند. باری بگذریم.

اکنون او نیست، اما او همیشه هست و همیشه و همیشه با ماست. در دل و اندیشه ماست. شرمنده رهروانی که عمل بر مجاز کردند و با دریغ، خیابانهای تهران بانگ مردمی را شنید که در آغاز انقلاب فریاد میکشیدند «بازرگان بازرگان نخستوزیر ایران»… و نیز پس از سالی مردمی بانگ برمیآوردند «مرگ بر بازرگان پیر خرفت ایران».!!..

کسانی که به «باید»ها بسنده کردند. شک نکردند «شاید»ها را نشنیدند
می بینیم که مادر ایران نام «مهدی بازرگان» را همیشه در دل دارد و بر لب. مردی که همیشه می ساخت و هر چیز را جای خودش میخواست. میخواست جای خدا و < مر دان خدا > عوض نشود . مر دان خدا در زمین نگردند و خدا .. جانشین انان در اسمان .. می خواست به نام خدا خلق خدا را میازارند وسخن شاعر شورشی ناصرخسرو قبادیانی را از یادبرند که:
خلق همه یکسره نهال خدایند
هیچ نه برکن تو زین نهال و نه بشکن
از او بیاموزیم پارسایی و پایداری و پاکی و پاکبازی را
پیام پاک او زمان و زمانه را درمینوردد، سد زمان را می شکند و به جاودانگی ره می سپرد. پیام پاک او همان است که در قرآن آمده: «کلمه طیبه همچون درختی پاک ریشه ای پایدار بر زمین دارد و شاخه ها روی به آسمان، گسترده سر می گشاید»
بذر کلام او برمیکشد و بالا می رود. او می رود با زمان، بالا و بالاتر و به آسمانها که می رسد به ما می نگرد و نگران ما، مردم ما و ملت ماست

در این شبهای سرد زمستان، ذکر خاطره او گرممان می سازد. به گرمای او، شب را و سفر را به سحر و سپیده می رسانیم. یاد او، «یاد بعضی نفرات» زنده مان میدارد. از او بسیار بیاموزیم و:
نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
ازیاد نبریم که پایانه عمر پیر پاک ما، پایان پیام و پیمان و اندیشه او نبود
و گمان مبریم: که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است

خاطره آخری که از او دارم شبی بود که پس از استعفایش از نخستوزیری به سینما فلسطین آمد همراه یار پاک پایدارش، دکتر سحابی، دعوتش کرده بودیم که بیاید و فیلم تازه کیارستمی را ببیند
آمد و سخن گفت و از سر صدق و صفا همچون همیشه از سفرش به الجزایر حکایتها کرد. هرگز در دوران صدارتش او را ندیده بودم. دیده بودم اما از دور. این بار که از نزدیک دیدمش گفت: فلانی کجایی؟ چرا به سراغ ما نیامدی و نمیآیی؟ گفتم:
کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را
لبخندی زد. گفتم چون دوستتان داشتم و دارم، دور بودم اما: حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود.

کرگدن، ضمیمه روزنامه اعتماد ۲۹دی ماه